کودکان، قربانیانی سهل الوصول
سلام
دیروز مسی عزیز مطلبی در وبلاگش گذاشت که علاوه بر این که من را خیلی متاسف کرد، به فکر هم فرو برد.
داستان آماندا تاد را فکر کنم خیلی ها بدونند. راستش من توی این مواقع به احترام جسم این قربانیان جلوی کنجکاویم را می گیرم و اسمشون را سرچ نمی کنم مبادا عکس خوبی ازشون نبینم ولی وقتی مسی گفت که با سرچ اسمش عکس ساده و فیلمی که توی یوتیوپ گذاشته میاد اسمش را سرچ کردم و فقط تونستم و جرات کردم عکسش را نگاه کنم. اون چشم های معصوم رنج کشیده و دردی که در عمق نگاهش قابل لمس بود.
عمیقا باور دارم آمانده در آتش اشتباهی سوخت که در 12 سالگی بیشتر انگشت اتهام به سوی خانواده و جامعه نشانه میره. اگه دنبال مقصر بگردیم شاید خود آماندا در رده سوم و چهارم باشه ولی در نهایت اون بود که با جونش تاوان داد. اون بود که دیگه روح کوچک تحمل این همه رنج را نداشت و به زندگی که می تونست حالا حالا ادامه داشته باشه و شکوفا بشه، خاتمه داد.
نمی دونم شما چه باوری دارید ولی رها کردن و عدم اطلاع و صحبت نکردن درباره جسم و تمایلات جنسی شاید قرون قبل سبب معصوم نگه داشتن کودک بود ولی الان با این همه حجم اطلاعات درست و نادرستی که در اختیار یک کودک از سنین پایین قرار می گیره و با وجود این همه سواستفاده کنندگان از معصومیت بچه ها که داره تعدادش زیادتر و وقیح تر هم میشه، این طرز تفکر حماقت محضه.
بچه ها به خاطر دنیای ساده و نوع درکشون از موضوعات و اتفاقات پیرامونشون قربانیان سهل الوصولی برای این انسان های حیوان صفت هستند. انسان هایی که برای لذت کثیف لحظه ایشون روح بی گناه بچه ای را به آتش می کشند و آثار بد و جبران ناپذیری در سرنوشتشون می گذارند.
اکثر کسانی که از کودکان سواستفاده جنـ.سی می کنند از نزدیکان و آشنایان کودک هستند و مکانی که این اتفاق میوفته بیشتر در منزل خود بچه یا اون فرد است. برای فردی کاملا غریبه با بچه کار سخت تره چون باید زمان زیادی را برای جلب اعتماد کودک صرف کنه. کودک ساده با وعده شیرینی یا اسباب بازی یا کارتون یا هر چیز مورد علاقه اش وسوسه میشه و در دامی میوفته که با ایجاد ترس شدید و احساس گناه دیگه رهایی از اون سخته.
آزار جنـ.سی ابتدا با نوازش و بازی هایی که لازمه اش تماس زیاد بدنی است، شروع میشه بعد دستمالی کردن نواحی تنا.سلی اصلی و ثانویه و ... بیشتر کودکان به کرات مجبور به فعالیت ها جنـ.سی از قبیل فعالیت های دهانی میشند. احتمال نزدیکی از طریق وا.ژن یا مقـ.عد با افزایش سن بچه بیشتر میشه. هر چه زمان بیشتر بگذره و کودک بیشتر درگیر این مسائل بشه بیشتر احساس در دام افتادن می کنه. معمولا فرد سواستفاده گر با تهدید بچه تحت عناوینی که در صورت اطلاع والدین اون ها یا خود بچه را می کشه یا بی رحمانه بهشون میگند والدین بچه خودشون اجازه این کار را دادند یا با آزار جسمی و ... کودک را وادار به سکوت می کنه. کودک به خاطر این که قادر نیست فاصله بین خیال و واقعیت و میزان واقعی بودن و عملی شدن تهدید را بسنجه مرتب در درون احساس ترس، اضطراب و گناه می کنه و بیشتر در باتلاق سکوت و درد و رنجش فرو میره.
اتفاقی که برای قربانیان این سواستفاده ها و آزارهای جنـ.سی میوفته دردناکه. بسته به عمق ماجرا و آزاری که کودک می بینه دچار حس ناتوانی، خشم، افسردگی و اضطراب میشه. عزت نفس کودک به شدت کاهش پیدا می کنه و مدام تصور می کنه لابد خودش مقصر بوده که چنین بلایی سرش اومده و مرتب احساس گناه و شرمساری می کنه. اگه زمان آزار طولانی و میزانش عمیق و پیشرفته باشه کودک دچار افسردگی و اضطراب شدید و حملات ترس و تمایلات خود ویرانساز از قبیل خودکشی میشه و برقراری رابطه صمیمانه و اعتماد کردن به دیگران براش سخت و گاهی غیرممکن میشه. مشکلات خواب و بی اشتهایی از دیگر مشکلات رایج این کودکان قربانیه. این کودکان بیشتر از کودکان عادی در معرض بیماری های دستگاه گوارش و ناراحتی های جسمی قرار می گیرند و از درد شکایت می کنند.
اگر قربانی دختر باشه پیامدهای بلند مدتی که گریبان گیرش میشه خیلی وسیع تره. این دختران در بزرگسالی و حین عبور از مرحله بلوغ یا به شدت اعتمادشون را نسبت به مردان از دست می دهند و درگیر رابطه احساسی با هیچ مردی نمیشند و ازدواج نمی کنند یا برعکس دچار بی بند و باری جنـ.سی و جذب مردان بیمار و مشکل دار میشند. در هر دو صورت اون ها عزت نفس بسیار پایین دارند و خودشون را مقصر و آلوده و ناپاک و نالایق می دونند. در هر صورت اون ها احساس می کنند تنها راه برقراری ارتباط با مردان و جذب اون ها جسمشونه و به جای برقراری رابطه احساسی و صمیمی با مردان سریع درگیر رابطه فیزیکی میشند. چون اون ها یاد نگرفتند که برای جسمشون احترام قائل بشند. عده ای از اون ها مخصوصا کسانی که حمایت خانواده و جامعه را از دست می دهند گرفتار سومصرف مواد و الکل میشند و احتمال درگیری اون ها به بیماری های سختی چون ایدز و هپاتیت هم بیشتر میشه.
آمار سال 1994 نشون می داد 20 درصد زنان در کودکی تجربه آزار جنسی را داشتند و آمار 5-10 درصدی برای مردان نشون دهنده اینه که به صرف پسر بودن کودک از این آزار مصون نیست.
این آمار مال سال 1994 است و الان با رواج فضای مجازی و دسترسی بسیار آسان به اینترنت و شبکه های اجتماعی سواستفاده گران اینترنتی بسیار بیشتر هم شدند. این روش حسنی که براشون داره اینه که از شناسایی و مجازات شدن بیشتر در امان هستند و با پنهان شدن پشت یک شخصیت مجازی می تونند راحت تر به اعمال کثیف خودش دست بزنند.
فقدان حس نزدیکی با والدین، ندادن اطلاعات صحیح و پایه از دوران پیش دبستانی به کودک درباره جنسیت و جسمش، احساس ترس از مطرح کردن این موضوعات پیش والدین و اون تابوی وحشتناک و مزخرف در ذهن بزرگسالان که برای کودکان خودشون هم به ارث می گذارند، باعث میشه کودکانی مانند آماندا که در اوج تغییر و شکفتگی جسمی هستند و تجربه حس جدید و نیاز زیادشون به جلب جنس مخالف باعث بشه برای جلب محبت تن به هر کاری بدهند و قربانیان این حیوانات پست که لایق اسم انسان نیستند، بشند.
طرد شدن از گروه همتایان و تحمل این همه سرزنش و اتهام های غیرمنصفانه برای روح یک انسان بزرگسال خیلی خیلی سخته چه برسه به یک کودک بی تجربه.
چه کنیم که کودکمون قربانی سهل الوصول این جنایتکاران نشه؟ چه کنیم که فرزند عزیزمون یاد بگیره به جسمش و جنسیتش احترام بگذاره؟ چه کنیم کودکمون نه گفتن به انسان های سواستفاده گر را یاد بگیره؟ چه جوری به اون ها اطلاعات درست بدهیم و ازشون حمایت کنیم؟
اگه به عنوان یک مادر یا پدر نگران شدید و دوست داشتید بدونید چه اقدامی باید انجام بدهید که صحیح باشه پست بعدی با من باشید.
پیوست 1: اصلا قصدم جلب خواننده بیشتر نیست ولی می دونم وقتی موضوعی طولانی بشه که همین الانش هم به اندازه کافی شده، از حوصله خارج میشه و اثربخشیش کمتر میشه.
پیوست 2: درست بعد از گذاشتن دو پست درباره رابطه خوبم با آنا و قبولی در دانشگاه چنان بلای سر پای بیچاره ام آمد که در تاریخ بی نظیر بود!!!! توی خانه آنا خانم جان که همیشه از تمیزی می درخشه و همین 2 ساعت قبلش جارو برقی کشیده شده بود و به فاصله یک کیلومتری از محل حادثه نه چیزی شکسته بود و نه تکه شیشه ای یافت می شد. یک تیکه شیشه تیز و بزرگ پاشنه پای من را چنان شکافت و توی پام شکست که خون بود که همین طور می آمد. به سختی و از بین این همه خون که بند هم نمی آمد تکه های شکسته را از پام کشیدم بیرون. چند ساعت بعد از اون اتفاق انگشت کوچکه همون پام خورد به میز و کبود شد. بعد چند ساعت بعدش پسرک بی هوا در را باز کرد و در رفت روی اون یکی پام و اون یکی پام هم زخمی شد!!!!! در عجبم این انرژی منفی قدرتمند که چنین بلاهایی را در چنین زمان کوتاهی و از طرقی که بسیار بعید به نظر می رسه، سر من آورد اگه جهتش عکس و در سوی مثبت قرار می گرفت کلا می تونست جهان را دگرگون و آباد کنه!!!!!!!!!! الان در این فکرم که بیخود نیست بعضی ها میاند و توی وبلاگشون هی می نالند و از بدبختیشون میگند، یک چیزی می دونند لابد! (آیکون یک خانم اردیبهشتی متفکر!)
خانم اردیبهشتی: زن. مادر. دختر هستم. 7 ساله که وبلاگ نویسم ولی هربار بنا به دلایلی وبلاگ های سابقم را رها کردم و از اول شروع کردم. این جا جاییه که برای پنجمین بار یک آغاز را تجربه می کنم.