تبليغاتX
ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
























ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی

سلام

خیلی از شما ممکنه درباره آزمایش میلگرام درباره اطاعت از مراجع قدرت شنیده باشید. این آزمایش نشون دهنده این بود که اگه یک انسان تحت اطاعت مراجع قدرت قرار بگیره چه قدر می تونه بی رحم باشه. شاید این آزمایش نمایانگر خوی بی رحم و سنگدل انسانی باشه و نتیجه اش آدم را بترسونه ولی آزمایشی هست که به نظر من ترسناک تر از آزمایش میلگرامه.

تا حالا چیزی درباره آزمایش زندان استنفورد زیمباردو شنیدید؟!

این آزمایش برای تعیین اثر موقعیت بر هویت و شخصیت انسان ها طرح ریزی شده بود.

طی یک آگهی از طریق روزنامه محلی 24 مرد پخته، دارای ثبات هیجانی، بهنجار، باهوش، دانشجو، سفیدپوست و از طبقه متوسطه مردم ایالت متحده و یا کانادا برای این آزمون انتخاب شدند و بهشون توضیحاتی درباره این آزمون داده شد. به صورت شیر و خطی نصف این مردان برای نقش زندان بان انتخاب شدند و نصف دیگه برای نقش زندانی. طول این آزمایش 2 هفته بود.

برای این آزمایش زیرزمین یکی از ساختمان های دانشگاه استنفورد را شبیه زندان بازسازی کردند و به زندانبان ها آموزش هایی درباره مسئولیتشان و خطرات بالقوه این موقعیت داده شد و زندانی ها هم به شیوه یک مجرم به صورت غیرمنتظره در منازلشون دستگیر کردند و با دستبند به زندان آوردند و آزمایش شروع شد.

با این که قرار بود این آزمایش 2 هفته طول بکشه ولی نتایج اون آن قدر وحشتناک بود که زیمباردو آزمایش را روز ششم قطع کرد.

زیمباردو می نویسه:

دیگر نه برای بیشتر آزمودنی ها و نه برای ما معلوم نبود واقعیت کجا پایان پذیرفته و نقش بازی کردن آنها آغاز شده. اکثریت آزمودنی ها واقعا به زندانی و زندان بان تبدیل شده بودند و دیگر قادر نبودند بین نقشی که بازی می کنند و خود واقعیشان تفکیک قائل شوند. تغییرات بارزی در تقریبا همه جنبه های رفتار، تفکر و احساسات آن ها به وجود آمده بود. کمتر از یک هفته تجربه زندانی شدن آموخته های یک عمر آن ها را ( به طور موقت ) زدوده بود. ارزش های انسانی معلق مانده بود، خودپنداره ها به چالش طلبیده شده بود و زشت ترین و پنهان ترین سوی آسیب شناختی ماهیت انسان رو شده بود. ما دچار وحشت شدیم زیرا دیدیم که برخی از این مردها (زندان بان ها) با همقطاران خود (زندانی ها) چنان رفتار می کنند که گویی حیوانات پست هستند و از ستمگری به آنها لذت می بردند، در عین حال مردان دیگر (زندانی ها) تبدیل به آدم ماشینی نوکرمآب و انسانیت زدایی شده بودند که فقط به فکر فرار، بقای فردی خود و افزایش تنفر هرچه بیشتر نسبت به زندان بان ها بودند.

 

می بینید موقعیت با هویت انسانی چه می کنه؟! با ارزش های والای انسانی که این قدر بهش می نازیم؟!

می دونید نتیجه این آزمایش چه حقیقتی را فریاد می زنه؟!

این که ما حق نداریم دیگران را قضاوت کنیم.

وقتی ما یک زندگی تقریبا بهنجار، معمولی، با درآمد ثابت و مکفی داریم. وقتی تحت خشونت خانگی نیستیم. وقتی دردهای لاعلاج روی زندگیمون سایه ننداخته و ...

حق نداریم درباره زنی که توی یک زندگی معیوب و تحت خشونت مونده و داره توی لجنزار اعتیاد و یا خیانت همسرش دست و پا می زنه قضاوت کنیم.

ما حق نداریم درباره مردی که درد نداری و مشکل بیماری بچه اش و ... مجبورش می کنه برخلاف تمایلش دزدی کنه قضاوت کنیم.

ما حق نداریم درباره زنی که همه درها به روش بسته شده و مجبور به تن فروشیه نظر بدیم و اون را کثیف و حقیر بدونیم.

ما حق نداریم وقتی خودمون بچه نداریم درباره شیطنت و بدی و نحصی یک بچه صحبت بکنیم.

ما حق نداریم وقتی در شرایط زندگی یک نفر نیستیم با صرف دیدن یک لحظه کل انسانیت و وجودش را زیر سئوال ببریم.

ما حق نداریم وقتی خودمون دردسرهای یک مادر را نمی دونیم با دیدن صحنه پرخاش مادری به بچه اش اون را به سنگدلی و قصاوت محکوم کنیم.

ما حق نداریم وقتی در شرایط و موقعیت زندگی یک نفر نیستیم سریع براش نظریه بدهیم و راه حل توصیه کنیم.

ما حق خیلی کارها را نداریم. حق زدن خیلی حرف ها را نداریم. حق انجام خیلی برخوردها را نداریم.

ولی متاسفانه می کنیم. ولی متاسفانه این حق را برای خودمون قائلیم.

کسی چه می داند؟! شاید اگه خود ما در این موقعیت بودیم چه بسا بدتر از این با مشکلاتمون برخورد می کردیم و ذات والای انسانیمون را بیشتر از این زیر پا می گذاشتیم.

 

 


بعدا نوشت: دوستان لطف کردند و گفتند که یک فیلم از روی این پژوهش ساخته شده به اسم The Experiment  راستش من خودم نمی دونستم. گفتم که بگم دوستان دیگر هم مطلع بشند. مشتاق شدم خودم هم فیلمش را پیدا کنم و ببینم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:14 توسط خانم اردیبهشتی|

سلام

امروز تولد آقای اردیبهشتیه. روزی که یک آقای بهشتی در یک ماه بهشتی قدم بر زمین گذاشتند.

راستش من نمی تونم روی تولد آقای اردیبهشتی زیاد مانور بدهم، مثل تولد خودم. چون نمی دونم چه حس و حالی را این روز تجربه می کنند و چه دیدی به زندگی دارند و ...

شاید خوب بود ایشون خودشون این روز یک پست ویژه تولدشون می گذاشتند.

ولی چیزی که خوب می تونم روش مانور بدهم یک مناسبت دیگه برای جشن گرفتنه.

سالگرد عقدمون.

من و آقای اردیبهشتی درست شب تولد ایشون پیمان زناشوییمون را بستیم و به هم قول دادیم که در خوبی و بدی و خوشی و غم و مریضی و سلامت کنار هم باشیم. ( خوب ما مسیحی نیستیم و این چیزها تو پیمان ازدواج مسلمان ها به زبون نمیاد ولی ما این قول را به هم دادیم. )

و امروز دقیق نهمین باریه که ما تولد آقای اردیبهشتی و به هم پیوستنمان را جشن می گیریم.

اصلا قصد ندارم یک داستان عاشقانه سراسر شور و سر مستی و عشق و محبت براتون بگم.

نمی خواهم کلی از زندگیمون تعریف کنم و بگم هر روزمون عاشقانه و پر از مهر و بدون درگیری و عالی و بی نظیر گذشته و ...

می خواهم واقعیت را بگم.

واقعیت زندگی.

ما مثل همه انسان ها زندگیمون را با عشق شروع کردیم. یا فکر می کردیم با عشق شروع کردیم. ما هر دو انسان های جوان و ناپخته ای بودیم که خدا مقدر کرد در کنار هم و با هم رشد کنیم.

وجود من برای رشد آقای اردیبهشتی لازم بود و وجود آقای اردیبهشتی و شرایطی که پیش اومد برای رشد من  لازم.

من ادعا نمی کنم مکمل هم هستیم ولی به جرات میگم برای تعالی، حضورمون لازم و ملزوم یکدیگر بود.

ما در کنار هم خیلی چیزها را تجربه کردیم. روزهای شاد و غمگین. درد و مریضی و رنج. خوشی و بی خیالی. دوری و دلتنگی. خشم و آرامش.

ما خاطرات خوش بی نظیری داریم و لحظه های دردناک فراموش نشدنی.

ما ادعا نمی کنیم دعوا نداشتیم. از هم دلخور نشدیم. همدیگه را آزار ندادیم و رنجشی ایجاد نشد. شاید برعکس.

ولی به جرات میگم ما هیچ وقت دست از تلاش بر نداشتیم.

ما هیچ وقت تسلیم نشدیم. حتی در تاریک ترین روزهای زندگیمون. در روزهایی که از هم دور بودیم، هر دو می دونستیم این روزها موندنی نیستند. می دونستیم یک راهی هست. می دونستیم باید کاری کرد.

ولی فقط نمی دونستیم چه راهی و چه باید کرد.

شاید خام و بی تجربه بودیم و راه های غلط را امتحان کردیم و برگشتیم و راه دیگری انتخاب کردیم تا راه درست و صحیح زیستن را کم کم یاد گرفتیم. راه مسالمت آمیزی که در کنار هم از وجود هم لذت ببریم.

نمیگم الان زندگی بی نظیری داریم. هنوز کلی راه هست. ولی نکته مهم اینه که ما هرگز ناامید نشدیم.

می دونید چیه؟! روز مرگ یک زندگی، روزیه که امید از اون زندگی رخت ببنده.

روزیه که همسران یا یکیشون حس کنه دیگه به ادامه این زندگی و یا بهبودش امیدی نیست.

دعوا و بحث خیلی بهتر از سکوته. دعوا یعنی من هنوز ناامید نشدم ولی راه درست رفع مشکلمون را بلد نیستم. ولی سکوت یعنی دیگه امیدی به این زندگی نیست. من تسلیم شدم.

از حل مشکلات زندگیتون ناامید نشید. تسلیم نشید. براش بجنگید. دنبال راه درست باشید. اگه دیدید راهی غلطه وسط راه غلط توقف نکنید. رها نکنید. شجاعانه برگردید و راه دیگه ای را امتحان کنید.

به خاطر این که این زندگی ارزشش را داره. چون شما ارزشش را دارید.

 

امروز نهمین باریه که ما، من و آقای اردیبهشتی این تولد را جشن می گیریم. تولد یک زندگی. و یا شاید هم دو زندگی.

فقط فرقش با  دفعه اول اینه که ما هر دو پخته تر، کمی مسن تر، ملایم تر و عاقل تر شده ایم. قلق هم دستمان آمده است و فهمیده ایم در زندگیمان چه چیزهایی اولویت دارد.

و این که از این 9 بار 7 بارش را با فرزندمان این روز را جشن گرفتیم.

آقای اردیبهشتی عزیزم، زادروزت و روز به هم پیوستنمان مبارکت باشد.

 

 


پیوست 1: راستش الان یک مدت هر چی می نویسم همه اش درباره تبریک و شادباش و مبارکی و تولد خودم و خودش و روز زن و ... می باشد. خودم هم کمی از روند مطالب وبلاگ راضی نیستم. ان شاا... روز 4 شنبه با مطلبی متفاوت و جالب در خدمتم. ولی فعلا تولد شوهرجانمان مبارک بادا بادا ایشاا... مبارک بادا!!!!!

پیوست 2: نیاند از امروز هی دعوا کنید و بگید خانم اردیبهشتی گفته دعوا خوبه ها!!!! دنبال راه های درست بگردید.

پیوست 3: گاهی بعضی از آهنگ ها به یاد موندنی و ماندگارند. بار احساسی خاصی دارند و یادآور خاطرات شیرینی هستند. آهنگ اگه یک روز فرامرز اصلانی برای من و آقای اردیبهشتی حس خاصی را تداعی می کنه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:2 توسط خانم اردیبهشتی|

سلام

امروز روز زن و روز مادره. امروز می خواهم برای زنان و به خصوص برای مادران بنویسم. برای زنان و مادرانی که خواننده وبلاگ من هستند.

وقتی کلمه مادر را می شنویم یاد چی میوفتیم؟!

گذشت؟! ایثار؟! مهربانی؟!

در فرهنگ ما یک مادر خوب، مادری که لایق جمله معروف «بهشت زیر پای مادران است» باشه، چه خصوصیاتی باید داشته باشه؟!

نظر شما چیه؟!

باید شب و روزش بچه اش باشه؟! خستگی نفهمه و هر لحظه برای خدمت و تربیت و پرورش بچه اش حاضر باشه. باید بی انتها ببخشه و همیشه لبخند به لب داشته باشه. شب زنده داری و غذا دهن بچه گذاشتن و نهایت تلاش را برای تهیه وسایل ضروری و غیر ضروری بچه انجام دادن، از خواب و خوراک و علایق و آرزوها و ... برای بزرگ کردن بچه زدن و ...

من می خواهم تعریف کلیشه ای مادر را تغییر بدهم.

به نظر من یک مادر خوب کسی نیست که سراسر وجودش ایثار باشه. یک مادر خوب کسی نیست که هیچ وقت جواب نه به بچه اش نگه. یک مادر خوب کسی نیست که از درسش، شغلش، علایقش، آرزوهاش، استراحتش برای بچه اش بزنه. یک مادر خوب کسی نیست که همیشه گوش به فرمان آرزوها و نیازهای فرزندش باشه و ...

یک مادر خوب کسیه که عشق بی قید و شرط داشته باشه.

و برای بخشش عشق بی قید و شرط به دیگری باید در درجه اول خودت را بی قید و شرط دوست داشته باشی و به خودت به عنوان یک موجود زنده، دارای ارزش و حق داشتن یک زندگی خوب و سالم، احترام بگذاری. به آرزوهات و نیازهات بال و پر بدی و به وجودت و خواسته هات اهمیت بدی.

تو نمی تونی یکی را واقعا دوست داشته باشی وقتی خودت را دوست نداشته باشی. تو نمی تونی از کسی توقع احترام داشته باشی وقتی خودت به خودت احترام نمی گذاری. تو نمی تونی ارزش ها را به دیگری یاد بدهی وقتی خودت برای خودت و زندگیت ارزش قائل نیستی.

مادری بهترین نیست که از همه وجودش برای بچه اش بزنه. وقتی مادر از جوونی، عشق، علاقه، کارش، آرزوهاش برای بچه اش بزنه ازش توقع پیدا می کنه و این دیگه یک عشق بی قید و شرط نیست.

وقتی شما به عنوان یک زن، برای زندگیتون، برای حق حیاتی که خداوند متعال به شما داده، برای استعدادها و وجودتون و آرمان ها و آرزوهاتون ارزش قائل شدید. وقتی تن به هر شرایطی ندادید. وقتی نشون دادید لایق یک زندگی بهتر، احترام و محبت هستید. وقتی خودتون پی به ارزش واقعی خودتون بردید و در جهت شکوفا شدنش کوشیدید. اون وقت می تونید فرزندانی تربیت کنید که برای خودشون و زندگیشون ارزش قائلند. به خودشون و دیگران احترام می گذارند. دنبال هدف و آرزوهاشون میرند و تن به هر خفت و ذلتی نمی دهند.

یک مادر خوب کسیه که اول زندگی خودش را درست کنه. در درجه اول خودش را دوست داشته باشه و به خودش احترام بگذاره.

مادری می تونه درس درست زندگی کردن را به فرزندش یاد بده که خودش بلد باشه درست زندگی کنه.

شما صاحب یک زندگی هستید که خداوند به شما عطا کرده و شما در قبال بزرگترین چیزی که خداوند به شما داده مسئولید. شما باید و وظیفه دارید این زندگی را به بهترین حالت و به زیباترین نحو سپری کنید. پس اول زندگی خودتون را چون تابلویی بی نظیر بسازید و دل انگیزترین طرح و رنگ ها را درون این تابلو بیافرینید و ازش لذت ببرید. شما لایق بهترین ها هستید و دنیا بهترین ها، بهترین روزها، بهترین همسر و بهترین بچه را به کسی می بخشه که خودش بهترین باشه.

خودتون را کم نبینید و برای بالا بردن کیفیت زندگیتون تلاش کنید.

چون شما لایق بهترین و بالاترین کیفیت زندگی هستید. به حداقل ها راضی نباشید.

روزتون مبارک و پر از عشق و شادی باد.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:8 توسط خانم اردیبهشتی|

سلام

همون طور که از پست قبل متوجه شدید یک مدتی بود درجه خشانت خونم زده بود بالا. کمی تلخ بودم و آزرده. دقیق نمی دونستم آزردگی و دلخوریم از چیه؟! ولی می دونستم چیزی در دررونم داره تحلیل میره.

دلیل آزردگیم را به خیلی چیزها نسبت دادم. بدغذایی پسرک، این که هر چیزی که می گذارم جلوش نمی خوره و لیست غذاهایی که من می تونم بپزم هی محدود و محدودتر میشه.

یا در جاکفشی که چند روزه داغون شده و آقای اردیبهشتی زمان نمی گذاره درستش کنه.

یا پسرک که لباس هاش را هر طرفی پخش می کنه و میره. یک لنگه جوراب توی شومینه، یک لنگه توی آشپزخونه، شلوار کنار در ورودی، بلوز وسط هال و کلاه زیر صندلی...

و...

ولی دیدم نه. این ها نیستند. این ها کوچکتر از این هستند که دلیل آزردگی به این بزرگی باشند. این خشم و تلخی تناسبی با این مسائل پیش پاافتاده نداره. دلیل آزردگی من یک چیز دیگه ای بود. یک چیز بزرگتر. ناشی از حس های درونی. از ته ته وجودم. در واقع من از خودم خشمگین بودم. ولی از چی؟! چرا؟! من باید چه می کردم؟! نسبت به چه چیزی در درونم این قدر سختگیر بودم.

من به نشانه ها اعتقاد دارم. و وقتی چنین سئوالی از خودم کردم به گونه ای جوابش را هم گرفتم. شاید جوابش زیاد با سئوالم ربط نداشت ولی درمان من در آن لحظه همین بود.

بعد از این که کلی غرغر کردم. خسته و ناراحت کتابی که تازه از نمایشگاه گرفته بودم را در دست گرفتم و روی تخت ولو شدم. همین که لای کتاب را بی هدف باز کردم اولین جمله ای که به چشمم خورد این بود:

ما در این سیاره وقت چندانی نداریم و به جای این که از زمانی که در اختیار داریم لذت ببریم، اوقات زیادی را تلف می کنیم. بسیاری از ما انگار که منتظریم، پیوسته در انتظار ...

آیا هیچ از خود پرسیده اید: «من منتظر چه هستم؟ و ...

 

جا خوردم. این جواب من بود. جواب دقیق سئوال من نبود ولی شاید سئوال من اشتباه بود. من داشتم چه می کردم؟ من روز خودم و خانواده ام را داشتم خراب می کردم و بی دلیل دور خودم می چرخیدم. من منتظر کسی، چیزی، دلیلی برای خوش بودن، بودم. چرا؟! دلیلی مهم تر از خود هستی و زنده بودن؟!

یک دفعه آروم شدم. نمیگم یک دفعه خوشحال و خندون بلند شدم و کلی با خانواده شادی کردیم. این دروغ محضه. ولی آروم شدم. و وقتی آرامش را در درونم تجربه کردم. چشمم به حقیقت دیگه ای باز شد. من دلیل تلخیم را فهمیدم. و باز آروم تر شدم.

 

زندگی، به خودی خود موهبتی بی نظیر و تکرار نشدنیست. همین بودن، زندگی کردن و نعمت هستی بالاترین دلیل برای شادی و جشن گرفتن امروز است.

کسی چه می داند؟! شاید فردا نباشیم.

 

 


پیوست 1: آلرژی فصلی بدی گرفتیم. هم من و هم پسرک. پسرک شربت ضدحساسیت داره ولی من نمی تونم داروهای خانواده آنتی هیستامین را بخورم. یعنی از آرام بخش ها و بنزودیازپین ها بیشتر من را خواب آلوده می کنه و من به هوشیاریم احتیاج دارم. کسی راهی طبیعی برای کم کردن علایم حساسیتی سراغ داره؟!

پیوست 2: یکی بیاد به دادم برسه؟! چند وقت پیش یک اس ام اس از همراه اول به دستم رسید که اگه نمی خواهید اس ام اس های تبلیغاتی دریافت کنید شماره 1 را بزنید. من هم در دم شماره 1 را ارسال کردم. از اون روز به بعد سیل اس ام اس های تبلیغاتی که به گوشی بینوا و اعصاب و روان من در هم زمان و ساعتی، به خصوص ساعت های حساس روز جاری میشه. یعنی چی؟! اگه می گفتم می خواهم چی می شد؟!

پیوست 3: جمله بالا از کتاب روزهای زندگی ما است. گردآورنده: لوییز هی. انشارات صورتگر.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:24 توسط خانم اردیبهشتی|

سلام

من هی می خواهم کمرنگ بشم شما نمی گذارید که!!!!

نزدیک به هفت ماهه که دارم توی وبلاگ جدیدم می نویسم. حدود 74 تا پست گذاشتم ( پست های آقای اردیبهشتی را سوا کردم ) و توی اکثریت از خوبی و نیکی و امید و عشق و نکته های مثبت زندگی نوشتم. 

برای دل خودمون یک پست گذاشتیم و یک کم غرغر کردیم توش. این همه آدم پیدا شدند و گفتند که من متوقعم. نیمه خالی لیوان را می بینم. زیاده خواهم. خیلی هم باید دلم بخواهد که دوست هام لطف کردند همین تبریک خشک و خالی را توی فیـ.س بو.ک گذاشتند و ...

خوب از همین تریبون اعلام می کنم بنده از دوستان دور که لطف کردند و توی فیـ.س بو.ک بهم تبریک گفتند تشکر می کنم ولی این در مورد دوستان نزدیکم صادق نیست.

من نه توی فیـ.س بو.ک و نه توی دنیای وبلاگ نویسی دنبال زیاد کردن فرند و آمار و عشق جمع کردن لایک و کامنت و ... نبودم و نیستم که حالا برام مهم باشه دوستانم لطف کردند به لطف این تکنولوژی من را به یاد آوردند. اون چیزی که برای من مهمه عمق محبت و عشقیه که بین من و دوستانم جاریه. اگه قرار باشه چیزی مجازی به جای این محبت من را به یادشون بیاره، خوب نیاره سنگین تره.

من نگفتم کلا رابطه ام را قطع می کنم. ولی دیگه لطف ها و کارهای سابق را نمی کنم تا توقعی ازشون نداشته باشم. حداقلش منم روز تولدشون به جای اون همه جنب و جوش توی فیـ.س بو.ک براشون پیغام می گذارم و خیال خودم را راحت می کنم که دوستی را به جا آوردم!

شما هم هی نیاند بگید خیلی هم دلت بخواهد که تولدت را به لطف این پدیده به خاطر دارند. من این چیزها تو کتم نمیره!!!

یک چیز دیگه ای هم بگم؟! من فکر می کنم اون دسته از دوستانی که از دوستان نزدیک من و تبریک فیـ.س بو.کیشون طرفداری کردند در واقع داشتند از خود این شبکه اجتماعی و علایق خودشون به این شبکه طرفداری می کردند. من این جور احساس می کنم. علایق شما محترم ولی این موضوع کمی خصوصی تره و به من و دوستانم ربط داره، من که به علایق شما حمله نکردم و کلا حسن های فیـ.س بو.ک را رد نکردم. برای من اینجوری بوده همین و بس.

مخلص کلام. بابا من یک کم غر زدم این همه ناصح پیدا کردم که مثبت اندیش باش و نیمه پر لیوان را ببین و ... از اون طرف من این همه از مثبت اندیشی صحبت می کنم این دوستان هم مورد توجه قرار می دهند عرایض بنده را؟!

پیوست 1: جهت تکراری نبودن موضوع، دیروز رفتیم نمایشگاه کتاب. راستش تو ذوقم خورد. اساسی شلوغ و شلوغی الکی. و خیلی از کتاب هایی که من لیست کرده بودم هم نبود توی نمایشگاه و البته اگه هم بود اون راهنمای رایانه ایشون خیر سرشون یک راهنمایی درست به ما نکردند. آدرس یک غرفه را می داد که وقتی با هزار دردسر می رفتیم سراغش چشم های صاحب غرفه چهارتا می شد ما این عنوان کتاب را از اون ها می خواهیم!

پیوست 2: پیداست هنوز خشنم؟! 

پیوست 3: نظر دهی این پست هم بسته است چون دارم سعی می کنم کمرنگ باشم بازم خیر سرم!!!!

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:26 توسط خانم اردیبهشتی

سلام

فکر کنم یک کم بیشتر از 1 ساله که عضو فیـ.س بو.ک هستم. اوایل برام جالب بود بگردم دوستان قدیمی را پیدا کنم و ببینم کجا هستند؟! چی خوندند؟! متاهلند؟! بچه دارند؟! و ... ولی بعد کم کم برام تکراری و خسته کننده شد. وقتی که دیگه خیلی از دوستان قدیمی و همکلاسی ها و هم دانشگاهی های سابق را پیدا کردم و حس کنجکاویه خوابید، از این که یک عکس یا یک لطیفه یا یک موضوع بامزه را 200 بار با اسامی مختلف تو صفحه اصلی ببینم، خسته شدم. از این که هیچ کس ابتکاری نداره و همه اش شیر می کنند و لایک الکی می زنند که بگویند لایک می زنیم پس هستیم، خسته شدم. تکراری و کم کم حال به هم زن شد. من عاشق ابتکارم. به نظرم اگه از خودت حرفی نداری بهتره ساکت بمونی. توی این مدت فقط چند تا عکس گذاشتم و چند تا جمله کوچک از خودم گذاشتم که اونم برام دیگه جذابیت نداشت. اینه که حضورم در فیـ.س بو.ک کمرنگ و کمرنگ تر شد.

اما امسال فیـ.س بو.ک به خاطر این همه بی محلی یک تو دهنی محکم بهم زد و اساسی حالم را گرفت و من را برد تو فکر.

امسال به لطف کبیسه شدن سال، تاریخ تولد میلادی و خورشیدی من یک روز نبود! یعنی اول می که تولد میلادی من بود افتاد روز 12 اردیبهشت نه 11 اردیبهشت.

یکی از بدی های این دنیای مجازی فیـ.س بو.کی اینه که حافظه عاطفی انسان ها را پاک می کنه و وابسته می کنه به یک چیز چرت که میاد برات ایمیل میده یا همون روز کنار والت پیغام میده که فلانی فلان روز تولدشه!!!!

و این چنین شد که صمیمی ترین دوست هام، کسانی که از اول دبیرستان یا اولین روزهای دانشگاه هر لحظه با هم بودیم روز تولدم را 12 اردیبهشت تبریک گفتند نه 11 اردیبهشت.

این در حالیه که من تولد همه شون را دقیق در حافظه ام دارم. می دونم کدومشون 3 دی به دنیا اومده یا کدومشون 29 مرداد. می دونم دوتا دوست دارم که هر دو 8 آذر به دنیا اومدند و ...

این در حالیه که من از 2 روز قبلش با تلفن یا اس ام اس پیشاپیش بهشون تولدشون را تبریک میگم که بدونند حافظه عاطفی من را خاطرات شیرین روزهای با هم بودنمون شکل داده نه یک پیام اینترنتی.

این در حالیه که من مدام از حالشون جویا میشم.

ضربه بدی بود. این که چه قدر این دنیای کوفتی و فیـ.س بو.کی دل ما آدم ها را از هم دور کرده. کلی غبار بینمونه. کلی فاصله نه از جنس فاصله مسافتی. از جنس فاصله احساسی.

دلم گرفت.

امسال عید دوستان صمیمی و بینشون دوستان خیلی دور روی صفحه من نوشتند فلانی جان تولدت مبارک. شاد باشی. هپی برت دی و ...

تبریک هاشون بی روح و بی احساس بود. چون از دل برنخواسته بود. چون خاطرات شیرین به یادشون نیاورده بود.

تشکرهای من هم همون جور بود. بیرنگ و بی احساس. مرسی عزیزم. تشکر. ممنون بهمانی جون.

 

امسال فیـ.س بو.ک تو دهنی محکمی بهم زد. بهم فهموند مهم نیست حافظه عاطفی من را هنوز خاطره ها رنگی کرده مهم اینه احساسات من نتونسته روی دوستانم اثر بگذاره و من واقعی را در حافظه و ذهنشون بیدار و زنده نگه داره.

من براشون یک عکسم بالای پروفایلم. همین و بس.

 

نه امسال تولدم خیلی هم ضدحال نبود. امسال روز تولدم احساسات رنگی دیگه ای را تجربه کردم. از اون اس ام اسی که دوستی شب تولدم برام فرستاد که زمانی که من ارشد می خوندم دانشجوی دکترای استادم بود و از وقتی دفاع کردم دیگه ندیدمش.

از اس ام اسی که خاله ام برام فرستاد و پر بود از حس های قشنگ از جنس عشق و من باهاش همون دختر بچه ای شدم که خاله ام در آغوشم می کشید و داستان پی پی جوراب بلند را تعریف می کرد.

از تلفن مادربزرگم که کلی قربون صدقه ام رفت و تولدم را تبریک گفت و گفت که دلش خیلی خیلی برام تنگ شده.

و مهم تر از همه از تولد بی ریایی که با یک کیک کوچک و کلی فشفشه توی پارک در کنار دوست عزیزم و پسرهاش و همسر گلم و پسرکم گرفتیم و کلی خندیدیم و کادوی زیبایی که دوستم بهم داد و این تولد ساده، صفا و بی ریایی و احساسش می ارزید به کلی جشن بزرگ و شلوغ در کنار کسانی که زیاد هم برات ارزش قائل نیستند.

این ها حس قشنگی را بهم دادند و متوجه شدم گه گاهی آدم باید مسیر زندگیش را عوض کنه و آدم های جدید و مهربون تر و بهتر جای قدیمی ها قرار بده. قدیمی ها به صرف قدیمی بودن ارزش موندن ندارند.

این پست را ننوشتم که داستان تولدم را هی کش بدهم که هی بهم تبریک بگند. این را نوشتم که بگم حافظه عاطفیتون را با خاطره ها و محبت ها زنده و پویا نگه دارید. انسان ها را همون جوری که هستند، در قلبتون نگه دارید نه توی لیست فرندهاتون. نگذارید این تکنولوژی ها وظیفه و حق دوستی را از روی دوشتون برداره و خاطره ها و پیوندها را کمرنگ کنه. نگذارید فاصله بین انسان ها بیوفته. نگذارید جای دیدارهای حضوری را این عکس ها پر کنه. تکنولوژی ها در عین مفید بودن یک جورایی آفت زندگی ماشینی ما هستند. آرامش و عشق و حس دوست داشتی و خاص بودن را از ما می گیرند.

 

 

 

پیوست 1: اون روی خشمگین خانم اردیبهشتی را دیدید؟! ببخشید یک کم از مسیر مودبانه نوشتن منحرف شدم.

پیوست 2: یک مدتی کمرنگم. یک مدت کوتاه. یک کار کوچکی در پیش دارم. ممنون میشم من را از دعاهاتون و انرژی های مثبتتون بی نصیب نکنید.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:25 توسط خانم اردیبهشتی|

سلام

امروز زادروز منه. روزی که من پا به این دنیای خاکی گذاشتم. روزی که پرستار برای نخستین بار من را در آغوش پدرم گذاشت و بهش گفت بیا این هم بلقیس خانم شما. آخه یک دختر تپل بودم با غبغب و لب های کوچک و چشم های درشت. روزی که سال های بعد به بهانه بودنم اون روز را جشن گرفتم.

وقتی پرستار من را در آغوش پدرم گذاشت، هیچ کس، نمی دونست چه سرنوشتی در انتظار این بلقیس خانم نازپرورده خواهد بود. اولین فرزند و اولین نوه خانواده پدری.

من بزرگ شدم و با بزرگ شدنم زندگی را تجربه کردم. زندگی که گاهی ستاره اولش بودم و گاهی بازنده محضش. گاهی مورد محبت پرشور بودم و گاهی احساس رها شدگی داشتم.

من بزرگ شدم و زندگی برام بازی عجیبی در نظر گرفت. شاید داستان زندگی من خیلی رمان گونه نباشه و یا دردناک به اندازه یک تراژدی ولی برای محیط و شرایطی که من توش بزرگ شدم یک چالش بزرگ بود.

من بزرگ شدم تا به روزهای انتخاب رسیدم. انتخاب دوست، رشته، دانشگاه، همسر، شرایط زندگی، انتخاب مسیر درست، تغییر مسیر زندگی و ...

و یاد گرفتم برای هر انتخابم باید بهایی پرداخت کنم. گاهی انتخابم درست بود و گاهی بچه گانه. گاهی نتایج خوبی به همراه داشت و گاهی فاجعه می شد.

من در مسیر بزرگ شدن، درد کشیدم، سختی دیدم، اشک ریختم، زخم دیدم و بزرگ شدم.

امسال در زادروزم در صلح و آرامش به جای زخم هام نگاه می کنم. جای زخم هایی که هر کدوم نشون از مرحله ای از  زندگی و بزرگ شدن منه.

من از این زخم ها شرمنده نیستم. پنهانش نمی کنم. انکارش نمی کنم. این زخم ها هر کدوم برای من نشونه ای از بزرگ شدنم هستند. بزرگ شدن درد داره. بها داره. باید پرداختش. بزرگ شدن به سن نیست. به ظاهر نیست. بزرگ شدن به وسعت روحه. به تعداد زخم های وجودته و درسی که ازش گرفتی.

من با دیده محبت به این زخم ها نگاه می کنم. بعضی زخم ها قدیمی هستند و فقط یک رد ازشون باقی مونده. بعضی ها تازه اند و هنوز جاشون قرمز و براقه و بعضی ها با این که خیلی جدید نیستند هنوز یک استخون کوچک لاشونه که نمی گذاره خوب جوش بخوره.

کار این روزهای من اینه که بگردم دنبال اون استخون های ریز. درشون بیارم. زخم ها را تمیز کنم و با محبت مرحمشون کنم و بگذارم که این زخم ها هم جوش بخوره و مرور زمان ازشون یک رد کوچک و محو بسازه.

امسال زادروزم من سبکم. خوشحالم و با امید به فرداها چشم دوخته ام. امسال زادروزم من نمی شمارم چند سال از عمرم کم شد یا به سنم اضافه شده است.

امسال زادروزم با شور و شوق کودکی هایم چشم به افق آینده دوخته ام و سعی می کنم به زندگیم رنگ و رویی تازه بدهم و از نو شروع کنم.

زخم های من هر کدوم یک سکو شدن برای پرواز. یک انگیزه برای ادامه. یعنی من دوست دارم این جوری بهشون نگاه کنم. دوست دارم برام یک حس شیرین را تداعی کنند نه درد و رنج و تلخی.

امسال در زادروزم خوشحالم امروز و اکنون اینجا در مسیر زندگیم ایستاده ام و کسانی را در کنارم دارند که مشوقم و حامی من هستند در راهی که انتخاب کردم و ازش لذت می برم.

امسال در زادروزم از خدای بزرگ سپاسگذارم من را در مسیری قرار داد تا جرات برخواستن پس از زمین خوردن را پیدا کنم و راهی را پیدا کنم که برایش آفریده شده ام و ازش لذت می برم.

سپاسگذارم که حتی زمان هایی که وجودش را با صدای بلند منکر بودم لطفش را از من دریغ نکرد و تنهام نگذاشت و چشم هام را به روی حقایق بزرگی از زندگی باز کرد.

سپاسگذارم از مادر و پدرم که بهم حیات بخشیدند. من را بزرگ کردند و چه خوب و چه بد، چه درست و چه نادرست نهایت سعیشون را برای پرورش من کردند.

سپاسگذارم از همسرم که این سال ها صبور بود و حامی. این سال ها من و روح سرکشم را تحمل کرد که کار ساده ای نیست با یک آرتمیسی سر کردن.

سپاسگذارم از فرزندم که مادری بی تجربه و ساده را تحمل کرد که برای مادری ساخته نشده بود و بی قید و شرط بهم عشق ورزید.

سپاسگذارم از دوستان عزیزی که در زمان مناسب سر راهم قرار گرفتند و نشونه های درست برای بهبود را در اختیارم قرار دادند. مخصوصا از خانم آنا آریان که خواهری بود برام که این سال ها نداشتم.

سپاسگذارم از شما که همیشه بودید و نوشته های من را خوندید و با هم تبادل نظر کردیم و ازتون خیلی چیزها یاد گرفتم.

و در انتها از خودم سپاسگذارم که در روزهای تیره زندگیم ناامید نشدم و ایمان داشتم من می تونم و قدرتش را دارم تا راه درست را پیدا کنم.

ممنون و سپاس.

 

 

 

پیوست 1: انتظار نداشتید که بگم امروز چندمین زادروزمه که؟!

پیوست 2: روز جهانی کارگر را به این قشر زحمتکش تبریک میگم! دقت کردید روز تولد من جهانیه؟!؟!؟!؟!؟!؟!

بعدا نوشت: آهنگ متن هم آهنگ تولد استاد نوری!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:15 توسط خانم اردیبهشتی|

سلام

اول تشکر می کنم که این همه وقت گذاشتید و نظراتتون را کامل بیان کردید.

خیلی از دوستان به حریم خصوصی و لزومش معتقد بودند و می گفتند که وجودش لازمه و به حریم همسرشون احترام می گذارند چون اعتماد بینشون وجود داره که خوب به نظر من هم این حرف درستیه.

یک عده دوستان گفتند وقتی زن و مرد با هم صادق باشند و صمیمی نیازی به وجود حریمی بینشون نیست.

که خوب البته شاید فقط در رابطه زن و شوهری این موضوع صدق کنه و حریم خصوصی قسمتیش و شاید قسمت مهمیش مربوط به زندگی زناشویی است.

و اما نظر من:

تعهد چیه؟! تعهد میزان پایداری یک فرد در برقراری و حفظ رابطه اش با فرد دیگه را نشون میده. این یک قرارداد مکتوب نیست. شاید به نظر برسه ازدواج و امضاهایی که طرفین رد و بدل می کنند یک نوع تعهد مکتوب باشه ولی وقتی به واژه تعهد درست فکر می کنیم می بینیم این یک حس درونیه. خواستگاه تعهد از تمایل میاد. البته شاید در ظاهر و عرف و عمل تعهد فقط موندن یک نفر و حفظ اون رابطه باشه ولی برای من به شخصه، به عنوان کسی که بیشتر به قسمت درونی علم روانشناسی علاقه داره تعهد فرای یک قرارداد ظاهریه. فرای موندن جسمه و حتی فرای خودداری از برقراری روابط موازیه.

تعهد به نظر من یک تلاشه مستمره. از اول زندگی مشترک تا آخرش. برای تازه و مستحکم نگه داشتنش. برای خوب نگهش داشتن و نه به هر قیمتی نگه داشتن یک زندگی.

برای من تعهد داشتن یعنی با خودت و شریکت قرار بگذاری نهایت تلاشت را بکنی که زندگی رو به رشدی را تجربه کنید. که در مواقع مشکلات موضع منعطف داشته باشیم. که دیگری را ببینیم. که دیگه فقط من و علایق من و نظرات من نباشه. بشیم ما و مایی خواستنی و نه از سر اجبار و به خاطر امضای چند تکه کاغذ.

تعهد یکی مبارزه است. مبارزه علیه زمان، مشکلات رایج زندگی و وسوسه ها.

خوب حالا بریم سر حریم خصوصی و ببینیم آیا منافاتی با این تعبیر داره؟!

راستش عده ای از متخصصینی که در زمینه مسائل زنانشویی و مشکلات زوجین فعالیت می کنند اعتقاد دارند نباید حریم خصوصی بین همسران باشه. یعنی هر فرد بتونه از رمز ایمیل و یا موبایل و همه روابط کاری و غیرکاری و ساعات حضور در جاهای مختلف و ... اطلاع داشته باشه و هر لحظه بدونه دقیق همسرش چی کار می کنه و کجاست و این را نشونه صداقت می دونند.

یک عده دیگه هم به لزوم داشتن حریم خصوصی معترفند. این عده اعتقاد دارند داشتن حریمی برای خویش باعث بالا رفتن عزت نفس میشه و در ضمن این که با حفظ یک حریمی در علم روابط بین فردی همسرمون آرامش خودمون بیشتر حفظ میشه. مثلا لزومی نداره ما از جیک و پوک صحبت های همسرمون با خانواده اش مطلع باشیم و این کاملا حق اونه که یک سری صحبت های خصوصی بین خودش و خانواده اش داشته باشه.

 

خوب به شخصه من از بین این دو نظریه دومی را بیشتر می پسندم.

من خودم به حریم خصوصی خیلی معتقدم. این جوری انسان احساس می کنه حرمت انسانیش حفظ شده. چیزهایی در این حریم داره که مختص خودشه. احساس ها، تفکرات، علایق، روابط ( که لزوما با جنس مخالف نیست ) وجود و لزوم این حریم باعث میشه احساس کنیم استقلال فکری داریم و در عین ما و جمع بودن هنوز مقداری از فردیت برامون حفظ شده.

هر کسی در این حریم می تونه به علایقش برسه، احساسات خاصی را تجربه کنه، نیازهای درونیش را اغنا کنه و روابط مطلوبی را با دیگران تجربه کنه و لزومی نداشته باشه مدام لزوم و چراییش را توضیح بده. این حق دو طرفه است و باید به این حدود این حریم برای دیگری، همون طور که در درون خودمون رعایت این حریم خیلی مهمه، احترام بگذاریم و از حدود رد نشیم.

ولی...

خوب یک ولی وجود داره. وقتی پای زندگی مشترک و ارتباطی چنین تنگاتنگ بین دو نفر پیش میاد باید گه گاهی به حس طرف مقابل در مورد حریم خودمون اهمیت بدهیم.

به طور مثال درست نیست که همسر ما مدام ایمیل های ما، اس ام اس های رد و بدل شده بین ما و دوستانمون و یا تلفن هایی که زدیم را چک کنه ولی اگه روزی رسید که همسرمون بنا به اتفاقاتی از ما خواست که یک سری مسائل را بهش توضیح بدهیم و یا نشونش بدهیم باید بتونیم بدون استرس و یا پنهان کاری نشونش بدهیم و یا در موردش توضیح بدهیم.

اگه روزی رسید که ما چیزی داشتیم که سرسختانه از همسرمون پنهانش کردیم و به هیچ قیمتی حاضر به دست برداشتن از این پنهان کاری نشدیم، این می تونه یک زنگ خطر برای ما باشه. اینجاست که باید از خودمون بپرسیم چرا این قدر تمایل داریم این رابطه و یا کاری که انجام می دهیم از دید همسرمون پنهان باشه؟

داشتن یک رابطه با همکار یا دوست و ... از جنس مخالف لزوما مشکل ساز نیست وقتی می تونه و ظرفیت خطرساز شدن را داره که ما سفت و سخت سعی کنیم همسرمون از این رابطه بویی نبره.

حدود این روابط و حریم خصوصی خیلی بستگی به فرهنگ، عرف جامعه و البته شخصیت و نیازهای درونی هر فردی داره.

مسلما در یک کشور غربی دست دادن و یا در آغو.ش کشیدن دوستانه یک همکار از جنس مخالف چیز عجیب و یا خارج از عرفی نیست ولی برای کشور ما این یک عرف معمولی و رایج جامعه ما نیست و ممکنه برای همسر ما حساسیت برانگیز باشه.

برای تعیین حریم خصوصی در زندگی مشترک خوبه که از اول یک سری توافقات صورت بگیره و خط قرمزها و نقاط حساس مشخص بشه. و نکته مهم دیگه این که این حریم ها و خط قرمزها کاملا برابر و یکسان باشه.

متاسفانه این درست نیست که یکی از طرفین برای خودش حقی قائل باشه و برای همسرش چنین حقی را درست ندونه و استدلالش هم اینه که اون می تونه حریم ها را رعایت کنه و شعورش و یا تواناییش بالاتره ولی همسرش این ظرفیت را نداره.

راستش این یک فکر احمقانه است که فکر کنید شما حق دارید برای همسرتون حد و مرز یک طرفه قائل بشید. چون هیچ مرجع صاحب صلاح و معتبری صلاحیت عقلی و روحی و روانی شما را تایید نکرده که تعیین کنه شما در این مورد صلاحیت اظهار نظر و عمل دارید و همسرتون نداره و صرف تفکر شما از توانایی های که دارید و همسرتون نداره یک اشتباه محضه.

این حقوق یک طرفه یک فضای بی اعتمادی، بی علاقگی، سردی و عدم تفاهم را ایجاد می کنه. عزت نفس و استقلال فکری را از همسرتون می گیره و جلوی رشد و بهروزی فرد و در نتیجه روابط بین فردی و خانوادگی گرفته میشه.

خانواده های متعادل و دارای ثبات و بلوغ فکری و عقلی، خانواده هایی هستند که در عین برقراری و احترام به حریم برابر و مساوی خصوصی و رعایت اعتدال در همه موارد، در ایجاد و حفظ صمیمیت و علاقه و حفظ رابطه زناشوییشون تلاش می کنند.

گاهی توی زندگی زناشویی باید فکر کرد که نگه داری یک علاقه خصوصی به چه قیمتی باید باشه؟! تا کجا باید به نیازهای خودمون ارزش بدهیم؟ زمان هایی برای حفظ نهاد خانواده باید از بعضی از علایقمون بگذریم. مهم اینه که اولویت ها را تعیین کنیم و منعطف باشیم.

به حریم خصوصی هم احترام بگذاریم و فضای اعتماد و اطمینان را در خانواده ایجاد کنیم.

 

پیوست 1: البته موارد بالا در مورد افراد پارانویید صدق نمی کنه. افراد پارانویید به کوچکترین رابطه ها هم شک دارند و این که همسری رابطه ساده اش را از همسر پارانوییدش مخفی کنه دلیل بر مشکل دار بودن رابطه اش نیست. بلکه از ترسش و فرار از تنش این کار را می کنه.

پیوست 2: دیروز آقای اردیبهشتی یک کله پاچه مشتی خریدند و حالی بردیم اساسی! پسرک با غرغر و نق نق 10 کیلومتر دورتر از ما نشسته بود و نیمروش را می خورد. یک دفعه در آمده میگه من واقعا متاسف و خجالت زده هستم پدر و مادرم چنین چیزی را می خورند. من نمی تونم نگاه کنم. بعد پشتش را کرده به ما و نشست بقیه صبحانه اش را خورد. حیف که کله پاچه خیلی چرب و سیر کننده است وگرنه پسرک را هم روش درسته قورت می دادم.


بعدا نوشت: تولد متولدین 9 اردیبهشت و پیشاپیش تولد متولدین 10 اردیبهشت را تبریک میگم! (اضافه نوشت: لازم به ذکره نه من و نه آقای اردیبهشتی در این روزها به دنیا نیومدیم! این تبریک برای دوستان متولد این روزها بود!!!! )

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 9:10 توسط خانم اردیبهشتی|

من آهنگ هایی را که زیاد توش دوستت دارم باشه دوست ندارم، نمی دونم چرا ولی از دیروز تا حالا 20 باری این آهنگ را گوش دادم:

آهنگ تو را دوست دارم از مازیار فلاحی.

به جرات می تونم بگم با هر بار شنیدنش بغض کردم و حتی زمان هایی که تنها بودم باهاش اشک ریختم.

حالا که فکرش را می کنم هنوز یک قسمتی از روحم سوگواره. هنوز از این سوگواری رها نشدم. برای این که روزی برسه که از ته دل شاد و رها باشم باید بگذارم اون قسمت روحم روند طبیعی سوگواریشو بگذرونه و ازش رها بشه. اما چه جوری؟! وقتی هنوز نمی دونم دقیق سوگوار چیم؟!


پیوست: این یک پست نیست. یک حسه که فقط دوست داشتم جایی ثبت بشه. تا یک روزی در آینده وقتی نگاهش کردم ببینم هنوز هم همین حس را دارم؟! برای همین قسمت نظرات بسته است. شما اگه هنوز پست قبل را نخوندید اون را بخونید و براش نظر بگذارید چون برام مهمه.


نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:36 توسط خانم اردیبهشتی

سلام

همه ما تا به حال این کلمه را به کرات شنیده ام: حریم خصوصی.

راستی این حریم خصوصی واقعا چیه؟! حد این حریم کجاست؟! آیا وجودش لازمه یا نه یک سرپوشیه برای انجام یک سری کارهای مخفیانه که به خاطر نادرست بودن یا مطابق نبودن با عرف جامعه می خواهیم از دیگران پنهانش کنیم؟!

شما به حریم خصوصی اعتقاد دارید؟! احساس می کنید لازمه؟! این حریم خصوصی در زندگی زناشویی آیا با تعهد و تاهل منافات نداره؟!

حفظ حریم خصوصی چه قدر برای شما اهمیت داره؟! اگه اهمیت داره چه قدر به حفظ این حریم را برای دیگران به خصوص همسرتون ارزش قائلید؟! فکر می کنید یک همسر تا چه حد می تونه وارد حریم خصوصی شریکش بشه و چرا؟!

اگه برای خودتون قائل به این حریم هستید و مثلا ایمیل فرستادن برای همکار جنس مخالف را عادی می بینید یا دوست ندارید همسرتون سراغ موبایل و اس ام اس های شما بره آیا این موضوع برای همسرتون هم صادقه؟! یعنی همین حریم ها را برای اون هم عادی می دونید و رعایت می کنید؟!

مرزهای حریم خصوصی برای زن و مرد یکسانه؟! اگه نیست چرا؟!

داشتن حریم خصوصی برای زندگی مشترک خوب و لازمه یا نه برعکس باعث اختلاف و دوری و مشکلات در زندگی زناشویی میشه؟!

و سئوال آخر، به نظر شما تعهد در زندگی زناشویی به چه معناست؟!

دوست دارم نظرتون را بدونم. دوست دارم هر چی به ذهنتون میرسه را بگید. می خواهم بدونم عقیده تون در این زمنیه چیه؟! لطفا نظرتون را بگید!!!

جدی میگم ها!  بگید. این شامل خوانندگان خاموش هم میشه. ممنون.

تو پست بعدی یک جمع بندی از نظر دوستان و در انتها نظر خودم را بیان می کنم.

 

 


پیوست: مینو جان آدرس وبلاگت را ناقص و اشتباه می گذاری! عزیزم آدرست را دوباره بگذار تا بتونم بهت سر بزنم.

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:31 توسط خانم اردیبهشتی|


آخرين مطالب
» قضاوت نکنیم!
» تولد یک زندگی
» بهترین ها برای بهترین زنان سرزمین من
» نشانه ها
» نمی گذارید که!!!!!
» کمرنگ
» زادروز من
» حریم و تعهد
» یک حس! همین و بس!
» حریم خصوصی!

Design By : Pichak