فقط بگو می ترسم!
سلام
فکر کنم تا به حال خیلی از ما از چنین دست صحنه هایی را توی زندگیمون تجربه کردیم.
همسرتون همیشه ساعت 6 عصر خونه است. امروز ساعت 7 شده و هنوز نیومده. قرار نبود که جایی بره یا دیر کنه. به همراهش زنگ می زنید و می شنوید که دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد. دلتون کم کم به شور افتاده. نگران شدید. یعنی چه اتفاقی افتاده؟! 20 باری شماره اش را می گیرید به این امید که جواب بده و هربار صدای اون خانومه که الان دلخراش ترین و ناهنجارترین صدای دنیاست میگه که تلفن همسرتون خاموشه. همه شواهد نشانه از یک اتفاق شومه. دلتون هزار راه میره و تا بدترین اتفاق ها به ذهنتون میرسه. ساعت 7:30 میشه که در بار میشه و همسرتون خسته و کوفته ولی سالم وارد خونه میشه. می پرید دم در و می بینید صحیح و سالمه. خیالتون راحت شده که اتفاق بدی نیوفتاده. اون وقته که سرش داد می زنید:
- معلومه کدوم گـو... بودی؟! دل من هزار راه رفت! چه قدر بی فکری؟! تا این وقت شب چه غلـ ... می کردی؟! و...
همسرتون عصبانی میشه و اون هم سرتون داد می زنه:
- اصلا خوب کردم نیومدم. مگه احمـ... بیام توی این خونه که این قدر اعصابم به هم بریزه؟! و ...
دعوا میشه. اعصاب ها به هم می ریزه. قهر و دلخوری و ... پیش میاد و ...
شما دلخور میشید که چرا جواب نگرانیتون چنین برخوردی بوده و همسرتون ناراحت که چرا وقتی این قدر خسته است به جای دلجویی و پرسیدن دلیل اصلی این جوری بهش می پرید.
ریشه خیلی از احساسات ما از قبیل خشم، نگرانی، حسادت و ... ترسه. بله ترس.
وقتی ما از دیر کردن همسرمون عصبانی هستیم در واقع ترسیدیم. ترسیدیم اتفاقی براش افتاده باشه و اون وقت ما چه کنیم؟! تنها؟! بدون یاور؟! چه اتفاقی برامون میوفته؟!
وقتی بچه کوچکمون بدون اجازه دست به چاقو و کبریت می زنه و ما با خشم سرش داد می زنیم. در واقع یک مادر ترسیده هستیم. می ترسیم بلایی سر بچه مون بیاد و ما نتونیم تا آخر عمر به خاطر این اهمال کاریمون خودمون را ببخشیم.
وقتی همسرمون با فردی از جنس مخالف گرم می گیره و ما به اصطلاح غیرتی میشیم، در واقع می ترسیم. می ترسیم عشق و توجه همسرمون را از دست بدهیم. می ترسیم همسرمون ما را ترک کنه و ما تنها بمونیم.
و...
می بینید؟! خیلی ساده ما می ترسیم. ولی چی میشه ما به جای اعتراف به ترس هایمان دیگری را متهم می کنیم؟! به بی فکر بودن؟! به شیطون و شر بودن؟! به تنوع طلبی و متعهد نبودن؟!
اگه ما خیلی ساده به جای متهم کردن طرف مقابل که باعث میشه ناخودآگاه درصدد دفاع بربیاد و بعد جنگ و دلخوری راه بیوفته، تنها از ترس هایمان بگوییم بیشتر و بهتر درک میشیم. بهمون حق داده میشه و در کمال آرامش دلایل توضیح داده میشه.
اگه خیلی ساده بگیم:
- اوه خدای من! من خیلی ترسیده بودم. ترسیدم مبادا اتفاقی برات افتاده باشه. اگه تو را از دست بدهم چی؟! اگه بلایی سرت بیاد چی؟! کاش یک خبر بهم داده بودی تا من این قدر نمی ترسیدم.
یا
- اوه پسرم من خیلی ترسیدم. اگه خدای ناکرده چاقو باعث زخمی شدنت می شد من از غصه دق می کردم. من هرگز خودم را نمی بخشیدم.
یا
- وقتی این جوری با جنس مخالف گرم می گیری من می ترسم. می ترسم دیگه برات جذاب و خواستنی نباشم. می ترسم من را با اون مقایسه کنی. من می ترسم مبادا روزی ترکم کنی. اون وقت من چه کنم؟! من خیلی دوستت دارم.
و...
و می بینید که بیان ترس هامون. صحبت درباره خودمون و احساساتمون به جای متهم کردن طرف مقابل و توهین و تحقیر کردن می تونه معجزه کنه. دعواها و دلخوری ها کم و کمتر میشه و طرف مقابل ما را بهتر و راحت تر درک می کنه و دفعه بعد بیشتر مواظبه تا ما را ناراحت نکنه و به عبارتی باعث ترسمون نشه.
این جوری میشه که به جای دعوا و گارد گرفتن همسرتون خلع سلاح میشه و خیلی ساده میگه: اوه متاسفم. سرویس برگشت تصادف کرد و شارژ گوشیم هم تموم شد و نتونستم بهت خبر بدهم. دفعه دیگه حتما یادم می مونه هرجوری هست بهت خبر بدهم.
موقع دلخوری ها به دیگری حمله نکنید تا با سر به دیوار دفاعیش نخورید. موقع ناراحتی ها صرفا از ناراحتی ها و ترس ها و دلخوری هاتون بگید.
یک بار امتحان کنید. معجزه می کنه.
پیوست 1: برای پست قبل ادامه ننوشتم چون بازخوردی که انتظار داشتم را ندیدم. من کشته و مرده کامنت گذاشتن نیستم. به این امید هم نمی نویسم که برای هر پست 70-80 تا کامنت داشته باشم. بعضی از پست ها صرفا بیان یک موضوع یا احساسه ولی بعضی پست ها برام مهمه که بازخورد داشته باشه. برام مهمه نظر دیگران و به خصوص خوانندگانم را بدونم. دوست دارم به گونه ای تعامل داشته باشیم با هم. اصلا هم نمی خواهم همه موافقم باشند. من با آغوش باز پذیرای نظرات مخالف ولی محترمانه هستم. وقتی یک چنین پستی که انتظار بازخورد و نقد و نظر را دارم ازش استقبال نمیشه یک جورایی دلسرد میشم. نمی دونم اصلا کسی موافقه؟! این موضوع جالبه؟! بیشتر بازش کنم یا اصلا ولش کنم! بیان نظر دوستان در حد یک خط به من انگیزه و جهت میده و می فهمم آیا این موضوع اصلا مورد نیاز و استقبال مخاطبینم هست یا نه؟!
پیوست 2: توی این تهرون یک لحظه آرامش میشه پیدا کرد؟! از ساعت 8 صبح تا 5 بعدازظهر یک ضرب دارند بیخ گوشمون خیابون را تیکه تیکه می کنند. از ساعت 10 شب تا 12 خونه بغلی که خراب کرده داره میلگرد خالی می کنه. از 12 تا 2 نیمه شب ماشین شهرداری میاد این بلوک های خراب شده باقی مانده از فعالیت های صبح را با بلندترین صدای ممکن، چیزی در حد انفجار اتمی جمع می کنه. ساعت 4 صبح مسجد محله که دوتا کوچه و یک خیابون اون ورتره با بلندترین صدای ممکن اذان و دعای قبل و بعدش را پخش می کنه. ساعت 6 صبح یک راننده سحرخیز هوس می کنه با صدایی بالاتر از 100 دسی بل آهنگ دوپس دوپسی گوش کنه و باز ساعت 8 میشه و کارگران محترم مشغول به کار میشند!!!! این جوری برای ما اعصاب مصاب می مونه؟! خواب پیشکششون!
خانم اردیبهشتی: زن. مادر. دختر هستم. 7 ساله که وبلاگ نویسم ولی هربار بنا به دلایلی وبلاگ های سابقم را رها کردم و از اول شروع کردم. این جا جاییه که برای پنجمین بار یک آغاز را تجربه می کنم.