خودسانسوری + پیوست مهم + بعدا نوشت
سلام
حرفی برای گفتن ندارم. از اون روزهاییه که دلم می خواهد یکی بود که سرم را می گذاشتم روی شونه هاش و های های گریه می کردم و اون فقط گوش می داد.
خیلی چیزها توی دلمه ولی نمی تونم در قالب کلمات بیان کنم. دلم یک جورایی خالی شدن را می خواهد.
از کودکی هر وقت دلم می گرفت آرزوی همون آغوش بی غل و غش را داشتم که فقط اشک بریزیم و حرف بزنم و اون فقط گوش کنه و هیچی نگه.
ولی راستش الان که فکرش را می کنم اگه یک روزی بشه که کسی بیاد و بگه من همون کسی هستم که این همه سال آرزوشو داشتی بیا توی آغوشم و خودت را خالی کن، لحظه اول هنگ کنم. بعد به صورت عصبی ندونم الان باید دستم را بندازم دور گردنش یا این که بگذارم اون این کار را بکنه یا اصلا بی خیال آغوش و فقط دستش را بگیرم؟! بعد این قدر معذب و عصبی بشم که اصلا یک قطره اشک هم به چشمم نیاد و کلا لال بشم و نتونم حتی یک کلمه در حد سلام از دهنم خارج بشه!!!!! بشم یک مجسمه خشک عصبی و مضطرب.
آخه می دونید من اینجوری بزرگ شدم. در تمام روزهای بعد از تولد برادرم که حس تنهایی و طردشدگی و واگذاری صندلی پادشاهیم به یک نوزاد جدید، را داشتم کسی نیومد بغلم کنه و مهربانانه نوازشم کنه و بگه هنوز عزیزم. تمام روزهای بحرانی بعد از بلوغم، وقتی حس می کردم به خاطر چیزی که هستم محبوب و خواستنی نیستم کسی نیومد شونه هاش را تکیه گاه گریه هام بکنه و بگه همون جوری که هستم، همون جور سرکش و خشن دوست داشتنی و عزیز هستم. من را همون جوری می خواهند. همینی که هستم.
موقع اضطراب کنکور، موقعی که می خواستم ازدواج کنم، موقعی که فهمیدم ناخواسته باردارم، موقعی که فهمیدم پسرک چند روزه ام مشکل قلبی داره، وقتی خبردار شدم پدرم سرطان داره و وقتی بعد از کلی امید فاصله تهران تا خونه پدری را با سر دویدم و به جای بابا کلی پارچه مشکی دیدم و ... کسی نبود. هیچ کس نبود.
من بلد نیستم خودم را خالی کنم. من بلد نیستم به کسی اعتماد کنم و در آغوشش اشک بریزم. من در تمام روزهای نوجوانیم فقط نصیحت ها و صحبت های منطقی مادرم درباره این که نباید اینی باشم که هستم، حق با باباست و باید بهش احترام بگذارم و ... شنیدم و وقتی ازش خواستم فقط باهام همدردی کنه. عاجزانه هنگ می کرد. الان می دونم اون هم بلد نبود این کار را. چون توی زندگی اون هم هیچ وقت کسی نبوده در آغوشش بگیره و بگذاره خودش را خالی کنه و فقط بگه حق با توهه.
راستش الان بدجوری دلم می خواست یک ماشینی داشتم که خود الانم سفر می کرد به 14-15 سالگیم و اردیبهشتی نوجوان را که توی اتاقش تنهاست و سرش را فرو کرده توی بالشتش تا صدای هق هقش بلند نشه را صمیمانه بغل می کردم و می گذاشتم روی شونه هام اشک بریزه. احساس می کنم خودم به خودم بیشتر می تونستم اعتماد کنم. دیگه معذب نبودم.
اون وقت این روزها این قدر حرف توی دلم نمی موند و گرفتار خودسانسوری نمی شدم.
پیوست مهم: تازگی ها بلاگفا برام خیلی بازی در میاره. فکر کنم چون فهمیده من می دونم به روح اعتقادی نداره. دوستانی گفتند که با باز کردن کامنت دونی و کامنت گذاشتن مشکل دارند. خود من هم برای پاسخ دادن به کامنت ها مشکل دارم. خودش خودسر پاسخ ها را پاک می کنه یا ثبت نمی کنه! و حتی برای پست گذاشتن! چند بار باید روند پست گذاشتن را تکرار کنم تا ثبت بشه! خوبه من توی ورد می نویسم وگرنه الان روانی شده بودم! یک نظر سنجی گذاشتم و ممنون میشم همه دوستانی که وبم را می خونند توش شرکت کنند. و مخصوصا خوانندگان خاموش که قسمت بزرگتری از خوانندگانم را تشکیل می دهند. می خواهم براساس نتیجه رای گیری یک فکرایی بکنم.
پیوست غیر مهم: خوبه حرفم نمیومد. اگه حرفم میومد چی میشد؟!
بعدا نوشت: 268 تا بازدیدکننده و فقط 14 تا توی نظرسنجی شرکت کردند؟! ( تازه یکیش خودم بودم برای امتحان کردنش رای دادم! ) بابا خوبه گفتم خیلی برام مهمه! ازتون خواهش کردم شرکت کنید و ... هی هی! انگیزه نمی مونه برای آدم که!
بعدتر نوشت: نظرسنجی را برداشتم!!!! وبلاگم را به هم ریخته بود کدهای وبگذر!


خانم اردیبهشتی: زن. مادر. دختر هستم. 7 ساله که وبلاگ نویسم ولی هربار بنا به دلایلی وبلاگ های سابقم را رها کردم و از اول شروع کردم. این جا جاییه که برای پنجمین بار یک آغاز را تجربه می کنم.