خودسانسوری + پیوست مهم + بعدا نوشت

سلام

حرفی برای گفتن ندارم. از اون روزهاییه که دلم می خواهد یکی بود که سرم را می گذاشتم روی شونه هاش و های های گریه می کردم و اون فقط گوش می داد.

خیلی چیزها توی دلمه ولی نمی تونم در قالب کلمات بیان کنم. دلم یک جورایی خالی شدن را می خواهد.

از کودکی هر وقت دلم می گرفت آرزوی همون آغوش بی غل و غش را داشتم که فقط اشک بریزیم و حرف بزنم و اون فقط گوش کنه و هیچی نگه.

ولی راستش الان که فکرش را می کنم اگه یک روزی بشه که کسی بیاد و بگه من همون کسی هستم که این همه سال آرزوشو داشتی بیا توی آغوشم و خودت را خالی کن، لحظه اول هنگ کنم. بعد به صورت عصبی ندونم الان باید دستم را بندازم دور گردنش یا این که بگذارم اون این کار را بکنه یا اصلا بی خیال آغوش و فقط دستش را بگیرم؟! بعد این قدر معذب و عصبی بشم که اصلا یک قطره اشک هم به چشمم نیاد و کلا لال بشم و نتونم حتی یک کلمه در حد سلام از دهنم خارج بشه!!!!! بشم یک مجسمه خشک عصبی و مضطرب.

آخه می دونید من اینجوری بزرگ شدم. در تمام روزهای بعد از تولد برادرم که حس تنهایی و طردشدگی و واگذاری صندلی پادشاهیم به یک نوزاد جدید، را داشتم کسی نیومد بغلم کنه و مهربانانه نوازشم کنه و بگه هنوز عزیزم. تمام روزهای بحرانی بعد از بلوغم، وقتی حس می کردم به خاطر چیزی که هستم محبوب و خواستنی نیستم کسی نیومد شونه هاش را تکیه گاه گریه هام بکنه و بگه همون جوری که هستم، همون جور سرکش و خشن دوست داشتنی و عزیز هستم. من را همون جوری می خواهند. همینی که هستم.

موقع اضطراب کنکور، موقعی که می خواستم ازدواج کنم، موقعی که فهمیدم ناخواسته باردارم، موقعی که فهمیدم پسرک چند روزه ام مشکل قلبی داره، وقتی خبردار شدم پدرم سرطان داره و وقتی بعد از کلی امید فاصله تهران تا خونه پدری را با سر دویدم و به جای بابا کلی پارچه مشکی دیدم و ... کسی نبود. هیچ کس نبود.

من بلد نیستم خودم را خالی کنم. من بلد نیستم به کسی اعتماد کنم و در آغوشش اشک بریزم. من در تمام روزهای نوجوانیم فقط نصیحت ها و صحبت های منطقی مادرم درباره این که نباید اینی باشم که هستم، حق با باباست و باید بهش احترام بگذارم و ... شنیدم و وقتی ازش خواستم فقط باهام همدردی کنه. عاجزانه هنگ می کرد. الان می دونم اون هم بلد نبود این کار را. چون توی زندگی اون هم هیچ وقت کسی نبوده در آغوشش بگیره و بگذاره خودش را خالی کنه و فقط بگه حق با توهه.

 

راستش الان بدجوری دلم می خواست یک ماشینی داشتم که خود الانم سفر می کرد به 14-15 سالگیم و اردیبهشتی نوجوان را که توی اتاقش تنهاست و سرش را فرو کرده توی بالشتش تا صدای هق هقش بلند نشه را صمیمانه بغل می کردم و می گذاشتم روی شونه هام اشک بریزه. احساس می کنم خودم به خودم بیشتر می تونستم اعتماد کنم. دیگه معذب نبودم.

اون وقت این روزها این قدر حرف توی دلم نمی موند و گرفتار خودسانسوری نمی شدم.

 

پیوست مهم: تازگی ها بلاگفا برام خیلی بازی در میاره. فکر کنم چون فهمیده من می دونم به روح اعتقادی نداره. دوستانی گفتند که با باز کردن کامنت دونی و کامنت گذاشتن مشکل دارند. خود من هم برای پاسخ دادن به کامنت ها مشکل دارم.  خودش خودسر پاسخ ها را پاک می کنه یا ثبت نمی کنه! و حتی برای پست گذاشتن! چند بار باید روند پست گذاشتن را تکرار کنم تا ثبت بشه! خوبه من توی ورد می نویسم وگرنه الان روانی شده بودم! یک نظر سنجی گذاشتم و ممنون میشم همه دوستانی که وبم را می خونند توش شرکت کنند. و مخصوصا خوانندگان خاموش که قسمت بزرگتری از خوانندگانم را تشکیل می دهند. می خواهم براساس نتیجه رای گیری یک فکرایی بکنم.

پیوست غیر مهم: خوبه حرفم نمیومد. اگه حرفم میومد چی میشد؟!


بعدا نوشت: 268 تا بازدیدکننده و فقط 14 تا توی نظرسنجی شرکت کردند؟! ( تازه یکیش خودم بودم برای امتحان کردنش رای دادم! ) بابا خوبه گفتم خیلی برام مهمه! ازتون خواهش کردم شرکت کنید و ... هی هی! انگیزه نمی مونه برای آدم که! 

بعدتر نوشت: نظرسنجی را برداشتم!!!! وبلاگم را به هم ریخته بود کدهای وبگذر! 

گوشی محبوب من!

سلام

حدود یک ماه پیش من و آقای اردیبهشتی تصمیم گرفتیم گوشی هامون را عوض کنیم. ( کلا ما زن و شوهر همه کارهامون را هم زمان انجام می دهیم. ) من می خواستم یکی از مدل های برند htc را بخرم. قبلش درباره اش تحقیق کرده بودیم و بعد چند جا قیمت کردیم و بالا و پایین کردیم و بالاخره یک جایی که منصفانه تر قیمت داد توقف کردیم برای خریدش. بعد که خوب گوشی را دیدیم و دیگه داشتیم می خریدیم فروشندهه گفت چرا فلان مدل را نمی بردید؟ قیمتش خیلی نزدیکه همین مدله و تازه جدیدتره و امکاناتش اله و بله و دوربینش بهتره و ...

ما هم جوگیر شدیم و این مدلی که ایشون پیشنهاد داد را خریدیم.

یعنی گوشی htc explorer

وقتی خوشحال و خندان اومدیم بیرون ساعت 8:30 شب بود و بعد به سمت ماشین رفتیم و نزدیک خونه متوجه شدم که ای دل غافل این یارو گفت دوربینش فلان قدر مگاپیکسله این که از مدل قبلیه هم کمتره؟! با دلی چرکی اومدیم خونه و بعدش توی نت سرچ کردیم و دیدیم ای بابا! نصف حرف ها و تعریف های این فروشندهه دروغ بوده!

یک دفعه از گوشیی که با عشق خریده بودمش متنفر شدم. حالم داشت ازش به هم می خورد. از خودم بیشتر که چنین کلاه گشادی سرم رفته. با اکراه دستم می گرفتمش و این قدر غصه مند بودم که آقای اردیبهشتی، بنده خدا گفت من شنبه می برم و هر جوری هست پسش می دهم. بماند که بعد که آقای اردیبهشتی رفته بود 2 ساعت مغزش را به کار گرفته بودند در وصف خوبی های گوشی و باز بنده خدا با همون گوشی برگشت خونه.

آقای اردیبهشتی هی می گفت اگه دوست نداری با گوشی من عوضش می کنیم ولی من می دونستم آقای اردیبهشتی با چه عشقی گوشیش را خریده و خوب این ظلم بود در حقش که من به خاطر اشتباهم اون را از یکی از دلخوشی هاش محروم کنم.

گفتم باهاش می سازم ولی چند ماه دیگه میرم عوضش می کنم ( این برای منی که یک گوشی را چهارسال دارم یعنی عمق فاجعه را داشته باشید )

روزها گذشت و من کم کم باهاش کار کردم و قابلیت هاش را کشف کردم. خوش دست بود. توی بدترین جاها که خیلی گوشی ها خط نمی داد، خط می داد و راحت می تونستم باهاش اس ام اس بازی کنم یا تماس بگیرم. تاچش بی نظیر بود و هنوز انگشت نرفته روی صفحه این می گرفت. بلندگوی بلندی داشت و آهنگ ها را با قدرت و کیفیت خوبی پخش می کرد و حتی دوربینش که رزولوشن پایینی داشت عکس های خوبی می گرفت ( عکس های دو پست پایینی با همین گوشی گرفته شده ) و...

و این جوری شد که من عاشقش شدم و وقتی دیروز آقای اردیبهشتی باز بهم پیشنهاد تعویض گوشی را داد با خنده گفتم نه خیر! تازه تو یک چیزی باید سر بدهی تا من گوشیم را بهت بدهم! ( گوشی ایشون 200 چوق گرون تر بود! )

 

روند زندگی هم این جوریه!

گاهی ما یک زندگی را با عشق شروع می کنیم ولی هنوز به سال نکشیده عشقمون جاشو به نفرت میده و از طرف منزجر میشیم. به خاطر اخلاق هاش، به خاطر بی مسئولیتیش و یا به خاطر عدم بلوغ فکری و عاطفیش و...

و گاهی با یک نفر از سر عقل یا کششی ساده ازدواج می کنیم و بعد به مرور زمان وقتی گوهر وجودیش را کشف کردیم و دیدیم چه صفات خوب و برجسته ای داره، عاشقش میشیم. یک عشق پخته و ملایم.

زندگی همیه. آدم ها همینند.

بعضی آدم ها مثل گوشی  htc من ظاهر ساده ای دارند و بدون زلم و زیمبو و لاف و  حرف اضافه هستند و به نظر امکانات کمی دارند ولی در عمل می بینی بدون ادعا خیلی جاها تنهات نمی گذارند. یک اصالت وجودی دارند که میشه بهش اطمینان کرد. حسن های نهفته زیادی دارند که از ظاهرشون معلوم نیست ولی اون هاست که در تمام این سالهای همراهی باهاشون مهمه و اصله. و می تونی با خیال راحت بهشون تکیه کنی و این جوری کم کم حس می کنی چه انتخاب خوبی کردی.

و بعضی ها شبیه گوشی هایی هستند که کلی زلم زیمبو و ظاهر دلفریب و امکانات جانبی و ... دارند و بعد که با ذوق همراه خودت کردیشون می بینی خیلی جاها کم میارند، خیلی سرویس های اصلی را بهت نمی دهند. نمیشه جاهای حساس بهشون اعتماد کرد. اون زلم زیمبوها و ظاهر دلفریب که معیار انتخابت بوده دیگه برات احمقانه و بی ارزش شده و ...

به آدم ها فرصت بدهید گوهر وجودی خودشون را نشون بدهند. موقع انتخاب فریب ظاهر شیک و ادعاهای دلفریب را نخورید. تا جایی که می تونید طرف را در معرض امتحان قرار بدهید و دقت کنید که آیا قابلیت های اساسی که از یک همراه انتظار دارید را داراست یا نه؟! سریع و عجولانه تصمیم نگیرید و سعی کنید معیارهاتون را برمبنای یک سری اصول پایه ایی انتخاب کنید و نه ارزشهای ظاهری.

قبل از ازدواج توافق سر رنگ محبوب یا تفریح مورد علاقه یا سرگرمی های یکسان شاید به نظر نشانه تفاهم باشه ولی بعدها احمقانه ترین و بی ارزش ترین نقاط مشترکتون میشه. شاید ظاهر زیبا یا هیکل شکیل و  یا صحبتهای عاشقانه اوایل هوش از سرتون ببره ولی بعدها وقتی طرف نتونه خیلی از نیازهای اساسیتون را برطرف کنه و یا ازتون حمایت کنه براتون مسخره ترین دلیل انتخاب میشه و دیگه جذابیتی نداره.

به انسان ها فرصت بدهید. اون ها بشناسید و دنبال گوهرهای اصیل وجودی بگردید و مواظب باشید یک سری زلم زیمبوهای مسخره فریبتون نده.

گل یا خار؟ موفقیت یا ناکامی؟

سلام

نظرتون چیه؟

اگه یک پسری خیلی باهوش باشه، پشتکار خوبی داشته باشه، با انگیزه و با انرژی، خوش برخورد، شوخ طبع با روحیه بالا و مثبت اندیش باشه، علاوه بر اینکه در یک دانشگاه خوب درس می خونه کلی دوست و رفیق صمیمی داشته باشه که براش همه کاری می کنند و علاوه بر تحصیل فعالیت های هنری و جنبی زیادی هم داره. به قولی نمی گذاره یک لحظه از عمرش به بیهودگی تلف بشه. همه چیز کامل و عالیه ولی یک مشکلی هست. این پسر یک بیماری مادرزادی داره که وجودش و سلامتیش را کم کم تحلیل می بره و به مرور زمان توانایی های حرکتیش کمتر و کمتر میشه. به نظر شما این پسر بدبخته یا خوشبخت؟ موفقه یا ناکام؟

یا یک مثال دیگه.

زنی را تصور کنید که تحصیل کرده، خوش برخورد و شاغله. شغل خوبی داره. ظاهر موجه و  موقری داره. همه بهش احترام می گذارند. مهربون و صبوره. صفات اخلاقی بارزی داره. با معلوماته و بچه های خوبی را تربیت کرده. ولی باز یک مشکلی هست. این خانم شوهر نامناسبی داره. عیاش و زن بازه و مدام بهش خیانت می کنه. باز به نظر شما این خانم بدبخته یا خوشبخت؟! موفقه یا ناکام؟!

یا دختری را تصور کنید که بسیار محکم  و  قوی و با اعتماد به نفسه. ورزشکاره، قهرمان کشوره و کلی مدال های رنگارنگ  داره و شهرت و  محبوبیت داره. ولی این خانم زیبا نیست و ازدواج هم نکرده. به نظر شما بدبخته یا خوشبخت؟ موفقه یا ناکام؟

 

برای پست قبلی جواب های جالبی گرفتم ولی اکثریت گرچه خار را دیده بودند ولی گل را هم دیده بودند و وجود خار باعث نشده بود زیبایی گل دیده نشه و یا ماهیت گل تغییر کرده باشه و مثلا خار دیده بشه. گل، گل بود حتی در کنار خار. ( یک عده ای فقط گل و زیباییش را دیدند و عده خیلی کمی فقط خار! )

موضوع همینه. موفقیت و احساس کامیابی یک چیز نسبیه. یک حس درونیه. معیاری برای سنجشش نیست.

خیلی از نقاشان بزرگ که نقاشی هاشون الان توی بزرگترین موزه هاست و آثارشون با مبالغ میلیون دلاری به فروش می رسه، در زمان حیاتشون بسیار فقیر بودند و در حالی فوت کردند که پول کمی از خودشون به جا گذاشتند. کی می تونه بگه اون ها انسان های موفقی نبودند؟

یا دانشمندانی مثل آلبرت اینشتین، درسته که در علم بسیار موفق بودند و دست آوردهای علمیشون مثال زدنی و بی  نظیره و کمتر کسی به شهرت اون ها در علم رسیده ولی زندگی خصوصی و زناشویی ناموفقی داشتند. آیا امثال اینشتین موفق بودند یا ناکام و بدبخت؟!

هیچ انسانی نیست که بتونه ادعا کنه من هیچ گاه شکست نخوردم وتوی همه زمینه های زندگیم موفق و کامیاب بودم. هیچ غمی را تجربه نکردم و همیشه دنیا به کامم بوده.

ناکامی  و  شکست و  تجربه غم و اندوه جزو ذات بشره. قسمتی از روند زنده بودن و زندگی کردنه. ولی این که این شکست ها باعث بشه ما زانوی غم بغل کنیم و دست از تلاش بکشیم و یک مرده زنده نما بشیم یا نه انگیزه بشه برای تلاش بیشتر و خلاقیت و کشف جنبه های دیگه ای از وجودمون همه اش به نوع نگرش و انتخاب ما بستگی داره.

برای داشتن حس خوب، برای موفقیت باید اول نگرشمون را عوض کنیم. باید واقع بین باشیم. خودمون، توانایی هامون، خواسته هامون و اولویت هامون را بشناسیم. ببینیم چی برامون مهم تره و رسیدن به کدوم هدف بیشتر روح ما را راضی می کنه. گاهی برای رسیدن به یک جنبه از وجود و استعدادها و موفقیت توی اون حیطه باید از جنبه های دیگه زندگی گذشت. موفقیت بها داره و هرچه موفقیت بزرگتر بهاش سنگین تر.

گاهی اگه توی یک جنبه از زندگی موفق نیستیم باید به جای ناامید و مایوس شدن و زانوی غم بغل کردن و گفتن این که من هیچی نمیشم، صادقانه از خودمون بپرسیم چرا این هدف برام مهمه؟ چه قدر مهمه؟ این هدف مهم تره یا فلان هدف؟ باتوانایی های من چه کاری می تونم برای رسیدن بهش انجام بدهم و آیا اصلا رسیدن به این هدف برای من مناسبه؟! و در آخر اگه بهش نرسیدم چه چیزی را می تونم جایگزینش بکنم؟

نکته دیگه این که زیاده خواه نباشیم. قرار نیست ما به همه چیز توی زندگیمون برسیم. درسته که خوب و ایده آلش اینه که در همه جنبه های زندگی موفق باشیم ولی همیشه ممکن نیست. موفقیت های ریز و درشت زندگیمون را ببینیم و فکر نکنیم ناکامی در یک قسمتی یعنی فاجعه. اگه توی قسمتی شکست خوردیم جنبه ها و قسمت های دیگه از وجودمون را فعال کنیم.

و نکته آخر و مهم تر. ترس هامون را بشناسیم. ترس های کاذب و بی دلیل علت اصلی خیلی از شکست هاست. ریشه یابی کنیم و سعی کنیم کم کم با ترس هامون روبه رو بشیم. ترس های فلج کننده واقعا زندگی انسان را فلج و نابود می کنه.

می دونم گفتنش آسونه و عمل کردن بهش سخت ولی آیا با شرایط خودمون را وفق دادن و دنبال جنبه های مثبت زندگی رفتن و پرورش وجودمون و خلاقیت به خرج دادن بهتر از زانوی غم بغل کردن و گفتن نمی تونم، نمیشه، نمی خواهم نیست؟!

 

زندگی همیشه همین بوده و هست و خواهد بود. خارهای فراوان در کنار گل های فراوان. اصلا وجود گلی چنین زیبا در کنار خارهای زیاد باعث شگفتی بیشتر و خواستنی تر شدن اون گل میشه. این که اون گلی را مال خودت بکنی که بین این همه خار روییده به نظرت ارزش داشتنش را داره. هر چیزی که براش بیشتر زحمت کشیده باشی ارزشمندتره.

درسته که نمیشه حضور خارها را انکار کرد ولی آیا وجود خارها ماهیت گل را زیر سئوال برده؟!



بهم بگو چی می بینی!

سلام

به این عکس خوب نگاه کنید:



چی توی این عکس می بینید؟! هر چیزی که با دیدن این عکس توی ذهنتون میاد را برام بنویسید. مهم نیست یک کلمه باشه یا یک خط یا یک پاراگراف. مهم اینه هر چی که می بینید برام بنویسید.

در پست بعدی میگم هدفم از این پرسش چی بوده؟!


پیوست: بدیهیه که جواب کامنت های این پست را نمی دهم و تنها تاییدش می کنم. ممنون میشم بدون در نظر گرفتن نظر دیگران، تنها اون چیزی که خودتون احساس می کنید و یا می بینید و یا به ذهنتون می رسه را برام بگید.

گاهی، یکی...

سلام

گاهی وقت ها هست که یکی از بیرون باید بیاد و بهت بگه که چه قدر خوشبختی. بیاد و نکته های مثبت زندگیت را نشون بده وقتی زوم کردی روی نقاط منفی و تیره و تار زندگیت. بیاد و تو را متوجه نگاه هایی بکنه که این قدر درگیر افکارتی که نمی بینیش. بیاد و گاهی یک بزنه توی گوشت و بگه ببین چه چیزهایی داری و خودت نمی دونی و یا نمی بینی و یا نمی خواهی ببینی.

اون وقته که مثل کسی که پرده از جلوی چشم هاش عقب رفته پی به خیلی چیزهایی می بری که قبلا از دیدنش عاجز بودی.


ولی یک چیزی را می دونید؟! اون یکی باید خیلی بهتون نزدیک باشه.

از این یکی ها توی زندگیتون دارید؟! اگه دارید خیلی خوشبختید! چون هر از گاهی انسان نیاز به این تلنگرها داره که از باتلاق سیاه افکارش بکشوندش بیرون.


پیوست: سفرم. باز شهر مادری. خونه پدری و حال و هوای بچگی.

می خواهی به دست بیاری، رها کن.

سلام

تا حالا شده تو اطرافیان دیده باشید یا داستانی با این مضمون شنیده باشید؟!

زن و شوهری که بعد از سال ها درمان ناباروری و ناامید شدن، کودکی را به فرزندی قبول می کنند و بعد از مدتی، بدون هیچ درمانی زن باردار میشه؟!

بعضی ها میگند به خاطر خیر و برکت کاریه که انجام می دهند ولی من در کنارش اعتقاد دیگه ای هم دارم.

به نظر من اون ها به مرحله رها کردن رسیدن. به گونه ای تسلیم شدن و درس زندگی را گرفتن.

وقتی یک چیزی را بخواهی که روزگار برات مقدر نکرده و لجوجانه و سرسختانه با دنیا و زمین و زمون بجنگی به جای این که بایستی و بگی چرا من باید در این موقعیت قرار بگیرم و این رویداد چه درسی برای من داره، خواسته ات ازت دور و دورتر میشه.

هیچ حقی با زور گرفته نمیشه. اگه حق تو باشه و  باید بهش برسی، بهش می رسی.

ولی اگه بخواهی به هر قیمتی یک چیزی را برخلاف قانون طبیعت به دست بیاری، اون چیز از تو فرار می کنه.

برای به دست آوردن یک چیز باید رهاش کنی. باید درسی که می خواهد بهت بده را بگیری و گوش کنی.

شاید بگید این حرف ناقض تلاش و کوشش برای رسیدن به هدفه. من منظورم این نیست.

منظور من به دست آوردن یک چیز به هر قیمتیه. منظور من ارزش بیش از حد قائل شدن برای یک هدف یا مقصده. منظور من فاجعه سازی از ناکامی در یک قسمت از زندگیه.

چند وقت پیش برای دوست می گفتم من وقتی با آقای اردیبهشتی آشنا شدم و برای ازدواج باهاش و زندگی در یک شهر دیگه نقشه ها کشیدم، توی همه برنامه ها و  نقشه هام به همه چیز فکر کرده بودم الا بچه!!!! روح آرتمیسی من ذاتا بچه دوست نبود و بچه توی زندگیش جایی نداشت. یعنی اصلا انگار بچه دار شدن مال دیگران بود.

و خواست خدا این بود من بدون برنامه و ناخواسته و  خیلی زودتر از چیزی که باید، بچه دار بشم. به گونه ای یک جهش داشتم از دختری شیطون و سرکش به مادری مسئولیت پذیر.

اولش باهاش جنگیدم.  دنبالش رفتم که از دست این موجود ناخوانده خلاص بشم. اشک ریختم. فریاد زدم. افسرده و ناامید شدم و ...

ولی بعد وا دادم و رها کردم. و درسش را گرفتم.

و اون وقت زنی که عاشق بچه است و از نوجوانی رویای یک خانواده پر جمعیت ر ا در سر می پرورانده و اصلا ازدواج کرده تا بچه دار بشه، مشکل نازایی پیدا می کنه و  نمی تونه مادر بشه.

 

فکر می کنید چرا؟!

چون دنیا برای من به خصوص درسی به خصوص داره که باید یاد بگیرم و هرچه بیشتر در برابر فراگرفتنش مقاومت کنم و گوش به حرفش نسپارم با شدت بیشتری و اتفاقات بزرگتری سعی می کنه اون درس بخصوص را بهم بفهمونه.

پس وقتی توی زندگیتون به گره ای برخوردید خیلی ساده رها کنید. با سرسختی سعی نکنید به اون چیزی که فکر می کنید باید و  حقتونه برسید. رها کنید و  گوش به درسی که اون اتفاق در نهان داره بسپرید.

وقتی به جایی رسیدید که بعد از انجام تلاشتون بگید من همه تلاشم را کردم و اگه دنیا قرار بهش برسم می رسم  و  اگه قرار نیست برسم سعی می کنم درسش را بگیرم و وقتی درسش را گرفتید اون وقت دنیا، اون خواسته به خصوص را در زر ورق و در یک سینی نقره دو دستی بهتون تقدیم می کنه.

فقط کافیه رها کنید و  درسش را بگیرید.

 

پیوست: می دونید کله شق ترین و سرکش ترین قسمت وجود من کجاست؟! موهام!!!! یعنی هر جوری فرمش بدهم باز می بینم راه خودش را میره و از یک ور دیگه رو سرم میشینه و گاه شاخ میشه! چتری هام که دیگه بدتر!!!! یکی یک راه حل داره برای رام کردن موی سرکش؟!

سیندرلای خوش قلب یا سیندرلای زیبا؟!

سلام

بچه که بودم کارتون محبوبم سیندرلا بود. یک کاست اچ دی داشتیم با  کیفیت مافوق افتضاح ولی هر جمعه با عشق می نشستم و می دیدم. (بچه های قانون مندی بودیم هر روز که اجازه کارتون دیدن نداشتیم!)

چند روز پیش، بعد از سال ها و  الان که دیگه یک دختر بچه خیالاتی نیستم که مدام خودم را در نقش سیندرلا تصور  کنم که داره با سطل و پارچه کف آشپزخونه را دستمال می کشه، از کانال پرشین تون دوباره سیندرلا را دیدم.

وقتی دختربچه بودم  سیندرلا برام مظهر مهربونی و  خوش  قلبی و زیبایی بود که به واسطه خصلت های نیکوش لیاقت پرنسس شدن و زندگی شاهانه را داشت. ولی الان که داشتم بعد سال ها با دید یک زن پخته به این فیلم نگاه می کردم متوجه شدم تنها چیزی که باعث شد پسر پادشاه در یک نگاه عاشق سیندرلا بشه نه مهربونیش بود و نه خوش قلبیش بلکه تنها زیباییش بود.

همون طور سفید برفی یا زیبای خفته. گرچه همه دختران مهربون و رئوف و خوبی بودند ولی تنها چیزی که در نگاه اول پرنس ها را جذب این پرنسس ها کرد زیبایی خیره کننده شون بود. همین و بس.

چرا هیچ وقت پیام زیر پوستی این فیلم ها را نگرفتم؟!

از کی زیبایی یک  زن همه خصلت های خوبش را پوشش داد؟!

از کی ظاهر یک زن خیلی خیلی مهم تر از باطنش شد؟!

از کی برای تبلیغ آخرین مدل های ماشین چند زن نیمه برهنه کنار ماشین ها حرکات شبه اروتیک انجام دادند؟!

از کی برای اکثر مردان فاکتور مهم انتخاب یک زن زیباییشه و اصلا نگاه نمی کنه خودش به شرک گفته زکی؟!

از کی این قدر هیکل و ظاهر مهم شده که زن ها حاضرند به خاطر لاغر شدن دست به هر ترفندی بزنند از داروهایی که عاقبت مصرف یک دونه اش اورژانسه و یا معتاد شدن به شیشه؟!

از کی اضافه وزن کابوس دختران جوان شده که بیماری آنورکسیا و بولمیا بیشتر دختران جوان را درگیر خودش بکنه؟!

از کی ما فقط یک عروسک بزک و دوزک شده شدیم نه یک انسان با روح و استعداد و توانایی های متعالی؟!

به خودمون رحم کنیم. پیام های پنهانی را بگیریم. زیبایی و اندام متناسب خوبه ولی به چه قیمتی!؟

 

پیوست 1: یک مدتی کمرنگم. مچ دست راستم آسیب دیده و کار با لپ تاپ دردش را بدتر می کنه. یک مدتی ممکنه منظم پست نگذارم و کمتر بتونم برای دوستان کامنت بگذارم. ممنون بابت همراهیتون.

پیوست 2: گاهی این قدر پیام این کارتون ها تو ذوق می زنه که بچه ها هم متوجه میشند. چند روز پیش کارتون مستر بین را نشون می داد که می خواست از یک خواننده معروف امضا بگیره. خانم ستاره سـ.ینه داشت اندازه دوتا طالبی و کمر داشت اندازه ساقه گیلاس و با.سن اندازه دو تا هندونه! پسرک با تعجب گفت واه واه مگه همچین زنی هم پیدا میشه؟! چرا پستو.نک هاش این قدر بزرگه؟! (پسرک به سیـ.نه خانم ها میگه پستو.نک) این چه قیافه ایه؟! واه واه!!!!

پیوست 3: پیشاپیش عیدتون مبارک و تعطیلات خوش بگذره!

فقط بگو می ترسم!

سلام

فکر کنم تا به حال خیلی از ما از چنین دست صحنه هایی را توی زندگیمون تجربه کردیم.

همسرتون همیشه ساعت 6 عصر خونه است. امروز  ساعت 7 شده و  هنوز نیومده. قرار نبود که جایی بره یا دیر کنه. به همراهش زنگ می زنید و می شنوید که دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد. دلتون کم کم به شور افتاده. نگران شدید. یعنی چه اتفاقی افتاده؟! 20 باری شماره اش را می گیرید به این امید که جواب بده و هربار صدای اون خانومه که الان دلخراش ترین و ناهنجارترین صدای دنیاست میگه که تلفن همسرتون خاموشه. همه شواهد نشانه از یک اتفاق شومه. دلتون هزار راه میره و تا بدترین اتفاق ها به ذهنتون میرسه. ساعت 7:30 میشه که در بار میشه و همسرتون خسته و  کوفته ولی سالم وارد خونه میشه. می پرید دم در و می بینید صحیح و سالمه. خیالتون راحت شده که اتفاق بدی نیوفتاده. اون وقته که سرش داد می زنید:

- معلومه کدوم گـو... بودی؟! دل من هزار راه رفت! چه قدر بی فکری؟! تا این وقت شب چه غلـ ... می کردی؟! و...

همسرتون عصبانی میشه و اون هم سرتون داد می زنه:

- اصلا خوب کردم نیومدم. مگه احمـ... بیام توی این خونه که این قدر اعصابم به هم بریزه؟! و ...

دعوا میشه. اعصاب ها به هم می ریزه. قهر و دلخوری و ... پیش میاد و ...

شما دلخور میشید که چرا جواب نگرانیتون چنین برخوردی بوده و همسرتون ناراحت که چرا وقتی این قدر خسته است به جای دلجویی و پرسیدن دلیل اصلی این جوری بهش می پرید.

ریشه خیلی از احساسات ما از قبیل خشم، نگرانی، حسادت و ... ترسه. بله ترس.

وقتی ما از دیر کردن همسرمون عصبانی هستیم در واقع ترسیدیم. ترسیدیم اتفاقی براش افتاده باشه و اون وقت ما چه کنیم؟! تنها؟! بدون یاور؟! چه اتفاقی برامون میوفته؟!

وقتی بچه کوچکمون بدون اجازه دست به چاقو و کبریت می زنه و ما با خشم سرش داد می زنیم. در واقع یک مادر ترسیده هستیم. می ترسیم بلایی سر بچه مون بیاد و ما نتونیم تا آخر  عمر به خاطر این اهمال کاریمون خودمون را ببخشیم.

وقتی همسرمون با فردی از جنس مخالف گرم می گیره  و ما به اصطلاح غیرتی میشیم، در واقع می ترسیم.  می ترسیم عشق و توجه همسرمون را از دست بدهیم.  می ترسیم همسرمون ما را ترک کنه و ما تنها بمونیم.

و...

می بینید؟! خیلی ساده ما می ترسیم. ولی چی میشه ما به جای اعتراف به ترس هایمان دیگری را متهم می کنیم؟! به بی  فکر بودن؟! به شیطون و شر بودن؟! به تنوع طلبی و  متعهد نبودن؟!

اگه ما خیلی ساده به جای متهم کردن طرف مقابل که باعث میشه ناخودآگاه درصدد دفاع بربیاد و بعد جنگ  و دلخوری راه بیوفته، تنها از ترس هایمان بگوییم بیشتر و بهتر درک میشیم. بهمون حق داده میشه و در کمال آرامش دلایل توضیح داده میشه.

اگه خیلی ساده بگیم:

- اوه خدای من! من خیلی ترسیده بودم. ترسیدم مبادا اتفاقی برات افتاده باشه. اگه تو را از دست بدهم چی؟! اگه بلایی سرت بیاد چی؟! کاش یک خبر بهم داده بودی تا من این قدر نمی ترسیدم.

یا

- اوه پسرم من خیلی ترسیدم. اگه خدای ناکرده چاقو باعث زخمی شدنت می شد من از غصه دق می کردم. من هرگز خودم را نمی بخشیدم.

یا

- وقتی این جوری با جنس مخالف گرم می گیری من می ترسم. می ترسم دیگه برات جذاب و خواستنی نباشم. می ترسم من را با اون مقایسه کنی. من می ترسم مبادا روزی ترکم کنی. اون وقت من چه کنم؟! من خیلی دوستت دارم.

و...

و  می بینید که بیان ترس هامون. صحبت درباره خودمون و احساساتمون به جای متهم کردن طرف مقابل و توهین و تحقیر کردن می تونه معجزه کنه. دعواها و دلخوری ها کم و کمتر میشه و طرف مقابل ما را بهتر و راحت تر درک می  کنه و دفعه بعد بیشتر مواظبه تا ما را ناراحت نکنه و به عبارتی باعث ترسمون نشه.

این جوری میشه که به جای دعوا و گارد گرفتن همسرتون خلع سلاح میشه و خیلی ساده میگه: اوه متاسفم. سرویس برگشت تصادف کرد و  شارژ گوشیم هم تموم شد و  نتونستم بهت خبر بدهم. دفعه دیگه حتما یادم می مونه هرجوری هست بهت خبر بدهم.

موقع دلخوری ها به دیگری حمله نکنید تا با سر به دیوار دفاعیش نخورید. موقع ناراحتی ها صرفا از ناراحتی ها و ترس ها و دلخوری هاتون بگید.

یک بار امتحان کنید. معجزه می کنه.

 

پیوست 1: برای پست قبل ادامه ننوشتم چون بازخوردی که انتظار داشتم را ندیدم. من کشته و  مرده کامنت گذاشتن نیستم. به این امید هم نمی نویسم که برای هر پست 70-80 تا کامنت داشته باشم. بعضی از پست ها صرفا بیان یک موضوع یا احساسه ولی بعضی پست ها برام مهمه که بازخورد داشته باشه. برام مهمه نظر دیگران و به خصوص خوانندگانم را بدونم. دوست دارم به گونه ای تعامل داشته باشیم با هم. اصلا هم نمی خواهم همه موافقم باشند. من با آغوش باز پذیرای نظرات مخالف ولی محترمانه هستم. وقتی یک چنین پستی که انتظار بازخورد و نقد و نظر را دارم ازش استقبال نمیشه یک جورایی دلسرد میشم. نمی دونم اصلا کسی موافقه؟! این موضوع جالبه؟! بیشتر بازش کنم یا اصلا ولش کنم! بیان نظر دوستان در حد یک خط به من انگیزه و جهت میده و می فهمم آیا این موضوع اصلا مورد نیاز و استقبال مخاطبینم هست یا نه؟!

پیوست 2: توی این تهرون یک لحظه آرامش میشه پیدا کرد؟! از ساعت 8 صبح تا 5 بعدازظهر یک ضرب دارند بیخ گوشمون خیابون را تیکه تیکه می کنند. از ساعت 10 شب تا 12 خونه بغلی که خراب کرده داره میلگرد خالی می کنه. از 12 تا 2 نیمه شب ماشین شهرداری میاد این بلوک های خراب شده باقی مانده از فعالیت های صبح را با بلندترین صدای ممکن، چیزی در حد انفجار اتمی جمع می کنه. ساعت 4 صبح مسجد محله که دوتا کوچه و یک  خیابون اون ورتره با بلندترین صدای ممکن اذان و دعای قبل و بعدش را پخش می کنه. ساعت 6 صبح یک راننده سحرخیز هوس می کنه با صدایی بالاتر از 100 دسی بل آهنگ دوپس دوپسی گوش کنه و باز ساعت 8 میشه و کارگران محترم مشغول به کار میشند!!!! این جوری برای ما اعصاب مصاب می مونه؟! خواب پیشکششون!

مادر آن دیگری!

سلام

یادمه وقتی ازدواج کردم با این پیش فرض قدم به زندگی جدید و خانواده جدید گذاشتم که مادر همسرم هم مثل مادر خودمه و من هم مثل دختر اون.

ولی اشتباه می کردم. تمام مشکلات، سوتفاهم ها، دلگیری ها و ... از همین تفکر اشتباه من ناشی شده بود.

مادرشوهر من مادرم نبود و من دخترش نبودم. خیلی ساده است. اون تنها مادر همسرم بود.

مشکل من این بود که من انتظار داشتم مادرشوهرم همون جوری با من رفتار کنه که مادرم می کرد. همون جوری با مسائل، اتفاقات، انتظارات و ... برخورد کنه که مادرم می کرد. من در ذهنم مدام اون را با مادرم مقایسه می کردم و توقع عکس العملی شبیه مادرم در موقعیت های یکسان را ازش داشتم. من حتی ازش توقع داشتم جوری همسرم را دوست داشته باشه، به گونه ای باهاش برخورد کنه که مادرم با من می کرد. دوست داشتم طوری به من، همسرم، فرزندم محبت کنه، احترام بگذاره که مادرم می کرد و...

و خوب اشتباه بود. اون مادرم نبود. اون یک زن بود برای خودش. با افکار و شخصیتی مخصوص به خودش. با زندگی و مشکلاتی مربوط به خودش. با گذشته و خانواده و شرایط و ارزش ها و  معیارهای خاص خودش. محبت کردن به شیوه خودش. جهان بینی به طریق خودش و حتی تبعیض هایی مربوط به مادر بودن خودش.

روزی که من مادرشوهرم را تا اندازه ای شناختم، روزی که پی به این واقعیت بردم، روزی که خودم  را جاش گذاشتم و روزی که دیگه توقع نداشتم اون مثل مادر من باشه خیلی خیلی راحت تر شدم. دلیل خیلی رفتارهاش را متوجه شدم.خیلی برخوردها و طرز فکرهاش.

ما اصلا مثل مادر و دختر نیستیم. قرار هم نبود که باشیم. مادرشوهر من دوتا دختر داره. اون دختر نمی خواست. اون عروس می خواست. ولی این دلیل نمیشه رابطه ما حسنه نباشه.

ما برای هم نمی میریم. قربون صدقه یک دیگه هم نمیریم. راستش نه توی طبیعت منه و نه مادرشوهرم ولی رابطه خوبی داریم. گه گاهی که میاد تهران و یا ما میریم پیششون یک یا دوبار پیش هم میریم. میگیم و می خندیم. شوخی می کنیم. یک چیزی می پزیم و می خوریم. بعضی اوقات میریم خرید و براش چند مانتوی جدید میارم تا پرو کنه. برای خوشگل تر شدنش نظر می دهم. آخه مادرشوهر من زن جذاب و جوونیه و به خودش خیلی می رسه. گه گاه برای پسرک چیزی می خره. و من توقع ندارم اون جوری که مادرم خرج می کنه مادرشوهرم هم خرج کنه. ازم توقع نداره مدام بهش زنگ بزنم. ازش توقع ندارم هی حالمون را بپرسه. اگه گه گاه به مناسبتی به یادش باشم خوشحال میشه. بعضی وقت ها براش یواشکی جوک و اس ام اس خنده دار می خونم و با هم می خندیم و ...

فکر می کنید از اول این جوری بودیم؟! نه! ولی یاد گرفتیم با هم کنار بیاییم. مادرشوهرم دیگه مثل اوایل انتظار نداره من بهش بگم مامان جون و مدام زنگ بهش بزنم و من هم توقع ندارم هر وقت رفتم خونه اشون سفره هفت رنگ برام بچینه و یا رفت مسافرت سوغاتی های گرون برام بیاره.

سعی می کنم کمتر شوهرم را در مسائل بین خودمون دخالت بدهم. سعی می کنم کمتر از دلخوری هام از پدر و مادرش بگم. اگه ازشون دلخورم و یا به نظرم جایی کارشون درست نبوده سعی می کنم بدون بغض و کینه باشه.

مرور زمان به من یاد داد خیلی چیزها قرار نیست اون جوری باشه که ما دوست داریم و ایده آل ماست. ما به زور نمی تونیم حقمون را از دنیا بگیریم ولی می تونیم با خیلی از واقعیت های زندگی کنار بیاییم و جوری باهاش برخورد کنیم که روزگارمون راحت تر بگذره.

من همسرم را دوست دارم و فکر نمی کنم اگه همسرم مادرش یا خانواده اش را دوست داره، به معنی طرد منه. اون قسمت از قلبش که مال منه، مال منه و اون قسمت از قلبش که مال پدر و مادرشه مخصوص به اون هاست. قرار نیست همه قلبش مال من باشه. قرار نیست کسی جای دیگری را بگیره و یا تنگ کنه. قلب انسان ها وسیع تر از این حرف هاست. مهم اینه که حریم ها را بدونیم. مهم اینه که به قسمت دیگری تعرض نکنیم.

زندگی مشترک صحنه جنگ و تقسیم غنائم نیست. زندگی زناشویی یعنی با هم کنار اومدن و در کنار هم زیستن. مهم اینه که با حقایق کنار بیاییم. مهم اینه با وجود شرایط و امکاناتتون زندگی خوب و آرومی را برای خودتون بیافرینید.

 

 

پیوست 1: رابطه من با مادرشوهرم اینجوریه. قرار نیست یک نسخه باشه برای همه. منظور من اینه با مادرهمسرتون به گونه ای برخورد کنه که شیوه رفتارشه. ازش چیزی را انتظار داشته باشید که از شخصیت و منش و افکارش برمیاد. مهم مدیریت رفتاره. مهم واقع بینی بودن در توقعات ماست از زندگی. قرار نیست همه چیزمطابق با ایده آل ما و منش و رفتار ما باشه. زندگی قرار نیست عادلانه باشه. از زندگی درس بگیرید.

پیوست 2: این پست می تونه ادامه داشته باشه، می تونه نداشته باشه. بستگی داره به بازخورد  و نیاز مخاطبین.

روزی که مادرشوهر مرا کشت...

سلام

 

برای خوندن اصل قضیه به ادامه مطلب برید.

ادامه نوشته

انسان های رفتنی

سلام

گاهی انسان هایی تو زندگی ما پیدا میشند که مسیر زندگیمون را عوض می کنند ولی این انسان ها موندنی نیستند. این ها اومدند که برند. نقششون تو سرنوشت ما این بوده. رفتن.

مهم نیست ما چه قدر دوستشون داشتیم و عاشقشون بودیم یا ازشون متنفر بودیم. مهم نیست چه قدر خوب و متعالی و یا چه قدر بد و پست بودند. مهم نیست چه قدر نزدیک یا دور بودند. مهم اینه که این ها در برهه ای از زمان باید توی زندگی ما می آمدند و باید می رفتند.

باید یک حضور کوتاه مدت می داشتند تا ما را با جنبه هایی از زندگیمون و یا شخصیتمون آشنا کنند. این ها باید می آمدند و ردی از خودشون در زندگی ما به جا می گذاشتند تا ما درباره باورهامون شک کنیم. بازبینیش  کنیم و گاهی باورهای غلطمون را به خاک بسپاریم و چشم به زایش باورهای جدید بدوزیم.

گاهی درد داره. گاهی رنج می کشیم ولی این حضور و این رفتن ضروریه.

اگه چنین انسان هایی توی زندگی تون هستند هیچ گاه به زور نگهشون ندارید. اون ها اومدند که برند. خودتون را برای حفظشون به آب و آتیش نزنید. بگذارید برند. درسی که باید بگیرید را دریافت کنید و بگذارید که برند. بدونید که باید برند. چرخه سرنوشت را به هم نزنید.

اون ها از اول انسان های رفتنی بودند.

مهم نقشیه که قرار بود توی زندگی شما بزنند و درسی که شما باید می گرفتید.

 

پیوست 1: این پست را چند روز پیش نوشته بودم. برای دوست عزیزی به اسم مسافر. مسافر عزیزم امیدوارم به زودی آرامش و عشقی که لایقشی را تجربه کنی.

پیوست 2: دیروز عصر را من و آقای اردیبهشتی و پسرک در کنار دوستانی صمیمی و بی ریا سپری کردیم. این دوستان عزیز ما را با لطف و مهربونیشون شرمنده کردند. خیلی خوش گذشت و گذر زمان را حس نکردیم. امیدوارم دیروز سرآغازی باشه برای دوستی های ماندگار.

 

چرا به این رابطه ادامه می دهیم؟!

سلام

چند شب پیش، قبل خواب کتابی را می خوندم. جایی از این کتاب نوشته شده بود.

بسیاری از زوج ها وقت گرانبهایی را صرف این می کنند تا همسران خود را احمق جلوه بدهند. اما من همکاری و هم تیم بودن را توصیه می کنم.

...

اگر تصمیم به زندگی مشترک گرفته اید حامی هم باشید و اگر نمی توانید از همسرتان حمایت کنید وقت آن رسیده که از خود بپرسید: "چرا به این رابطه ادامه می دهم؟"

 

راستش از اون روز این سئوال اساسی ذهن من را مشغول کرده.

این که چرا بعضی از زوج ها به این زندگی ادامه می دهند و اصلا چرا شروع می کنند چنین زندگی پر از عیبی را؟! هدفشون چیه؟!

از لحاظ اصولی یک پیوند ازدواج صورت می گیره چون دو انسانی که خودشون را از لحاظ روحی این قدر بالغ می ببینند که برای ورود به مرحله جدید آمادگی دارند، می خواهند در کنار هم زندگی تجربه کنند که توش آرامش، سعادت، حمایت و عشق وجود داشته باشه.

شاید این یک تعریف ایده آل به نظر برسه ولی به نظر من این یک شرط لازمه. اگه چنین هدفی از ازدواج نداریم چرا اصلا ازدواج می کنیم؟!

ازدواج و رابطه زناشویی نزدیک ترین رابطه ممکن بین دو انسانه. زن و شوهر بیشترین نزدیکی و لمس را با هم تجربه می کنند. سر بر یک بالین می گذارند. سرنوشتشان به هم گره خورده است. شکست یکی شکست دیگریست و موفقیت یکی پله ای برای موفقیت کل خانواده. خانواده ای جدید که دیگه نه مرد پسر خانواده اشه و نه زن دختر مادر و پدرش. اون ها دیگه شدند زن و شوهر و خانواده شون متشکل از همسر در وهله اول و بعد بچه هاشونه.

زن و شوهر چنان در این رابطه روح و روان و سرنوشتشون در هم گره می خوره که بالاترین تنش ها و فشارهای روحی مربوط به فقدان یا جدایی و بیماری یکی بر دیگری میشه.

پس چرا با چنین رابطه نزدیک و حیاتی و مهمی را دست کم می گیریم و حتی زمانی نابودش می کنیم؟

رابطه ای که اگه یکی توش باخت دیگری برنده نیست. بلکه اون هم بازنده است.

من افسوس می خورم به حال مردانی که هنوز پسر مادرشون هستند و چشم به دهان خانواده شون دوختند اون وقت برای تشکیل زندگی اقدام می کنند و زندگی و رویاهای زنی را نابود می کنند.

من متاسفم برای زنانی که مدام همسرشون را با دیگران مقایسه می کنند و بهشون سرکوفت می زنند و دل همسرشون را می شکنند.

من متعجبم از مردانی که نزدیک ترین کسشون را مورد خشونت جسمی و کلامی قرار می دهند و باعث میشند کسی که باید عاشقشون باشه ازشون متنفر و منزجر باشه.

من در شگفتم از کسانی که مدام به هم سرکوفت می زنند و دل یکدیگر را می شکونند و به جای بیان خوبی ها مدام ایراد می گیرند و طعنه می زنند. به جای ابراز محبت کردن، چشم ها را روی خطاهای کوچک دیگری بستن و حمایت کردن...

چه هدفی را دنبال می کنند؟! چه قصدی دارند؟! می خواهند به کجا برسند؟!

به نظرشون زندگی مشترک یعنی چی؟! طناب کشیه؟! چیزی اون وسط تقسیم می کنند که می خواهند به هر نحوی سهم بیشتری کسب کنند؟!

غرور در مقابل کی؟! برد در برابر چی؟! خشونت برای کی؟! به چه نفعی؟!

آیا نه این که وقتی همسرشون ازشون منزجر میشه، دلش می شکنه، دور میشه، متنفر میشه، ناامید میشه خودشون هم زندگی آروم و شادی را تجربه نمی کنند؟! خودشون هم پر می شند از انرژی منفی و ناراحتی و خشم؟! پس چرا به این روش غلط ادامه می دهند؟!

چی در قبالش به دست میارند که ارزشش را داشته باشه؟! ارزش داشتن یک زندگی مشترک نامطلوب و آزاردهنده؟!

آیا چیزی بالاتر از داشتن آرامش و سعادت و محبت در زندگی مهم تره؟! خونه بزرگتر، انگشتر جواهر، مامانم چی گفت، چرا به خواهرم توهین کردی، چرا لباسم را نشستی، چرا غذا شوره و ... این ها واقعا چه قدر ارزش دارند؟! ارزش یک عمر زندگی با تلخی یا دوری؟!

اگه زندگی ناآروم و تلخی دارید وقتش نرسیده یک لحظه توقف کنید و از خودتون بپرسید " برای چی دارم ادامه می دهم؟ "

شما قرار است باقی عمرتان، زندگی را در کنار فردی سپری کنید که عاقلانه تر است عاشق شما باشد تا از شما منزجر.

محبت کنید. سخت نگیرید. سعی کنید به جای عیب ها، حسن ها را ببینید. همکاری کنید. خستگی و ناراحتی همسرتون را ببینید و همدردی کنید. مشکلات او را چون مشکلات خودتون ببینید و با کمک هم حلش کنید. ایراد نگیرید. اگه خطاهای جزئی از همسرتون دیدید بالغانه است که ازش بگذرید و سرزنشش نکنید. اگه گذشتی کردید مدام منتش را سرش نگذارید. در مسائل مادی من و تو را کنار بگذارید. با هم مشورت کنید به خصوص در مواردی که کل خانواده را تحت شعاع قرار می دهد. حق اظهار نظر برای یکدیگه قائل باشید و به عقل و شعور و نظر یکدیگه احترام بگذارید. با کلمات زیبا هم دیگه را خطاب کنید و سعی کنید حریم هم را نگه دارید. در کنار هم و با هم باشید.

و به یاد داشته باشید ازدواج یک معامله نیست یک شراکته.

اگه تا به حال راه خطا رفتید، گرچه سخته ولی دیر نشده. از امروز با هم قرار بگذارید یک سری موارد را برای بهبود زندگی مشترکتون رعایت کنید.

 

پیوست 1: 2 شب پیش همسایه مون برای همسرش جشن تولدی گرفت که صدای خنده و آهنگ و پایکوبیشون توی کوچه و ساختمون پیچیده بود و دیشب چنان سر همسرش فریاد می زد که باز صداش تو کوچه و ساختمون پیچیده بود. جدا چرا؟!

پیوست 2: آقای اردیبهشتی برای سه روز رفته بودند تبریز ماموریت. گفتم که جاهای خوش آب و هوا میرند ماموریت!!!! جاشون خالی بود و وقتی برگشتند برای من یک جفت کفش زیبا و برای پسرک یک ست کامل لگو آتش نشانی آوردند که پسرک از وقتی سوغاتیش را گرفته از پاش بلند نشده.دستشون درد نکنه.