سفرنامه روسیه

سلام

برای دیدن پست جدید، سری به آدرس زیر بزنید:

 

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی

زنانی که هیچ نیستند!

سلام

برای مطالعه پست جدید به آدرس زیر سری بزنید:

 

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی

سمینار رایگان آشنایی با گروه درمانی

سلام

برای خواندن پست جدید سری به آدرس زیر بزنید:

 

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی

درد اون جاست که قربانی بیشتر گناه کاره تا مجرم!

سلام

برای خواندن پست جدید سری به لینک زیر بزنید:

 

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی

با دست پس زدن و با پا هم ....... پس زدن!!!!!!!!

سلام

برای خواندن پست جدید به آدرس زیر سری بزنید:

 

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی

باز یک پایان ...

سلام

فکر کنم بلاگفا متوجه دودلی من شد و حجت را بر من تمام کرد. گفت بی خود دل نبند. من پیش بینی ناپذیر و غیرقابل اعتماد شده ام. و از اون جایی که کلا من عادت دارم به اسباب کشی اینترنتی و شروع دوباره و تجربه سرویس های جدید... از این به بعد ما را در خانه جدیدمان دنبال کنید:

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی

 

پیوست: به توصیه باران جان تا چند پست را در این وبلاگ اطلاع رسانی می کنم و بعد به طور کامل از این جا خواهم رفت.

تجا.وز و متجا.وز

سلام

کسانی که خواننده قدیمی من هستند می دونند من چه قدر روی آموزش صحیح مسائل جنـ.سی به کودکان و حمایت از کودکانی که قربانی سواستفاده های جنـ.سی شده اند، تاکید کردم و مطلب نوشتم. نمونه هاش این و این و این پست.

حتی از تجربه شخصی خودم هم نوشتم ( این و این پست که البته خصوصیه اما اگه فرد واجد شرایطی رمز خواست بهش می دهم.) نوشتم تا کسانی که مثل من چنین تجربه ای داشتند و از محارمشون زخمی خوردند بدونند تنها نیستند و اگه زخمی نخوردند حس یک زخم خورده را درک کنند تا بیشتر مواظب باشند و در مورد کودکانشون بیشتر احتیاط کنند.

ولی داشتم فکر می کردم اگرچه در مورد قربانیان و این خشونت های جنـ.سی سکوت شده و به علت بافت فرهنگی و دینی و البته سیا.ست های پشت اون این موضوع کمتر جایی مطرح شده ولی به همون نسبت و شاید کمتر از افراد متجاوز و انگیزه هاشون صحبت شده.

خیلی ها فکر می کنند به علت بافت مذهبی و فرهنگی کشور ما و این که امکان برقراری رابطه جنـ.سی قبل از ازدواج به لحاظ تئوری در کشور ما وجود نداره، این قبیل حوادث ناخوشایند و ناراحت کننده رخ میده.

ولی آمارهایی که از خشونت های خانگی و تجا.وز در کشورهای غربی و آزاد از این لحاظ، ارائه شده نشون میده صرف این موضوع عامل بروز چنین خشونت هایی نیست.

در ضمن این که تنها مردان مجرد هم جزو افراد متجاوز محسوب نمی شوند و افراد زیادی هستند که از طرف افراد متاهل مورد دست درازی و آزار قرار گرفته اند.

پس صرف تاهل به معنای کم شدن خطر بروز این اتفاق نیست.

اون چیزی که مسلمه وقوع این اتفاق در کودکی به مراتب دردناک تر و کمرنگ کردن اثرات به جا مانده ازش سخت تر و درمانش دشوارتر و طولانی تره.

به نظر من بد نیست در کالبدشکافی یک خشونت کمی هم به فرد متجاوز و خصوصیات و شرایطی که باعث میشه اون فرد دست به چنین کاری بزنه را بررسی کنیم.

شاید بیان این نکته بد نباشه که در تعریف DSM-IV-TR اومده که اگه فرد بالای 16 سالی به مدت 6ماه یا بیشتر به افراد کمتر از 13 سالی تحریک یا میل شدید جنـ.سی داشته باشه، دچار انحراف جنـ.سی بچه بازی یا پدوفیلیا است. (من این را از یک کتاب نقل قول کردم درست و غلطش پای خودش!!!!)

در هر صورت بر طبق این تعریف اگه فرد متجاوز زیر 16 سال باشه زیاد نمیشه بهش انگ منحرف جنسی را زد.

و باز اگه فرد بالای 16 ساله ای این تمایلات را داشت، حتی اگه متاهل باشه یک منحرف است. پس نمیشه گفت که فقط نیازها و فشارهای جنـ.سی باعث این رفتار خشونت آمیزش شده.

چیزی که میشه در مورد افراد متجاوز زیر 16 سال گفت اینه که اون ها هم به نحوی قربانی شده اند (البته نه به اندازه فرد مورد تجاوز قرار گرفته) مسلمه اون ها هم به احتمال زیاد سرنوشت جنـ.سی سالمی در آینده نخواهند داشت. شاید قربانی عدم آگاهی، شرایط نادرست خانواده، حمایت ها و برتری هایی که به صرف پسر بودن داشتند، آگاهی های نسبت به مسائل جنـ.سی از طرق نادرست و از همه مهم تر عدم حضور محسوس قید و بندهای اخلاقی.

اکثر پسرهای نوجوان در زمان بلوغ دچار فوران و هجوم هورمون های جنـ.سی و فشارهای روحی و فیزیکی برای ارضای این نیاز می شوند. ولی آیا همه پسرها دست به هر کاری برای کاهش این تنش و فشار می زنند؟! آیا همه اون ها به خودشون اجازه می دهند با دست درازی به محارمشون خودشون را تخلیه کنند؟!

مسلمه که نه! اگه قبلش مورد آموزش های صحیح قرار گرفته باشند، اگه حرمت ها و اخلاقیات به صورت جدی در خانواده رعایت بشه، اگه همه افراد خانواده به یک اندازه مورد حمایت قرار بگیرند و از همه مهم تر مادر خانواده نقش منفعلی در تربیت و حمایت از تک تک فرزندانش نداشته باشه، احتمال رخ دادن این وقایع کم میشه.

در مورد افرادی که دانسته و آگاهانه دست به این خشونت نابخشودنی می زنند میشه این را گفت که احتمالا با توجه به شرایط، قربانی هاشون را انتخاب می کنند. احتمالا مطمئن هستند که قربانی ها از سر ترس و یا به علت عدم حمایت از طرف والدینشون و مخصوصا مادر چیزی نخواهند گفت. وقتی مطمئن باشند که شرایط به نفع اون هاست و حتی اگه خانواده بفهمند باز عکس العمل شدیدی نسبت به اون ها نشون نمی دهند، وقیح تر می شوند.

پس این نکته که در خانواده باید آموزش صحیح مسائل جنـ.سی از طریق علمی به کودکان در زمان مناسب داشته بشه، حریم ها و اصول اخلاقی رعایت بشه، کودکان به طور یکسان حس کنند که مورد حمایت و اعتماد خانواده هستند احتمال بروز این حوادث ناخوشایند کمتر میشه.

و آخرین نکته که خیلی راحت به هر کسی برای نگهداری از کودکانتون اعتماد نکنید.

افراد متجاوز شخصیت سالمی ندارند و معمولا از اعتماد به نفس بالایی برخوردار نیستند. حتی اگه به ظاهر برونگرا یا اجتماعی باشند.

در انتها دوست دارم یک وبلاگ مفید را برای قربانیان این دست از خشونت های خانگی معرفی کنم.

جایی که این فرصت را میده که متوجه بشید تنها نیستید و احساسات خودتون را به اشتراک بگذارید و از اگه امکانش باشه از کمک های روانشناسی و حقوقی استفاده کنید.

هر قدمی برای آگاه سازی افراد جامعه یک پیشرفت بزرگ برای جلوگیری از بروز احتمالی چنین حوادث ناخوشایند و دردناکیه.

«وبلاگ تجاوزهای خانگی»


پیوست: از بس من از دست این بلاگفا کشیدم، کامنت ها را قورت داد و پست ها و آرشیو را به هم ریخت و ... و این دو روز باز با شاهکار جدیدی غافلگیرمان کرد. طی یک اقدام انتحاری یک وبلاگ توی بلاگ اسکای ساختم ولی نمی دونم چرا وقتی خواستم براش قالب انتخاب کنم و به نوشتن اولین پست در اون وبلاگ فکر کنم یک دفعه دلم لرزید! انگار رفتن از این جا یک کم سخته!!!! بدجوری دچار دودلی شدم!

بعدا نوشت: بهنوش جان آدرس ایمیلت گویا درست نیست! ایمیلم برگشت خورد!!!

در این 2 سالی که از عمر این وبلاگ گذشت...

سلام

جهان هستی هر لحظه درسی را به افرادی ارائه می کنه که دوست دارند با نگاهی متفاوت به پیرامونشون نگاه کنند. این اتفاق می تونه در هر لحظه رخ بده. در یک مهمانی، موقع رانندگی، سر میز شام یا حتی وقتی که در ظهر یک روز تعطیل به بیرون از شهر میری.

این درس می تونه در قالب یک تصویر باشه. یک منظره ای که یک لحظه از جلوی چشمت رد میشه.

این درس می تونه یک نهال نورس باشه در میان صخره ای سنگی.

 

 


کنار رودخانه، روی یک تخت اجاره ای نشسته بودم که دیدمش. همون لحظه اول توجهم را جلب کرد. در عین کوچکی، شکوهی بی نظیر داشت. جلوه بی همتا و باعظمتی از هستی و زندگی. از حیات و نیروی باروری.

بهم نشون داد ریشه های نرم و ضعیف و منعطف یک گیاه کوچک چگونه می تونه سنگی سخت و محکم و انعطاف ناپذیر را بشکافه و بهش غلبه کنه.

بهم نشون داد برای رشد کردن، برای بالیده شدن، برای غلبه به مشکلات اصلا نباید سخت و محکم و بزرگ و عظیم بود.

گاهی کوچک بودن، نرم و زنده و منعطف بودن به مراتب قدرتمندتر و تواناتر از سخت و بزرگ بودنه.

وقتی ازش عکس گرفتم. بهش لبخندی زدم و گفتم ممنون نهال کوچک که درسی به این بزرگی به من دادی.

...

امروز دقیق 2 سال از روزی که من و آقای اردیبهشتی این وبلاگ را ساختیم و اولین مطلب را نوشتیم می گذره. گرچه الان دیگه بیشتر ذهن نوشت های خانم اردیبهشتیه ولی هنوز هم حس مشترک بهش دارم.

امروز دارم فکر می کنم در این 2 سال وبلاگ نویسی در این وبلاگ چه درس هایی از نوشتن، خواندن و خوانده شدن در دنیای مجازی گرفته ام؟!

دوست دارم برام بنویسید دنیای مجازی و وبلاگ نویسی چه درس هایی برای شما داشته؟! و ممنون میشم اگه برام بنویسید چه مطلبی و چه حرفی از وبلاگ من را بیشتر دوست داشتید و بیشتر روی شما تاثیر گذاشته؟!

 

ممنون که در این دو سال همراه من بودید.

کودکانی که خواسته نیستند!!!!!!!

سلام

دیشب که شنیدمش شوکه شدم. همین خبری را که اعلام می کرد خانواده های ایرانی، در راستای سیا.ست های جدید کنترل جمعیت، باید سه فرزند داشته باشند. به همین دلیل دیگه به زوج هایی که برای ازدواج اقدام می کنند روش های جلوگیری از بارداری یاد نمی دهند و در مراکز مربوطه دیگه وسایل جلوگیری عرضه نمیشه!!!!

این یعنی چی؟! این یعنی جنایت!!!!

راستش من اصلا نمی تونم دلایلی را که برای این سیا.ست ارائه می کنند را درک کنم. درسته که الان اون قله جمعیتی دهه شصت که در سن ازدواج و والدگری هستند، به اون نسبت بچه دار نمیشند و در چند سال آینده جمعیت مسن بیشتر از جمعیت جوان میشه و این حرف ها! ولی آخه به چه حسابی دارند چنین چیزی را تبلیغ و تشویق می کنند؟! چه کمک و یا حمایتی از والدینی هست که نه آینده شغلی مطمئنی دارند، نه از لحاظ مسکن مناسب و بزرگ برای سه فرزند!!! امکانات دارند، نه بیشتر اون ها به چنان بلوغ فکری و روحی و احساسی رسیدند که بتونند فرزندان سالم و موفقی تحویل جامعه بدهند؟!

این که دیگه قرار نیست روش های جلوگیری را یاد بدهند یا ابزارش را عرضه کنند دیگه نهایت جنایته!

هر بچه ای که قدم به این دنیا می گذاره کمترین حقی که باید ازش برخوردار باشه اینه که خواسته باشه. با آغوش باز و عشق به استقبال قدم هاش به این دنیا بروند.

تولد اون را مسئول به هم خوردن برنامه هاشون، مشکلات مالی و خانوادگی، دور شدن احساسی والدین از هم یا تباه شدن زندگیشون ندونند.

هر بچه ای که به دنیا میاد باید با این اطمینان چشم به این جهان باز کنه که بدونه والدینش واقعا والد بودن را بلدند و برگزیدند. برای رشد و تربیت جسم و مهم تر از اون روحش آمادگی دارند و ابزارش را در اختیار دارند.

ما داریم از تولد یک انسان صحبت می کنیم. انسانی که صاحب عقل و درایته. انسانی که هر کدومشون تاثیر و نقشی در زندگی دیگران و کل جهان دارند.

والدگری کار بسیار مهم و پرمسئولیتیه. خیلی از ما چه خواسته و چه ناخواسته زخم خورده رفتارهای نادرست والدینمان بودیم و هستیم. تاثیری که شاید مدت ها ردپایش را در رخدادهای زندگی ما بشه دنبال کرد. همین نشون میده چه قدر اهمیت داره هر کسی که قصد بچه دار شدن داره اول از توانایی های مادی و معنوی و احساسی خودش مطمئن باشه و روش های درست تربیت و والدگری را بدونه و بعد اقدام کنه.

ما از انسان حرف می زنیم. از چیزی که کیفیتش از کمیتش مهم تره! یک انسان سالم از لحاظ روحی و جسمی که توانایی هاش را بشناسه، بتونه احساسات و عواطف و خشم و غمش را مدیریت کنه، از حمایت، دلبستگی ها و علایق ایمنی برخوردار باشه و به پشتوانه اون بتونه قدم در راه موفقیت و پیشرفت بگذاره به نظر من بسیار ارزنده تر و مفیدتر از 100 انسانی است که شاید با مشکلات جسمی و ژنتیک و روحی عدیده ای دست و پنجه نرم کنند، زخم خورده والدینی باشند که هنوز خود کودکی بیش نیستند و درونشون پر باشه از خشم ها، ناکامی ها و تنهایی ها!

ما از انسان صحبت می کنیم. جوجه کشی که نیست که!!!! افرادی که سیاست های جوجه کشی را در قبال ازدیاد جمعیت اتخاذ می کنند احتمالا به همون دید هم به موجود ارزشمندی چون انسان نگاه می کنند!!!!!!!

این وظیفه ماست! وظیفه ماست که هر بچه ای که قدم به این کره خاکی می گذاره خواسته شده باشه! که برای آینده اش، پذیرشش و تربیتش برنامه ریزی شده باشه و امکانات درستی موجود باشه.

همه بچه ها نیاز به عشق و محیطی سالم دارند.

 

پیوست 1: لطفا نیایید بگید من کلا با بچه دار شدن مشکل دارم و یا اگه چند تا بچه دارید فکر کنید دارم محکومتون می کنم. کسانی که توانای مادی و معنوی و روحی به دنیا آوردن چند بچه را دارند و می تونند به همه بچه هاشون بدون در نظر گرفتن شخصیت های متفاوتشون به یک اندازه عشق و حمایت بدهند و ... بسم الله! خیلی هم کار خوبی می کنند.

چرا این گونه شده ایم؟!

سلام

تو کوچه ای که خانه ما قرار دارد خدا را شکر وفور سوپرمارکت است. در این بین من مشتری یکی از این مغازه های کوچکی هستم که فروشندگان بسیار خوش اخلاق و مودبی دارند. دو برادر تقریبا مسن هستند که گه گاه پسر یکیشون هم در ساعاتی به جای اون ها، اون جا کار می کنه به علاوه دوتا شاگرد که متغیرند. خلاصه یک جورایی کسب و کار خانوادگی است و همه هم خوش اخلاق و خوش برخورد. دیروز برای خرید نان تست رفته بودم. نگاهی به یخچال پشت پیشخوان انداختم (چیزی که در این سوپره خوشم نمیاد همینه که نمی تونی اجناس لبنی داخل یخچال را خودت برداری چون پشت پیشخوانه!) و دیدم شیرکاکائو داره. گفتم بد نیست برای خوراکی زنگ تفریح پسرک دو – سه  تاش را بخرم. دیروز همون پسر جوان بود که یک گوشه نشسته بود و داشت تند و تند برش های لیموشیرین می خورد و با حرارت با یکی دیگه که داشت سفارش می گرفت حرف می زد و یک پیرمرد که پشت پیشخوان بود. ازم پرسید چی می خواهم و بهش گفتم که دوتا شیرکاکائو می خواهم. پیرمرد به کندی و زحمت در کشویی یخچال را باز کرد و با تامل یک عدد شیرکاکائو در آورد. من که دیدم چه قدر به کندی داره این کار را می کنه برای این که معذب نشه خودم را مشغول نگاه کردن به انواع بیسکوییت ها کردم. مبادا تحت فشار قرار بگیره. بعد از حدود 2-3 دقیقه یک عدد شیر بهم داد. به آرومی گفتم اگه میشه دوتا بدید. یک دفعه پسر لیموشیرین خور متوجه صحبت ما و کندی کار پیرمرد شد.

یک مرتبه سرش داد زد و گفت اَه که چه قدر بی عرضه ای تو! دست پا چلفتی و ... بجنب پیرمرد خرفت!

من هاج و واج مونده بودم. گفتم من عجله ای ندارم. مسئله ای نیست.

ولی اون بدون توجه به من داشت فحش های بدی به پیرمرد می داد. جا خورده بودم. سالها بود مشتریشون بودم و همیشه ازشون احترام دیده بودم. ولی الان داشتم اون روی سکه را هم می دیدم!

این که خیلی از ماها به علت حضور یک حفره هایی در درونمون اون خشم و فشارهای روحی را به کسانی که زیردست ما هستند و توان مقابله ندارند، شلیک می کنیم. ولی در همون حال می تونیم خودمون را کنترل کنیم و جلوی صاحبان قدرت سکوت کنیم و یا مودبانه صحبت کنیم.

 

وقتی اومدم بیرون بغض گلوم را می فشرد. به پیرمردی فکر می کردم که روزی مثل همین جوون چابک و سرحال بوده. به جوونی که فراموش کرده روزی همین پیرمرد کند و ناتوان شاید از خودش تواناتر و فعال تر بوده و باور نداره این روزها ممکنه در انتظار خودش هم باشه و روزی برسه که جوونی با گفتن این الفاظ رکیک و پرخاشگرانه دلش را بشکنه...

به کجا داریم میریم؟! تازگی ها انگار وسعت دیدمون فقط به اندازه یک قدم جلوتر از پامونه!!!

وای! پس مردم چی میگند؟!؟!؟!

سلام

پسرک حدودا 5-6 ساله بود که متوجه شکل گیری امواج بخصوصی در اطرافم شدم. این امواج از سمت خاله و عمه و مادربزرگ خودم و آقای اردیبهشتی و همسایه و دوست و خاله دختر عموی پسرخاله مامان و... بگیر تا فروشنده سوپرمارکت سرکوچه!!!!! به سوی من در جریان بود. بسته به نزدیکی فرد مورد نظر احتمالا شدت و قوت و کنجکاوی بیشتری نیز همراهش بود.

همه با شدت و حدت می خواستند بهم ثابت کنند که یک بچه کمه و الان زمان مناسبیه که بچه دوم را بیارم. اکثرا از مشکلات تک فرزندی و این که در حق بچه ام دارم جنایت می کنم و بعد پشیمون میشم و نباید بگذارم دیر بشه و ...

معمولا این گفتگو با جملات این چنینی آغاز می شد «خوب دومی را نمی خواهی؟!» یا  «به سلامتی کی برای بچه دوم اقدام می کنی؟» و معمولا با بیان دلایل من برای عدم تمایل به بارداری مجدد و بچه دوم و ... ختم می شد و باز قیافه حق به جانب اون ها که دلایل من راضیشون نکرده و من دارم بهانه میارم و در انتها هم به حس گناه و تردید در من ختم می شد!

جالبه حتی کسانی هم در بین این افراد پیدا می شد که خودشون بعد از چند سال ازدواج حتی برای بچه اول هم هیچ اقدامی نکرده بودند!!!!

این قدر این حرف ها زیاد شد که حس اضطراب و نگرانی در من زیاد شد! حس می کردم واقعا دارم اشتباه می کنم و چه قدر خودخواهم و ...

بعد نشستم و به دلایلم فکر کردم. به دلایلی که برای عدم بارداری مجدد و بچه دوم نیاوردن! داشتم. فکر کردم واقعا برای خودم منطقی است؟! چند دلیل داشتم. شاید در 10 سال دیگه این دلایل به اندازه الان قوی و محکم نباشند ولی الان این قدر برام محکمه پسند و قوی بود که نخواهم اقدامی بکنم.

پس تصمیم گرفتم دیگه اجازه ندهم دیگران در من حس گناه ایجاد کنند و یا من را مردد کنند. تصمیم گرفتم نگذارم دیگران برایم تصمیم گیری کنند.

برای همین از آن روز به بعد هرکسی از من پرسید چرا برای بچه دوم اقدامی نمی کنم خیلی ساده جوابش را دادم. «الان شرایطش را نداریم.» و دیگه نه دلیل آوردم و نه توجیه کردم. نگذاشتم بحث ادامه پیدا کند. نگذاشتم من را در دام احساس گناه بیاندازند. به هیچ کس اجازه ندادم بیشتر از این در زندگیم دخالت کند و برایم خط مشی تعیین کند و من را در مخمصه قرار بدهد.

یادم افتاد از اول زندگیم هر کاری کردم حرف زیاد دنبالش بوده! وقتی ازدواج کردم همه گفتند چرا این قدر زود ازدواج کردم! بعد مرتب حرف درباره این بود که چرا رفتم یک شهر دیگه زندگی کنم. مخصوصا بعد از فوت پدرم! بعد برای درس خوندنم! بعد بچه دار شدن! بعد تغییر رشته ام و ...

حرف همیشه هست. هر کاری که بکنید کسانی که بخواهند حرف بزنند یک موضوعی برای حرف زدن و تعیین تکلیف کردن و دلسوزی بیجا و در تنگنا قرار دادن شما، پیدا می کنند!

مهم اینه اجازه ندهیم که دیگران به جای ما و برای ما تصمیم بگیرند. خیلی از ما به خاطر فشار حرف دیگران تن به شرایطی می دهیم که واقعا خواسته قلبیمون نبوده و بعد دیدیم که همه اون هایی که ما را تشویق کردند در شرایط جدید ما را تنها گذاشتند و این خود ما هستیم که حالا باید با مشکلات جدید دست و پنجه نرم کنیم.

وقتی مسئول اتفاقات زندگیمون خودمون هستیم چرا باید برای تصمیم گیری به حرف های دیگران گوش کنیم؟!

من منکر مشورت کردن و هم فکری نیستم. ولی مشورت کردن خودخواسته است. خود ما از دیگران نظر می خواهیم. خود ما اجازه می دهیم دیگران نظرشان را بگویند و در نهایت ما هستیم که تصمیم نهایی را می گیریم.

ولی قرار نیست دیگران به جای ما تصمیم بگیرند. دیگرانی که در شرایط ما نیستند و بر اساس ظواهر قضاوت می کنند.

اگه دلایل و تصمیم هاتون برای خودتون قابل قبول و قانع کننده است به دیگران اجازه ندهید به جای شما تصمیم گیری یا نظر بدهند.

ممکنه اولش حرف زیاد باشه ولی وقتی تصمیم راسخ شما و جدیتتون را ببینند کم کم به خواسته شما احترام می گذارند.

 

پیوست: دیروز سر راهم یک سر زدم به یکی از نمایندگی های هالیدی! به خانم فروشندهه که مثل سایه دنبالم بود گفتم یک شلوار برای یک پسر هشت سال می خواهم! یک دفعه برگشت و فریاد زد چی؟!!!!!!! تو پسر داری؟! اونم هشت سال؟!؟!؟!؟ راستش جا خوردم! با تعجب گفتم آره! چه طور؟! گفت آخه اصلا بهت نمیاد! فکر کردم همسن منی شاید هم کمتر! گفتم مگه چند سالته؟! گفت 27! و .... بله! ناگهان موجی از آب قند آمد و من را با خودش برد!!!!!!!!!

هفت سال گذشت!

سلام

امروز 18 مهر، دقیق هفت سال از روزی که من دیگه پدر نداشتم گذشته.

هفت سال! هفت سال!

و امسال برخلاف همیشه اصلا یادم نبود. تا این که مامانم ازم پرسید یادته امروز چه روزیه؟!

و من یادم نبود! حس عجیبی دارم.

به خودم دلداری میدم به خاطر سرماخوردگی بوده، وقتی سرم این قدر درد می کنه و از چشم و بینیم آب سرازیره طبیعیه فراموش کنم.

ولی بعد یک چیزی ته دلم میگه نه! نیست!

آیا دارم فراموش می کنم؟! برام داره عادی میشه؟! داره اون قسمت از زندگیم که با بابا بوده کمرنگ میشه و میره جزو خاطرات دوردست که انگار متعلق به دیگریست و یا قسمت های زندگی بدون بابا این قدر داره زیاد میشه که بخش اعظم فکر و دلمشغولی های من را به خودش اختصاص داده؟!

نمی دونم!

امروز هفت سال گذشت. هفت سال از آغاز دوره زندگی بدون بابا!

 

پیوست: امسال هم نمی تونم برم پیشش. مثل پارسال یا سال قبلش. ممنون میشم برای شادی روح پدرم دعای خیری نثار روحش کنید. ممنون.

دلسوزی!

سلام

چند روز پیش داشتم با دوستی صحبت می کردم. از مشکلات می گفت و من سعی می کردم به نحوی نشونش بدهم راه های دیگه هم هست.

آخر سر گفت بحث با تو فایده نداره. تو قبول نمی کنی.

بهش گفتم من درک می کنم شرایطت را و می دونم لایق بهترین ها هستی ولی با دلسوزی کردن و گفتن این که آخی طفلی! چه چیز سودمندی نصیبت میشه؟!

 

یادمه وقتی سه ماه مونده بود به دفاع از پایان نامه ارشدم به علت فشارهای زیادی که متحمل می شدم، تصمیم گرفتم یک وبلاگ بزنم و حرف هام را بزنم. روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودم. پدرم پس از یک دوره عمل و شیمی درمانی سخت، فوت کرده بود. سه سال بود که دور از همسر و خونه خودم زندگی می کردم. بچه کوچکی داشتم که مشکلات خاص خودش را داشت و پروژه ای که در انتهای پایان دوره ارشد، بعد از کلی تلاش بی نتیجه تازه فهمیده بودم ادامه پروژه دکترای کسی بود که بالاخره اعتراف کرد عددسازی کرده بوده!!!!!! در کنار یک سری رویدادهای ناخوشایند زندگی که ممکنه برای هر کسی پیش بیاد. خسته و کلافه بودم و نیاز داشتم یکی بگه حق دارم خسته و ناراحت و کلافه و خشمگین باشم.

وبلاگ زدم و از ناراحتی ها و بلاهایی که سرم اومده بود نوشتم. طبیعیه عده زیادی از کامنت گذارها اومدند و گفتند که چه سختی هایی پشت سر گذاشتم و آخه طفلی و چی کشیدی و ... خوب حس خوبی بهم دست می داد. این که دیدید حق با من بود؟! دیدید بی خودی عصبانی و افسرده و خسته نیستم؟! دیدید اگه هر کسی جای من بود هم نمی تونست از پس این همه ناراحتی بربیاد و ...

دلسوزی دیگران فقط یک مدت کوتاهی حس بهتری به من می داد ولی بعد از گذشت یک مدتی حس بدبختی و یاس و بیچارگی با شدت بیشتری بهم هجوم می آورد. که دیدی همه هم اذعان دارند تو بدبختی؟!

بعد از گذشت یک مدتی حس کردم دلسوزی دیگران بیشتر من را در یاس و ناامیدی فرو می بره. هیچ انگیزه ای یا راهکار یا ایده ای برای بهتر شدن زندگیم نمیده. من را به چالش نمی کشه. بهم یاد نمیده از زندگی درس بگیرم و چاره ای برای عوض کردن شرایط جلوی پام نمی گذاره. فهمیدم دلسوزی دیگران بیشتر برام ضرر داشته تا منفعت. برای همین روند وبلاگ نویسیم را عوض کردم.

 

همدلی کردن با دلسوزی کردن فرق داره. این دو را با هم اشتباه نکنید. ولی بدونید کسی که براتون دلسوزی می کنه همیشه بهترین کار را براتون انجام نمیده.

دلسوزی کردن جلوی مقاوم تر شدن فرد را می گیره. جلوی قبول کردن مسئولیت های فردیش را، جلوی پیشرفتش را. و بدترین نوع دلسوزی، دلسوزی کردن برای خوده!

این که مدام در ذهن و فکرتون مدام بگید طفلی من! ببین چه قدر سختی کشیدم؟! چرا من آخه؟! چه قدر بیچاره ام؟! چرا چنین چیزی اتفاق افتاد؟! چرا این همه بدشانسی فقط برای من پیش میاد؟! و...

واقعا این نوع دلسوزی ها غیر از بیشتر فرو رفتن در حس بدبختی و ناامیدی و انفعال چه فایده داره؟! مدام تنبیه کردن خود چه فایده داره؟!

به جای دلسوزی کردن برای خود و دیگران، در نهایت مهربانی و ملاطفت به درسی که هر اتفاق به ما میده نگاه کنیم و سعی کنیم از درونش یک انگیزه ای پیدا کنیم برای بهتر شدن. برای متوقف کردن شرایط سخت. برای دست بر زانو زدن و بلند شدن. برای استوار ایستادن و لبخند زدن.

 

و بدونید لزوما اونی که بیشترین دلسوزی را برای شما می کنه بهترین دوستتون نیست!


عجله و قضاوت

سلام

وقتی پست قبل را می نوشتم، کمی خشمگین بودم. نه از اون خشم های داغ و سوزنده و بدون جهت. خشمم جهت دار و منطقی بود. برای این که مبادا از خط منطق دور بشم، صبر کردم چند روز بگذره و روش خوب فکر کنم. معتقدم هیچ خشمی نباید فروخفته بشه و در درون ریخته بشه. باید بروز داده بشه ولی اصولی و جهت دار. نتیجه جهت دار شدن خشمم، پست قبل بود. ولی پیش از این که منتشرش کنم چند بار خوندم تا ببینم مبادا زیاد احساساتی شده باشم و یا توهینی کرده باشم.

احساس کردم به اندازه کافی منظورم را روشن بیان کردم که کسی دچار سوتفاهم نشه و پیام اصلیش را بگیره.

 

ولی احساسی که بعد از گذشت سه روز و خواندن دسته ای از کامنت ها بهم دست داده افسوس و غمه!!!

 

زندگی در قرن جدید و همراهی با مظاهر تکنولوژی اگرچه برای انسان مزایای زیادی داشته و زندگی را براش آسون تر کرده ولی یکی از بزرگترین معایبش تند شدن روند زندگی و عجله ایه که اکثر مردم دارند. این تند شدن روند زندگی و این آسان شدن دستیابی به هر چیزی باعث شده انسان ها کمتر برای تفکر و تعمق در هر امری وقت بگذارند. دوست داشته باشند هر چیزی را ساده به دست بیارند، علاقه به مطالعه مسائلی که تامل و فکر کردن را می طلبه، کمتر بشه و دنبال این برند که اطلاعات جویده شده در دهانشون قرار بگیره.

ما یاد گرفتیم برای سرعت دادن به امور زندگیمون سریع همه چیز را ارزیابی و قضاوت کنیم. این شاید گاهی خوب باشه ولی نه همیشه. زود قضاوت کردن باعث میشه از قسمتی از مفهوم زندگی جا بمونیم. دل عده ای را بشکونیم و باعث سوتفاهم بشیم.

 

بگذارید پست قبلم را خیلی بیشتر باز کنم.

من یک زن متاهل هستم و بچه دارم. پس چه طوری می تونم دیگران را تشویق کنم به تجرد و ازدواج نکردن؟!

ازدواج اگه در زمان درست و با فرد درست صورت بگیره بسیار هم خوب و پسندیده است و باعث رشد و تعالی هر فردی میشه.

حرف من این بود که ازدواج باید "قسمتی" از زندگی هر فردی باشه و نه "همه چیز" و هویتش.

حرف من این نیست که دختران مجرد بگند ازدواج نکردن بهتر از تاهله و ما همینی که هستیم خیلی خوبیم و ...! حرف من اینه که اگه دختری بنا به هر دلیلی ازدواج نکرده حس ناقص بودن، عقب افتادن، کم داشتن، تنها بودن و افسردگی نکنه و به خاطر این که همه میگند دیر شده و ... تن به هر رابطه ای نده که ممکنه گاهی مورد سواستفاده قرار بگیره. سعی کنه در شرایطی که هست، از جنبه های دیگه زندگیش لذت ببره و به استعدادهاش و توانایی هاش اجازه ظهور و پیشرفت بده و به خودش احترام بگذاره. این چنین زنی یقینا در زمان مناسب با فرد مناسب هم آشنا میشه.

و زنان متاهل هم همه زندگیشون نشه شوهر و بچه که از خودشون و استعداد و توانایی هاشون غافل بشند. که وقتی شوهرشون قهر کرد یا حرف بدی زد و یا اخلاق بدی داشت بگند وای که من چه بدبختم و چرا این مصیبت سر من نازل شد! من نمیگم بیایید شاخ غول بشکنید و همه تا مدارج عالیه درس بخونند و حتما شغل دائمی و پیشرفت آن چنانی مد نظرم نیست. هر چیزی، حتی اگر کوچک که فقط و فقط مربوط به شما بشه و حس خوبی به شما بده و احساس کنید راکد نیستید.

من همون قدر از دیدن روزمه کاری یک خانم که فوق دکترا از دانشگاه بیرمنگام داره و شرکت معروفی را تاسیس کرده و ... خوشحال میشم که ببینم خانمی از استعدادش در زمینه آشپزی و سلیقه اش در سفره آرایی استفاده کرده و وبلاگی زده و سفارش می گیره. و در این لذت و تاییدم تاهل و یا تجردشون هیچ اثری نداره. این تحسین فقط مربوط به خود اون زن و استعدادهاشه.

 

ولی وقتی کامنت هایی را خوندم که خیلی عجولانه بدون دقت و تامل در معنای پست من اومدند به هم توهین کردند و یا گفتند من چرا با ازدواج مخالفم به جای تشویقش و این که چون خودم متاهلم و نفسم از جای گرم بلند میشه نباید اظهارنظر بکنم (نمی دونم تاهل من چه ربطی داشت؟! مگه اگه بیماری پیش پزشکی بره بهش میگه چون تو خودت به بیماری من دچار نیستی حق نداری برای من نسخه بپیچی؟!) بسیار ناراحت و متاسف شدم و جالب تر کسی بود که ادعا کرده بود من به اسلام تازیدم!!!!! هرچه فکر کردم نفهمیدم کجای پستم از کلمه اسلام استفاده کردم و از کدوم قسمت پستم چنین مفهومی استنباط میشه؟!

یک عده از دوستان هم به اصرار می خواستند من قبول کنم منظور من از نویسنده اون سایت، فرد بخصوصی است!!!!! چند بار توضیح دادم و گفتم منظور من ایشون نیست و من به شخصه بهشون احترام می گذارم ولی نمی دونم این همه اصرار چیه که بگند من حتما منظورم ایشون بوده و حالا که مثلا مچم را گرفتند!!!!!!!!! دارم انکار می کنم؟! این توهین نیست به من و اون فرد؟!؟!؟!

من مشکلم فرد یا سایت بخصوصی نیست. مبارزه من، منظور من، هدف من یا هر چیز دیگه ای که دوست دارید در نظر بگیرید،با یک طرز فکره غلطه! مبارزه با فرد نیست! با یک طرز فکر و باور نادرسته. حالا یک سایت باشه و یا نباشه! این طرز فکر غلط به عناوین و طرق مختلف بارها بیان شده و میشه.

نمی دونم چرا این قدر تفاوت قائل شدن بین انتقاد از یک طرز تفکر یا حرف یا نظر یک فرد با زیر سئوال بردن کل شخصیت اون فرد برای ما این قدر سخته؟!

من گفتم این طرز تفکر درست نیست! مشکل من شخص نیست! اگرچه باز هم میگم که منظور من کسی نبود که دوستان این قدر اصرار داشتند به من بقبولانند منظورم ایشونه!!!

 

تو را خدا این قدر زود قضاوت نکنید! این قدر زود نبرید و ندوزید! این قدر سریع نتیجه گیری نکنید! این قدر تند و عجولانه کسی را زیر سئوال نبرید و بهش توهین نکنید! سریع یک حرفی را شخصی سازی نکنید و به خودتون نگیرید!

یک کم زمان بگذارید. ببینید حرف طرف واقعا چیه؟!

دلخورم! فکر کنم حق هم دارم دلخور باشم! نه از همه! از اون عده ای که این گونه به من کم لطفی کردند. به من و متنم و طرز تفکرم.

من به هیچ کس توهین نکردم. از کلام زشت استفاده نکردم. چرا این گونه توهین کردید؟!

من این پست را ننوشتم که کسی عذرخواهی کنه و یا تایید کنه و یا بهم دلداری بده. فقط هدفم این بود منظورم را روشن تر و واضح تر بیان کنم. راستش قبلا حس نمی کردم این قدر لازم باشه ولی با دیدن این دست کامنت ها پی به لزومش بردم.

 

پیوست: امیدوارم مشخص باشه مخاطب این پست من یک عده خاص بودند. در همین پست بودند دوستانی که متوجه منظور من شدند. حالا چه تایید کردند و چه اصولی و محترمانه مخالفت کردند. من بارها گفتم مشکلی با مخالفت اصولی ندارم ولی توهین را تحمل نمی کنم. از همین جا از تمام دوستانی که وقت گذاشتند و متن من را با حوصله مطالعه کردند و روش فکر کردند و چه موافق بودند و چه مخالف ولی درک کردند منظور من چیست، صمیمانه تشکر می کنم. حضورشون و نظراتشون باعث دلگرمی و شادی من بود و هست. 

آیا ازدواج برای یک زن یعنی همه چیز؟!

سلام

چند وقت پیش اتفاقی گذرم به یک سایت روانشناسی افتاد که گویا بازدیدکننده زیادی هم داشت. مطالب جالب و خوبی داشت. پست هایی مختصر و مفید. و یک قسمت هم پاسخ به پرسش هایی که بازدیدکنندگان پرسیده بودند.

اول از روی کنجکاوی قسمتی از پاسخ به پرسش ها را خوندم ولی بعد کم کم برام جدی تر شد. سئوال ها و جواب ها یک روند خاصی داشت. حدود 90 درصدش حول محور ازدواج می چرخید و 99 درصد سئوال کنندگان یا حداقل اون هایی که سئوالشون جواب داده شده بود زن بودند. در پاسخ سئوال ها هم راهکاری برای این که چه طور مرد مناسب پیدا کنند، چه طوری برای مردان جذاب باشند، چگونه کاری کنیم که در رابطه با مرد زندگیمان موفق باشیم و زندگی زناشویی بهتری داشته باشیم و ... ارائه شده بود.

راستش هر چه گشتم هیچ پستی، هیچ پیامی، هیچ پاسخی درباره این که مردان چه کنند که برای زنان جذاب باشند، دلنشین باشند یا چه رفتارهایی داشته باشند، چه چیزی را در شخصیت خودشون تغییر بدهند که زن زندگی مناسبی را به خود جذب کنند یا چه رفتاری در قبال همسرشون پیشه کنند تا زندگی بهتری داشته باشند و ... پیدا نکردم. (البته میگم تا جایی که من دیدم)

وقتی اون ضربدر بالایی را زدم تنها حسی که بهم القا شده بود این بود که از نظر نویسنده این سایت ازدواج برای زنان همه چیز بود نه یک قسمت از زندگی. منتها و بزرگترین کاری که باید انجام می دادند ازدواج بود. تمام فعالیت ها و پیشرفت های اقتصادی و اجتماعی و علمی و ... یک زن اگه ازدواج نکرده بود، هیچ بود. انگار تنها دلیل هستی یک زن ازدواج و بچه دار شدن بود. به وضوح جایی نوشته بودند که یک زن 35 ساله که ازدواج کرده و بچه داره از یک زن 35 ساله که استقلال مالی داره و پست شغلی مهمی هم داره ولی ازدواج نکرده امتیاز بیشتری داره.

این یعنی چی؟! غیر اینه که به یک زن القا کنه ازدواج برای تو یعنی همه چیز؟! یعنی هویت تو؟! یعنی یک نقش مهم در زندگی تو؟!

در حالی که برای مردان ازدواج یکی از قسمت ها و هدف های زندگیشونه و نه تنها و مهم ترین هدف زندگیش. مردان در کنار ازدواج خیلی اهداف و رویاهای دیگه ای برای خودشون متصور میشند. نقشه می کشند. برنامه می ریزند و دوست دارند پیشرفت کنند. ولی آیا از نظر این نویسنده ازدواج برای زنان هم به همین معنا بود؟!

وقتی ازدواج برای یک زنی همه چیزش بشه، همه هدفش یا مهم ترین هدفش که حتما باید محقق بشه، که اگه سی سال را رد کرده باشه و مجرد باشه انگار توی حیاتی ترین رقابت زندگیش باخته و یا عقب افتاده و ... می دونید چی در انتظار یک زنه؟! یک زندگی زناشویی مصیبت بار!!!!!

وقتی ازدواج برای یک زن همه چیزش بشه، که به خاطر پیشرفت همسرش از رویاهاش بگذره، اون بشه سنگ زیر آسیاب تا مردش احساس سکان داری و بزرگی و ... بکنه. وقتی مدام کوتاه بیاد و ... می دونید چی میشه؟! مرد میشه همه زندگی و رویا و هویت یک زن. و وقتی مرد میشه همه هویت و تعریف زن از زندگیش، زن مرد را کامل می خواهد تا هویتش را کامل کنه. تا به همه بگه زندگی من الان کامله. مرد میشه همه زندگی یک زن.

و آیا مردها می خواهند همه زندگی یک زن باشند؟! نه! مردها می خواهند فقط یک قسمت از زندگی یک زن باشند همان طور که زن برای آن ها فقط یک قسمت از زندگیشان است نه همه زندگیشان.

اگه برای زنی ازدواج همه چیزش باشد. تمام فکر و ذکرش میشه تغییر دادن عیوب زندگیش که همانا مردش باشه. و در نتیجه وقتی مرد مصرانه نخواهد تغییر کنه راحت تر در نقش یک قربانی منفعل فرو میره.

ولی اگه یک زن در پی رویاهاش بره چی؟! اگه ازدواج فقط یک قسمت از زندگیش باشه چی؟! اگه همه هویتش در زن و یا مادر بودن خلاصه نشه چی؟!

اون وقته که زنان مستقل و شاد و قدرتمندی خواهیم داشت که از همه جنبه های روح و زندگی و استعدادهاشون لذت می برند و همه هویتشون در زندگی زناشوییشون خلاصه نمیشه که کوچکترین مشکلی براشون بشه فاجعه. و البته این زنان به ندرت وارد رابطه های بیماری میشند که مجبور به ایفای نقش قربانی باشند. چون ازدواج براشون همه چیز نیست، از تنهایی و استقلال نمی ترسند که تن به هر مردی و هر انتخابی بدهند.

به رویاها و وجودتون امکان بروز و حضور بدهید. امکان زندگی کردن در همه ابعاد وجودیتون را تجربه کنید و ازش لذت ببرید.

 

پیوست: پیداست عصبانیم؟!

چیزی فراتر از ژنتیک یا محیط

سلام

مطالعاتی در دانشگاه مینه سوتا که روی 348 جفت دوقلوی همسان که 44 جفت اون ها از هم جدا شده بودند، نشان داد در شماری از صفات کلیدی شخصیتی وراثت تاثیر قوی تری اعمال می کنه.

البته درصد تاثیر وراثت در بعضی خصوصیات شخصیتی بیشتر و در بعضی کمتره. مثلا در میزان صیمیت اجتماعی 33% ژنتیک نقش دارد ولی در خصوصیاتی چون احساس بیگانگی،تخیل قوی، نگرانی و آشفتگی و استرس وراثت تا 55% تاثیر داره و در اخلاق گرایی و توانایی های اجتماعی مانند رهبری مبتنی بر قدرت 60 درصد و بیشتر از آن است.

البته این به معنای بی اهمیت بودن نقش محیط نیست. محیط می تونه زمینه را برای تشدید کردن اثر یک ژن یا برعکس کمرنگ کردن تاثیر وراثت مهیا کنه.

مثلا کسی که ژن نگرانی و استرس را به ارث برده باشه اگه کمتر در محیط استرس زا قرار بگیره مسلمه فرصت برای بروز استرس کمتر میشه و یا محیط مشوق می تونه اخلاق گرایی و پیروی از اصول را در فردی بیشتر تقویت کنه.

ولی آیا ژن یا محیط تنها عامل تعیین کننده شخصیت هر فردیه؟!

به نظر من که نه! همه ما توی زندگی هامون با افرادی مواجه شدیم که حصارهای ژن یا محیط مخرب اطرافشون را شکستند و فراتر از اون ها قدم برداشتند.

چه در زندگی افراد مشهور و دانشمند نگاه کنیم و چه دنبال نمونه هایی در اطرافمون بگردیم.

افراد بزرگی که بر ژن های معیوب و یا محیط های وحشتناک زندگیشون غلبه کردند و سرنوشتشون را خودشون رقم زدند.

اگه تصور کنیم فقط ژن و یا محیط یا هردو  تنها عامل تعیین کننده شخصیت و سرنوشت یک انسانه پس فرق ما به عنوان موجود متفکر و صاحب اندیشه با حیوانات و موجودات دیگه چیه؟!

ما قدرت انتخاب داریم. ما یک چیزی در وجودمون داریم که برتر از هر عامل دیگه ای قادره اثر محیط یا ژن را خنثی یا تعدیل کنه.

ما در وجودمون قدرتی داریم که ما را متمایز می کنه. به ما فرصت میده حصارهای اطرافمون را بشکنیم و فراتر از اون قدم برداریم.

ما روحی داریم، ذاتی داریم که مختص وجود ماست. چیزی ماورای جسممون یا ذهنمون. ما یک قدرت بی کران داریم.

و جدای این که ما چه ژنی داشته باشیم و یا چه محیطی این ما هستیم که تصمیم می گیریم تسلیم سرنوشت از قبل تعیین شده مون بشیم یا قلم به دست بگیریم و سرنوشت جدیدی برای خودمون بنویسم.

پروفسور نش وقتی جایزه نوبل را دریافت کرد تونست بر اسکیزوفرنی، یکی از مخرب ترین بیماری ها با منشا ژنتیکی فائق بیاد و وجود و توانایی های خودش را اثبات کنه.

چرا ما نتونیم؟!

 

پیوست 1: عمیقا به خاطر بی انصافی و ظلمی که در حق تیم کاتای دختران شد متاسفم. کسانی که محدودیت ها و محرومیت های زیادی را تحمل می کنند، کم لطفی و اهمال کاری مسئولین را می بینند. مزایا و امکاناتی چون مردان ندارند و باز با اتکا به تلاش و همتشان به اینجا می رسند و اون وقت... جای تاسف داره! خیلی!

پیوست 2: دیشب آقای اردیبهشتی ما را برد شهر شکلات. وای چه جای جالبی! پیرمرد فروشنده یک کراوات پر نقش و نگار بسته بود و مدام به خریدارها اصرار می کرد از شکلات های مجانی که سرتاسر فروشگاه گذاشته بود، بخورند. راستش اگه من را ول می کردند از همه شکلات های مغازه برمی داشتم. به شدت به یاد فیلم شکلات افتاده بودم از بس محیط فروشگاه دوستانه و گرم بود. راستش یکی از کلیدهای قلب من شکلاته که فکر کنم آقای اردیبهشتی کشفش کرده!!!!!!!!

محیط یا ژنتیک! نظر شما چیه؟!

سلام

در علم روانشناسی و مخصوصا در حیطه تربیت کودک و شکل گیری شخصیت انسان همواره به نقش محیط و ژنتیک تاکید زیادی شده.

به طور کلی تا به امروز (البته تا جایی که من اطلاع دارم) هنوز بین دانشمندان و روانشناسان یک توافق کلی حاصل نشده که کدام یک در شکل گیری نظام شخصیتی یک انسان موثرتر و پررنگ تر است.

مثلا رفتارگرایی مانند واتسون به قدری نقش محیط را پررنگ و مهم می دانست که می گفت "به من یک دو جین کودک بدهید و من قول می دهم که همه را بزرگ کنم و ضمانت می دهم که هر کدام را که بخواهید به طور تصادفی انتخاب کنم و بدون توجه به استعداد، آمادگی، تمایلات، توانایی ها و شغل و نژاد اجدادش، برای هر رشته تخصصی تربیت کنم – پزشک، حقوق دادن، هنرمند، تاجر و حتی گدا یا دزد"

و از طرفی سایکوفیزیولوژیست ها نقش ژنتیک و عوامل زیستی را مهم تر و موثرتر می دادند.

همه ما در زندگی مثال های نقض این دو تئوری را دیده ایم.

اما دوست دارم بدونم شما چی فکر می کنید؟! به نظر شما در زندگی و شکل گیری شخصیت خودتون و یا اطرافیانتون. محیط مهم تر بوده یا ژنتیک؟! و آیا فاکتور دیگه ای هم به نظر شما می رسه که نقشش نادیده گرفته شده؟!


نظرات شخصی خودتون را برام بازگو کنید.

درخواست راهنمایی و کمک

سلام

حدود 10 سال پیش! نه دقیق 10 سال پیش من چشم هام را عمل کردم. اون زمان عمل PRK به تازگی اومده بود و من هم همین عمل را کردم. بماند که چه دردسرها و مشکلاتی کشیدم و خدا از سر دکترش نگذره که این بلا را سر چشم من آورد ولی در کل راضیم!

مادرم حدود 20 سال پیش کلینیک نور تهران چشم هاش را عمل RK کرد و اون هم بعد از گذشت این مدت راضیه! اگه بخواهیم مقایسه کنیم عمل چشم مادرم به نسبت سال و امکانات اون زمان بهتر از من بود.

جالبه که عمل مامان را دکتر هاشمی انجام دادند که الان وزیر بهداشت هستند.

عمل چشم برای من گرچه موهبت هایی داشت ولی دردسرهایی هم داره. عوارضی که بعدش گریبانگیرم شد. مثلاسردرد در صورت استفاده طولانی مدت از کامپیوتر، خشکی و سوزش چشم، مشکلاتی در تاریکی شب و ...

الان خان داداش می خواهد چشم هاش را عمل کنه! ترجیحش اینه که بیاد تهران و بره همون کلینیک نور. ولی بین عمل PRK و فمتولیزیک مردده! گرچه بهش میگم احتمالا با توجه به ساختار چشمش خود دکتر بهترین پیشنهاد را میده ولی می خواهد بدونه فرق این دو عمل و محاسن و معایبش چیه و در نهایت کدوم بر کدوم ارجحیت داره و چه برتری؟! یک سری تحقیق تئوری کرده ولی به نظرم بهترین نظر را کسانی می تونند بدهند که واقعا تجربه اش کرده باشند.

از دوستانی که چشم هاشون را عمل کردند ممنون میشم بهم اطلاعات بدهند در این زمینه و از عوارض جانبیش هم برام بنویسند و اگه کلینیک نور چشم هاشون را عمل کردند و از دکترشون راضی بودند اسم دکترشون را هم بگند.

 

نکته مهم بعدی این که مدتیه دوستان از مشکل کامنت گذاری برای وبلاگم گلایه می کنند. ممنون میشم اگه این مشکل را دارید برام بنویسید چه مشکلیه دقیقا و اگه نمی تونید به هیچ وجه کامنت بگذارید باز سپاسگزار میشم زحمت بکشید و به آدرس ایمیلم پاسخی کوتاه بفرستید. لزومی نداره خودتون را معرفی کنید. ولی اگه ببینم این مشکل برای خیلی ها هست شاید تصمیم بگیرم از بلاگفا برم.

آدرس ایمیلم:

mayfamily83@gmail.com

 

پیوست: کامنت دونی این پست بسته است. ممنون میشم برای پست قبل که پست جدیدی هم هست کامنت بگذارید.

فاصله بین دو لحظه

سلام

دو شب پیش وقتی غرق خواب بودم پسرک اومد بالای سرم و آهسته گفت مامان! مامان! من دستشویی دارم!

بین هوشیاری و خواب دست و پا می زدم. گفتم خوب چی کار باید بکنم؟! گفت باهام بیا! با چشم هایی نیمه باز که به زور باز می شد دنبالش راه افتادم و چراغ را براش روشن کردم. همون طور که داشت دستشوییش را می کرد من سرم را به دیوار راهرو تکیه داده بودم و چرت می زدم. تو دلم گفتم آخ خدا! کی دیگه این بیدار شدن های گاه و بیگاه شبانه تموم میشه؟! کی یاد می گیره بدون حضور من شب ها خودش بره دستشویی؟!

یک دفعه ذهنم لبریز شد از یک خاطره.

یک دختر کوچولوی ترسیده را دیدم که کنار در اتاق مادر و پدرش ساکت و بی صدا ایستاده بود. تنش از ترسی بچه گانه می ترسید و مظلومانه زل زده بود به تختخواب دونفره پدر و مادرش که به نظرش شکوهمندترین نقطه امن دنیا بود. نهایت آرزوش این بود بتونه گاهی شب ها جایی در این کاخ پرعظمت پیدا کنه. مادرش را دید که گیج خواب، بی حوصله زیر لب غرید باز دیگه چی شده؟! و بغضی که گلویی را فشرد و صدایی که در نهایت احتیاط به زور از حنجره خارج شد. خواب بد دیدم. می تونم بیام پیش شما بخوابم؟!

یک دفعه چشم هام باز شد و همون دختر بچه لرزان را دیدم که در این لحظه سر به دیوار گذاشته و زیر لب غرغر می کنه که چرا از خواب بیدارش کردند. دختربچه ای که این قدر بزرگ شده که تختخواب دونفره ای که روزی منتهای آرزوش بود، نه تنها دیگه قلعه ای مستحکم و دست نیافتنی نبود، بلکه مدام از کوچکیش می ناله! دختربچه ای که دیگه تاریکی سحرآمیز شب ها اون را نمی ترسونه و روی دیوارها سایه لرزان شبح های مزاحم را نمی بینه. دختربچه ای که الان بدجوری گرفتار روزمرگی ها شده.

فاصله بین این دو لحظه به همین کوتاهی و سرعت تجربه یادآوری این خاطره گذشت. واقعا به همین سرعت. این قدر که یک لحظه گذر زمان را فراموش کردم و نمی دونستم من کدومم؟! اون دختر بچه لرزان یا زنی که خواب آلود سر به دیوار گذاشته.

در اون لحظه، در یک نیمه شب تاریک انتهای تابستان به خودم نهیب زدم به همین سرعت هم روزی می رسه که پسرکت به آرومی نیاد بالای سرت و با صدایی که به زور شنیده میشه، ترسیده و خجالت زده نگه مامان من دستشویی دارم! یا کابوس دیدم. میشه بیام پیش شما؟!

روزی می رسه که اون هم میره تو تخت دونفره اش و وقتی فرزندش آروم میاد بالای سرش فراموش می کنه روزی خودش هم بی سر و صدا و با دلهره خواب مادرش را برهم زده.

به همین سرعت می گذره. به اندازه تجربه همین لحظه.

و شاید اگه از مادر اون دختر لرزان بپرسی بهت میگه سریع تر از این هم می گذره.

وقتی پسرک از دستشویی بیرون اومد شرمنده، با صدایی که به زور شنیده می شد گفت ببخشید بیدارت کردم مامان!

بوسیدمش و همین طور که دستم را دور شونه اش می انداختم و به سمت تختش می بردم بهش گفتم اصلا اشکالی نداره. من تا هر وقت که تو بخواهی، هرکجا که بخواهی باهات میام.

پسرک اون شب متعجب ولی با آرامشی همراه با یک عالمه بوسه به خواب رفت.

و من هم رفتم تا در تخت دونفره کوچکمان بخوابم و خواب دختری را ببینم که روزی منتهای آرزوش لحظه ای خوابیدن در تخت دونفره مادر و پدرش بود.

 

پیوست: تابستان 92 هم تمام شد. انگار همین دیروز بود که شروع شد. سال 92 را میگم. به همین سرعت نصف راه را طی کردیم. راستش نمی تونم بگم از رسیدن پاییز کلی ذوق کردم یا عاشق بوی ماه مدرسه و این صوبتام. بی پرده میگم به طور کاملا واضح و آشکار و تبعیض آمیزی من نیمه اول سال را به نیمه دوم ترجیح می دهم. من عاشق نور و گرما و روشنیم!!!

قدرت

سلام

من و آقای اردیبهشتی گه گاهی با هم شوخی های فیزیکی می کنیم. مثلا آقای اردیبهشتی یک کم قلقلکیه! بعد من سعی می کنم پهلوهاش را قلقلک بدهم و اون سعی می کنه با گرفتن دست هام مانع بشه. بعد من سعی می کنم خودم را آزاد کنم یا ابتکار به خرج بدهم و یک جور دیگه قلقلکش بدهم و ... خلاصه یک جورایی کشتی می گیریم با هم.

چند روز پیش دوباره یکی از این کشتی های دوستانه را داشتیم. بعد که از نفس افتادیم، آقای اردیبهشتی گفت می خواهی ضربه فنیت کنم؟! من با تعجب گفتم ضربه فنی؟!؟! آقای اردیبهشتی گفت یعنی نمی دونی چیه؟!

خوب دکمه پاز را فشار بدهید!!!

اگه چند ماه قبل بود من برای ثابت کردن توانایی ها و وسعت دامنه اطلاعات عمومیم با حرارت می گفتم معلومه که می دونم چیه؟! فلان و بهمان و کلی براش سخنرانی می کردم تا بفهمه من چه قدر باهوش و بامعلومات هستم. ولی این دفعه ...

خوب دکمه پلی را بزنید.

به آرومی گفتم نه! نمی دونم! با تعجب گفت جدا نمی دونی؟! به آرومی گفتم یک چیزهایی به خاطرم میاد! ضربه فنی همونه که تو کشتیه؟! آقای اردیبهشتی که به پهلو دراز کشیده بود گفت اوهوم. آروم دستم را گذاشتم روی شونه اش و شونه هاش را خوابوندم رو زمین و گفتم همون که وقتی پشت حریف را این جوری به خاک بزنی میگند ضربه فنی شده؟! با حرارت گفت آره!!! با خونسردی گفتم خوب تو ضربه فنی شدی!!!!!!!!!!

اول تعجب کرد بعد کلی خندید و سعی کرد من را به زور ضربه فنی کنه! البته معلومه که قدرت بدنیش از من بیشتره ولی من در حین کشمکش با خنده گفتم دیگه فایده نداره! تو ضربه فنی شدی و بعد ضربه فنی دیگه بازی تموم میشه و تلاش های تو ثمری نداره!!!

...

 

راستش اگه چند سال قبل بود قدرت برای من یعنی زور داشتن. توان فیزیکی داشتن. قوی بودن. کم نیاوردن. از پس هر کاری براومدن. کرکری خوندن و...

ولی الان می دونم قدرت فقط در زور بازو نیست. قدرت می تونه گاهی در سکوت باشه. می تونه در صبر باشه. قدرت می تونه گاهی حتی در ضعف باشه. قدرت می تونه گاهی در یک قطره اشک باشه. قدرت می تونه توی یک لبخند باشه. یا حتی گاهی در یک نگاه. قدرت می تونه در حرف نزدن باشه. گاهی در هیچ کاری نکردن. قدرت گاهی می تونه در دانایی باشه و گاهی در ندانستن. قدرت می تونه در فوران احساسات باشه و گاهی در کنترل کردن اون. قدرت می تونه در درک کردن و همدردی باشه و یا گاهی در آروم بودن.

قدرت می تونه در خیلی چیزها باشه. واژه قدرت می تونه معانی زیادی داشته باشه و می تونیم بگیم قدرتمند کسیه که بدونه در چه زمانی به کدوم حسش اعتماد کنه و چه گونه به درستی عمل کنه و راه حل های مبتکرانه و منعطف برای مسائلش داشته باشه.

 

پیوست 1: قبلا کشتی ها جذاب تر بود! کلی فن و حرکت و ضربه و فعالیت و امتیاز! الان 6 دقیقه فقط تو سر و کله هم می زنند و تمام تلاششون اینه پا حریف را از زمین خارج کنند و با نتیجه 1-2 مدال طلا بگیرند! (نه این که بخواهم کار کشتی کارها را کم ارزش کنم ولی از نظر من قبلا مسابقات کشتی باحال تر بود!)

پیوست 2: آنا خانم جان فقط سخنان فیلسوفانه و روشنگرانه ندارند. ایشون کلی سخنان اعتماد به نفس دهنده و قند در دل آب کنانه هم دارند! مثلا همین دیروز باهاشون رفته بودیم خرید بعد ایشون نصف راه را از این که چه قدر خوشگل شدم و شال جدید قرمزم چه قدر بهم میاد و چه قدر به رنگ موهام بیشتر جلوه میده و ... تعریف می کرد و من هم که کلا به این چیزها عادت ندارم در دریایی از آب قند داشتم شنا می کردم!!!!!!!!

موهبت زن بودن

سلام

چند وقت پیش با آنا داشتیم درباره بچه دختر و پسر و ... صحبت می کردیم. یک دفعه آنا بی مقدمه گفت می دونی چیه؟!؟! تو خیلی روی مسائل جنسیتی حساسی! انگار نقطه حساس روح تو این موضوعه! هر وقت درباره این مسائل حرف می زنیم یا چیزی می شنویم و ... تو یک باره گارد می گیری و شروع می کنی به دفاع کردن.

خوب طبیعیه من یک سری دفاعیات از خودم ارائه دادم.

بعد آنا یکی از اون بیانات فیلسوفانه و روشنگرانه اش را گفت.

گفت می دونی چیه؟! من حس می کنم تو هیچ وقت از موهبت زن بودن بهره مند نشدی. هیچ وقت برای زن بودن امتیاز یا حقی کسب نکردی. محدودیت های زن بودن را تحمل کردی ولی از اون طرف زن بودن برای تو فایده ای نداشته. اگه موهبت زن بودن را چشیده بودی و کسب می کردی این قدر روی این مسائل حساس نبودی.

راستش به جرات می تونم بگم کل روز  را تا فرداش که تلفنی باهاش صحبت کردم روی این یک پاراگراف فکر کردم تا جرات کنم بهش بگم آره تو راست میگی.

زن بودن برای من اگه نگم موهبتی نداشته حداقل در مقابل محدودیت هایی که برای روح جستجوگر من اعمال کرده، کمتر امتیازی نصیبم کرده.

چه از طرف پدر، مادر، همسر، اطرافیان نزدیک و یا حتی اساتید دانشگاهم!!!!

در مقابل این که والدینم به من اجازه نمی دادند با دوستانم به گردش یا سفر بریم. برادرم از دوران راهنمایی چنین حقی داشت و در مقابل من امتیازی نداشتم که اون ازش محروم باشه.

کسی به خاطر زن بودنم به من لطف یا محبت بیشتری نکرد. امتیازی نداد. یا از کاری معاف نکرد.

در مقابل این که از من می خواستند مطیع و حرف گوش کن باشم ولی می خواستند سرسخت و قوی هم باشم. این ها در تضاد بود.

 

من همیشه سرسخت بودم. لجوجانه به خواسته هام رسیدم. سختی های زیادی را تحمل کردم که از سطح زندگی زنان فامیل ما فراتر بوده. یک تنه با خیلی چیزها مبارزه کردم. وقتی در تنگنا قرار گرفتم دنبال راه حل خلاقانه ای گشتم تا ازش خلاص بشم. این من بودم که برای زندگی خودم و شاید قسمت اعظمی از زندگی خانوادگیمون تصمیم گرفتم و برنامه ریزی کردم. فکر کردم و فکر کردم و همه جوانب را سنجیدم و اقدام کردم. عقب نکشیدم و ناله و نفرین نکردم. خنثی نبودم و...

ولی حتی این زن سرسخت هم گاهی دلش می خواهد یکی ازش حمایت کنه. گاهی دلش می خواهد یکی بهش بگه بسه دیگه. خسته شدی. تو بشین و خیالت راحت باشه. من همه کارها را روبه راه می کنم. بگه تو فکرش را نکن من همه چیز را درست می کنم.

گاهی این زن سرسخت هم دلش می خواهد موهبتی از زن بودن نصیبش بشه. یکی باشه که برای اون بجنگه. یکی باشه که نازی را بکشه که هیچ وقت مجال بروزش نبوده.

گاهی این زن سرسخت منطقی دلش می خواهد بشه همه احساس و جاری بشه. دلش می خواهد یکی باشه که سنگ هایی که مانع جاری شدنشه را از سر راه برداره.

گاهی این زن سرسخت دلش خیلی چیزها را می خواهد که نداشته و حالا هم نمی دونه چه طور می تونه داشته باشه...

 

 

پیوست: استاد راهنمام در حالی که به اون یکی شاگردش که یک پسر مجرد بود اجازه می داد هر وقت دلش می خواهد بیاد و بره و چند روز تو هفته هم اصلا نیاد. من را مجبور می کرد همه روزهای کاری زودتر از همه بیام دانشگاه و دیرتر از همه برم به جرم این که یک زن متاهل بودم که یک بچه شیرخوار داشت!!!!

روانشناس و سرماخوردگی!

سلام

یادمه یک روز سر یک کلاس استاد بعد از این که مبحثی را تدریس کرد از شاگردها خواست هر کسی مشکل مشابهی داره لطف کنه و بیاد و در رول پلیینگ شرکت کنه.

یکی از بچه ها داوطلب شد و بعد از انجام شیوه درمانی که استاد تدریس می کرد گفت که خیلی موثر بوده. بعد به استاد گفت که همه انتظار دارند کسی که خودش روانشناسی خونده چنین مشکلاتی نداشته باشه.

استاد حرفی زد که برای من یکی خیلی جالب بود.

گفت مگه پزشک ها هیچ وقت مریض نمیشند؟!! یعنی مردم انتظار دارند کسی که پزشکی خونده هیچ وقت سرما نخوره یا هیچ وقت معده درد یا سردرد نگیره؟! آیا کسی که پزشکه نباید از سرطان یا سکته و ... بمیره؟! یعنی اگه پزشکی خودش سرماخورد دیگه کسی برای درمان سرماخوردگی پیشش نمیره؟! چه باور غلطی!

بعد گفت نیاز به کمک های روانشناسی و مشاوره این جوری نیست که فقط برای یک مقطع خاص باشه. یعنی شما تصور کنید با دو یا سه و حتی یک دوره کامل دیگه تا آخر عمر نباید نیاز به کمک و مشاوره داشته باشید. مگه کسی که یک بار سرماخورده دیگه تا آخر عمر سرما نمی خوره؟! (به افسردگی میگند سرماخوردگی روح) یعنی اگه کسی یک بار به دکتر مراجعه کرد تا آخر عمرش نباید نیاز به دکتر داشته باشه؟! به همین منوال کسی که پیش روانشناس رفته و مثلا وسواسش بهبود پیدا کرده دیگه بی نیاز به مراجعه نمیشه و باید مرتب گوش به زنگ باشه و سر موقع باز به روانشناس مراجعه کنه!

حرف هاش برام جالب بود. این تصور غلطیه که اکثرا نسبت به روانشناسان و کمک های روانشناسی دارند. این که خود روانشناس ها نباید مشکلی توی زندگی داشته باشند و با یک دوره مراجعه باید تا آخر عمر در اون زمینه مشکلی نداشته باشند.

روانشناس ها هم ممکنه در دوره ای از زندگی افسرده، مضطرب، بدخلق، وسواسی، پرخاشگر و ... بشند. فقط فرقشون با بقیه اینه که راه درمانش را می دونند حتی اگه نتونند خودشون خودشون را درمان کنند. مثل پزشکی که وقتی سرما می خوره می دونه درمانش چیه ولی این دانایی دلیل بر این نمیشه که کلا سرما نخوره.

 

پیوست: شنیدن خبر تصادف بین دو اتوبوس اسکانیا در اتوبان تهران – قم من را به شدت شوک زده و ناراحت کرد. واقعا خبر تکان دهنده ای است. خیلی خیلی وحشتناک. چه قدر برای کسانی که چشم به راه رسیدن عزیزانشون بودند وحشتناک بوده. خان داداش دیروز گفت دوتا از قربانیان از بچه های دانشگاهشون بوده. خیلی دلم گرفت. خدا روحشون را قرین رحمت کنه و امیدوارم مسئولین مسئولانه به دنبال رفع مشکلی باشند که ممکنه برای دیگران ایجاد خطری مشابه بکنه. چندین فاجعه دیگه باید رخ بده که بفهمیم جون انسان ها خیلی ارزشمنده؟!؟! 

مسئولیت و انتخاب

سلام

یکی از دوستان من دختری است که همسن و سال خودمه و بسیار نازنین و دوست داشتنی است. من خیلی خیلی دوستش دارم.

یک روز با این دوست و یک دوست دیگرمون رفته بودیم بیرون. بعد که خسته شدیم خواستیم بریم رستوران تا چیزی بخوریم. بین دو جا در شک و تردید بودیم و هر دو جا برامون ناآشنا بود. بهشون گفتم اول میریم توی این یکی رستوران (که ظاهر شیکی داشت) اگه قیمت هاش خیلی گرون و سرسام آور بود بی سر و صدا می آییم بیرون و میریم سراغ اون یکی (که کوچک تر و ظاهر ساده تری داشت). هر دو قبول کردند.

خوب وقتی وارد رستوران اولی شدیم همون جور که حدس زده بودم قیمت هاش نجومی بود. رو کردم به دوست هام و گفتم خوب حالا چه کنیم؟! بریم یا بمونیم؟! خوب اون دوست نازنین گفت برای من فرق نمی کنه، هر چی تو بگی! رو کردم به دیگری. اونم گفت هر چی شما بگید برای من هم فرق نمی کنه!

ولی خوب برای من فرق داشت! باز پرسیدم: تصمیمتون چیه؟! جدی هیچ فرقی نداره؟!

دوستم گفت نه جدا هیچ فرقی نداره من تابع شمام!

بهش گفتم تو این جوری مسئولیت را گردن دیگری می اندازی و این اصلا خوب نیست!!

...

از اتفاق اون روز که بگذریم ممکنه خیلی ها در زندگی خصوصیشون دوست داشته باشند چنین افراد تابعی را کنار خودشون داشته باشند. کسانی که دیگران براشون برنامه ریزی بکنند و بعد اون هام فقط قبول کنند. این جوری طرف مقابل احساس قدرت و اقتدار می کنه. ولی حقیقت اینه این رفتار یک رفتار بالغانه نیست.

ممکنه بعضی ها دوست داشته باشند یک همسر، یک فرزند و یا یک همراه و دوست منفعل و تابع داشته باشند تا قدرت و برنامه ریزی دست اون ها باشه ولی وقتی فرد مسئولیت زندگیش را در دست نگیره به ناچار این مسئولیت گردن کس دیگه ای میوفته. فرد برای زندگی خودش تصمیم نمی گیره و مسئولیت انتخاب و تبعاتش را گردن دیگری می اندازه.

اگه همه ما به بلوغ فکری و عاطفی رسیده باشیم خودمون مسئولیت انتخاب هامون را گردن می گیریم و از تصمیم گیری و نظر دیگران استقبال می کنیم.

شاید درست و بالغانه اش این بود که اون روز هر کسی نظرش را می داد و ما بر حسب نظر اکثریت تصمیم می گرفتیم. نه این که مسئولیت انتخاب گردن من بیوفته!

و مطمئن باشید اگر طرف مقابل احساس ضعف شخصیتی نکنه از این که شما مقتدرانه نظر می دهید و انتخاب می کنید خوشحال هم می شود.

 

پیوست: این پست را از خانه مامان و از لپ تاپ خان داداش ارسال کردم. یکی از بهترین اتفاقات این سفر این بود که با اتوبوسی سفر کردم که رانندگانش یک زن و شوهر بودند. هر دو هم لباس فرم رسمی شرکت را پوشیده بودند. نصف راه را آقا پشت فرمان نشست و خانم استراحت کرد و نصف دیگه را هم خانم پشت فرمان نشست و مرد استراحت کرد. دو پسرشون هم همراهشون بودند و وقتی به ترمینال رسیدند سریع مسافر سوار کردند و برگشتند. این همراهی و همدلی برام جالب و تحسین برانگیز بود. و برخلاف تصور عموم که یک کاری را مردانه می دونند و فکر می کنند اگه زنی کاری به اصطلاح مردانه انجام بده ظاهر و رفتارش مردانه میشه این خانم ظاهری از منظر جامعه کاملا زنانه داشت. ناخن های مانیکور کرده و لاک زده، موهای مش کرده و زیورآلات زنانه. 

اگر کودکی مورد آزار قرار گرفت چه کنیم؟!

سلام

دوستی دارم که یک پسر داره و پسرش کمی از پسرک من بزرگتره. پسر این دوست با یکی از پسربچه های ساکن آپارتمانشون که یک سال ازش بزرگتره خیلی دوسته و بیشتر اوقاتشون را با هم می گذرونند. عصرهای تابستون گاهی می رفتند توی پارکینگ و یا با پسربچه های همسایه های دیگه ته بن بست فوتبال بازی می کردند.

یک روز این دوستم متوجه میشه که پسرها مدتیه دیگه نمیرند با بچه های دیگه توی بن بست بازی کنند و بیشتر اوقات در خونه هستند.

ازشون علت را جویا میشه و چیزهایی می شنوه که پشت هر مادر و پدری را می لرزونه...

ادامه نوشته

فراجنسیت! آری یا نه؟!

سلام

چند روز پیش با دوستی درباره این صحبت می کردیم که آیا میشه به انسان فقط به چشم یک انسان نگاه کرد و نه یک زن یا مرد؟! یعنی جنسیت را کنار گذاشت؟! یک جور نگاه فراجنسیتی؟!

به نظر شما آیا این امکان داره؟! به نظر شما روزی می رسه که انسان ها در گفتمان، برخورد و عملشون بدون در نظر گرفتن جنسیت عمل کنند؟!

یعنی یک مرد با یک زن به گونه ای برخورد و تعامل کنه که با یک مرد می کنه و برعکس؟!

آیا میشه روزی برسه که برای فعالیت های اجتماعی و فرهنگی و سی یا سی و ... بدون در نظر گرفتن جنسیت فقط به توانایی ها نگاه کرد؟! میشه نحوه تصمیم گیری و برخورد با یک انسان بر اساس جنسیتش نباشه؟!

اگه به نظرتون امکان پذیره، چه راه هایی برای تسریع این امر هست و اگه به نظرتون امکان پذیر نیست چه دلیلی دارید؟!

 

پیوست: چند روز پیش رفته بودیم یک پارک دنج نزدیک ونک. یک زیرانداز کوچک داشتیم که پهن کردیم وسط چمن ها و شاممون را خوردیم. بعد هر سه روی زیرانداز دراز کشیدیم  (در حقیقت نصف بدنمون روی چمن بود. ) و با هم تو آسمون دنبال ستاره ها می گشتیم (تو آسمون تهران نایابه!) خیلی خیلی حال داد. امتحان کنید.

چرا سکوت می کنیم؟!

سلام

چند وقت پیش توی فیـ.س بو.ک با یکی از آقایون همدوره کارشناسی ارشد سر یک پستی که ایشون گذاشته بود بحث و گفتگو کردیم. نمی خواهم وارد جزییات بشم. ولی بحث اصلی درباره مردسالاری بود. ما یک مباحثه اصولی داشتیم. به هم توهین نکردیم و از خط ادب و منطق خارج نشدیم. به طور کل این جور به نظر می رسید هر دو مخالف مردسالاری هستیم ولی درباره تعریف مردسالاری و حد و مرزهاش توافق نظر نداشتیم. به جرات میشه گفت حدود 30-40 کامنت بلند بالا که هر کدوم یک پست کامل و طولانی می شد بین ما رد و بدل شد.

من تمام مدت سعی می کردم برای حرف هام و دلایلم سند و مدرک ارائه کنم که تایید کننده نقطه نظراتم باشه. مثلا متنی از یک کتاب درسی یا مقاله و ... خوب در مقابل ایشون سند ارائه نمی کرد ولی منطقی صحبت می کرد.

میشه گفت چندین روز این کامنت گذاری ما طول کشید و در این بین دوستان ایشون که گاهی مشترک بودند از ایشون طرفداری کردند و گاهی حتی چند خانم هم ازشون تعریف کردند یا خواستند که بحث را تموم کنیم. حالا چه به جدی و چه به شوخی. ولی هیچ یک از این دوستان مشترک از من حمایت نکرد یا صحبت هام را تایید نکرد.

بالاخره ما بحث را تمام کردیم و بعدش چند تا کامنت هم به شوخی رد و بدل کردیم که نشون بدهیم بعد از یک بحث مفصل از هم دلگیر نیستیم.

دو روز بعدش یکی از دوستان خانم مشترکمون برام یک مسیج فرستاد. ایشون تو پیغامش کلی از من و منطقم و استحکام و قدرت استدلالی که در دفاع از عقایدم بیان کرده بودم تعریف کرد و گفت که باید وکیل می شدم چون خیلی اصولی و زیبا صحبت می کنم و از حقوق زنان بدون سوگیری و تعصب دفاع می کنم.

راستش شگفت زده شدم. تمام اون مدتی که من به درستی اعتقاداتم ایمان داشتم و از اصولم دفاع می کردم این دوست هیچ کامنت آشکاری نگذاشته بود و من را تایید نکرده بود. در حالی که من هم مثل هر انسانی در مقابل تاییدکنندگان اون آقا دوست داشتم و خوشحال می شدم کسی هم از من طرفداری کنه! ولی بعد از اتمام بحث و در یک پیام خصوصی این دوست من را تایید کرد.

راستش اصلا کاری به دلایلی که در جواب این سئوالم که چرا همون موقع تاییدم نکرده، بیان کرد ندارم.

ولی چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا و به چه دلیل ما بخشی از عقایدمون را این گونه پنهان می کنیم؟! به چه دلیل گاهی وقتی از نظری و یا حرفی خوشمون میاد به جای ابراز توافقمون، احساسمون را پنهان می کنیم؟! به خصوص اگر اون نظر در اقلیت باشه؟ این چه حسیه که ما را وادار می کنه در خفا نظراتمون را بیان کنیم؟! ترس؟! احساس گناه از این که عقایدی متفاوت اکثریت داریم؟! این حس که دوست داریم مورد تایید و علاقه دیگران باشیم؟! یا دل کسی را نشکنیم و کسی را با خودمون دشمن نکنیم؟!

نمیگم خود من از این قاعده مستثنا هستم ولی امیدوارم روزی برسه که همه ما بتونیم در محیطی سالم و بدون دلخوری و سوگیری و ترس عقاید خودمون را بیان کنیم و نگران نباشیم که ممکنه با بیان نظر مخالفمون دیگران را برنجانیم یا اون ها را از دست بدهیم. امیدوارم همه ما به این رشد عقلانی و عاطفی برسیم.

 

پیوست 1: به نظر من یکی از ضرب المثل های قدیمی که باید منسوخ بشه و اصلا مفید نیست اینه: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!!!! قدرت خلاقیت و ابتکار و نوآوری و بیان عقاید جدید را از انسان سلب می کنه!

پیوست 2: وسط این بحث و گفتمان ما آقای اردیبهشتی هم مرتب از همکلاسی سابق طرفداری می کرد و می گفت آهان خوب جوابت را داد. چه خوب گفت و ... اینه که خانم ها به گوش باشید! وقتی شوور آدم از یک مرد غریبه دفاع می کنه چرا ما زن ها این قدر به خودمون ظلم می کنیم؟!؟! اگه این قدر که مردها هوای هم را دارند ما هم هوای هم را داشتیم دیگه ناحقی نبود که نیاز باشه از حقوقمون دفاع کنیم!!!

پیوست 3: در راستای اصرار پسرک برای اضافه شدن نفر چهارم به خانواده و انکار شدید بنده!!!!!! ایشون به پدرش پیشنهاد داده برو یک زن دیگه بگیر و بهش بگو برات دوقلو به دنیا بیاره!!!!!!!!!! هی هی! اینم از پسرک! دیگه بازم سند رو کنم از حمایت مردها از هم؟!؟!

ما چه تصویری از خودمان نشان می دهیم؟!

سلام

دیروز با دوستانم میدان ونک رفته بودیم. (مدیونید فکر کنید برای خرید رفته بودیم چون یک جفت جوراب هم نخریدیم!) به خاطر فصل حراج ساعت 5:30 عصر، ونک و خیابون های اطرافش به شدت شلوغ بود. وقتی از هم جدا شدیم و من به سمت ایستگاه تاکسی مورد نظرم می رفتم چشمم به یکی از ون های متعدد گشت ا.ر.شاد افتاد که کنار میدان پارک شده بود. چون ما برای یک کار اداری به اون جا رفته بودیم تیپ من اداری و ساده بود و بدون نگرانی به سمت این عزیزان دل رفتم. درست جلوی من چند زن از آسیای شرقی راه می رفتند. همه شون بلوز گشاد و شلوار پوشیده بودند و کیف کوله داشتند. یکیشون که قدش از همه کوتاه تر بود و به نظر کم سن تر می رسید (سن این آسیای شرقی ها کلا از چهره شون مشخص نیست. بین 15 تا 50 سالشون یک شکلند!!!!!) یک شلوار تنگ مشکی و یک بلوز پوشیده بود و یک شال توری روی سرش انداخته بود و یک کلاه هم روی شالش، بر سر گذاشته بود. به جای کفش هم یکی از این دمپایی های ابری لا انگشتی پوشیده بود. هیچ کدوم از این زن ها حتی یک ذره برق لب هم نزده بودند. با توجه به قیافه و آرایش دختران تهرانی که برای خرید اومده بودند به اون جا (گرچه انگار بعضی ها سالن عروسی را با مرکز خرید اشتباه گرفته بودند) تیپ و ظاهر این بندگان خدا اصلا توی چشم نبود.

بعد در مقابل چشمان متعجب من یکی از این خواهران عزیزدل دست این دختره را گرفت و کشیدش سمت ون و شروع کرد بهش به زبان انگلیسی دست و پا شکسته از ظاهرش ایراد گرفتن که نباید این جوری لباس بپوشه. وقتی من نزدیکشون هنگ کرده بودم و داشتم با دهان باز این صحنه را می دیدم داشت به دمپایی های ساده ابریش ایراد می گرفت!!!!!!!!

خدایا! ما داریم چه تصویری از خودمون به جهانیان نشون می دهیم؟! ما در زمانی که نصف دنیا ما را به خاطر دینمون تروریست و خشن و بی رحم می دونند چی داریم در ذهن معدود افراد خارجی و توریستی که جرات کردند و وارد این کشور شدند و پوششون را قبول کردند، به جا می گذاریم؟!

ما داریم چه می کنیم؟! کجای اسلام گفته باید کسی را امر کنی به کاری که معروفش نیست و از چیزی نهی کنی که منکرش نیست؟!؟!؟! این ها چی فکر می کنند؟!

ما چه طور چنین برخوردی با کسی داریم که مهمون چند روزه کشور ماست و ازش می خواهیم این دو روز سفر را مثل ما باشند. بعد توقع داریم کشوری مثل فرانسه از کسانی که توی کشورش زندگی می کنند و از حقوق و مزایای اون کشور استفاده می کنند نخواهد که مثل اکثریت مردم کشورش لباس بپوشند و از ورود اون ها با اون ظاهر به دانشگاه جلوگیری نکند؟!

چه طور ما این همه توی بوق و کرنا می کنیم که چرا و به چه حقی کشوری مثل فرانسه که ادعای دموکراسی و حقوق بشر می کنه از ورود زنان محجبه به دانشگاه جلوگیری می کنه ولی بعد خودمون می آییم و چنین رفتاری با یک مسافر می کنیم که اصلا حجاب به این صورت نه تو دینش و نه تو کشورش و ... براش معنا نداره!!! این خودش یک فریاد آشکار از دورویی و عدم باور ما به دموکراسیه! ما وقتی از دنیا توقع احترام به عقایدمون را داریم نباید در قدم اول خودمون به عقاید دیگران احترام بگذاریم؟!؟!

توی این اوضاع و تصویری که مردم دنیا از ما دارند صحیح تر نیست تصویری ملایم تر و زیباتر از خودمون ارائه کنیم؟!

بعدا نوشت: به پیشنهاد پسرک یک شال قرمز طرح دار خوشگل خریدم. از وقتی پولش را دادم جناب شیطان مدام زیر گوشمان می فرمایند برو یک رژلب قرمز روشن هم بگیر که خوشگل تر بشی!!! جناب شیطان گویا قصد دارند من و این خواهران عزیزدل یک برخورد جدی با هم داشته باشیم و دفعه دیگه ساده از کنار هم رد نشیم!!!!!!!!!!!!

پیوست بعدا نوشت: رونوشت به جناب آقای امید که انتظار ندارند یک اصفهانی چیز بخره!!!! اصفهانی میره یک جایی شال می خره که نصف قیمت های حراجی ونک باشه! افتاد؟!؟!؟!

انسان ها مقدس نیستند

سلام

وقتی حدود 12 سال پیش غول کنکور را پشت سر گذاشتم و وارد دانشگاه شدم، برای اولین بار اسمش را شنیدم. تا مدت ها فقط اسمش مدام به گوشم می خورد و خودش را ندیده بودم. بچه ها می گفتند خیلی چیز حالیشه! یک پاش این جاست و یک پاش آمر.یکا! میزان مقاله هایی که هر سال چاپ می کرد را بر حسب واحد کامیون (!!!) بیان می کردند! یک سال استاد برتر ISI شد و کلی برای تقدیر ازش به در و دیوار دانشکده پلاکارد و پارچه و ... زدند. می گفتند هفت سال قبل از این که توی ایران استاد تمام بشه توی آمر.یکا فول پروفسور شده!!! درباره این که چی شد به رشته ما علاقه مند شد و به اینجا رسید داستان های مختلفی سر زبون ها بود. البته بگم غیر از این استاد، ما استادهای دیگه ای هم داشتیم که توی رشته ما به نام و مطرح بودند. ولی با اکثرشون در دوره لیسانس درسی داشتم و دیگه اون ابهت و حالت رمز و رازشون را از دست داده بودند. ولی این یکی؟! نه یک حالت ابهام و رمزگونه داشت. هرچه می دونستم بر اساس حرف های دوستان بود و دیدارهای گه گاهی که در طبقه مخصوص اساتید رخ می داد. قد بلندی که داشت و حالت چشم هاش و طرز راه رفتنش جون می داد برای این که ازش یک اسطوره بسازند.

 

(ادامه مطلب)

ادامه نوشته

سفر به زنجان

سلام

ما در راه برگشت از ارومیه یک شب در زنجان توقف کردیم. زیاد در زنجان نموندیم و خیلی شهر را نگشتیم برای همین نمی تونم درباره این شهر زیاد نظری بدهم. ولی به قول دوستی تو زنجان هرجا می رفتی چاقو و قمه و ... معروف این شهر را می دیدی!!!

ولی صبح روز بعد در راه برگشت به دیدن گنبد سلطانیه رفتیم که بزرگترین گنبد آجری ایران است و سومین بنای مرتفع بعد از کلیسای مریم مقدس در اسپانیا (فکر کنم) و مسجد ایاصوفیه، با ارتفاع 5/48 متر. این بنا منسوب به شاه خدابنده از سلاطین ایلخانیان است و گویا بناها و فضای سبز و باغ های بیشتری اطراف بنا بوده که امروز جز چند دیواره ازشون چیزی باقی نمونده. (من اطلاعات کاملی ندارم اینه اگه جایی اشتباه کردم از همه عذر می خواهم)

بنا به شدت خراب شده بود ولی در دست مرمت بود و خیلی خیلی بهتر از عکس هایی بود که از قبل از مرمتش گذاشته بودند. در زمانی هم که ما اونجا بودیم روی بنا داشت کار می شد که جای تشکر داره.

واقعا بنای زیبا و نفس گیری بود. به گفته یکی از راهنمایان تزیینات اولیه مسجد از کاشی بوده ولی در دوره ای روی این کاشی ها گچ می کشند و خطاطی و تذهیب و ... می کنند. جذابیت منحصر به فرد این بنا این بود که هر قسمت و هر طبقه ای تزیینات مخصوص به خود و متفاوت داشت که واقعا زیبا بوده برای آن دوره.

نکته بسیار تاسف باری که جای جای این بنای تاریخی به چشم می خورد انبوه یادگاری نویسی هایی بود که ظالمانه به هیچ کجای این بنا رحم نکرده بودند و چه روی کچ کاری های جدید و چه روی آجرهای قدیمی به چشم می خورد! آخه ما با این حجم بی فرهنگی چه طور ادعای میراث داری تمدن کوروش و داریوش و ... را می کنیم؟!؟!؟! واقعا ما لایق داشتن این همه سرمایه تاریخی و ملی هستیم؟! این همه نادانی و خودخواهی دل من یکی را به درد آورد! واقعا موقع نوشتن این تاریخ ها و اسامی به چی فکر می کردند؟!؟!؟!؟!

بعد از دیدن از این بنای زیبا به سمت تهران حرکت کردیم و به این ترتیب مسافرت 8 روزه ما به اتمام رسید.

 

از همه دوستانی که سفرنامه من را خوندند تشکر می کنم. می دونم روزانه نویس خوبی نیستم. از پست بعدی به روال سابق مطالب وبلاگ برخواهیم گشت. چند عکس از گنبد سلطانیه در ادامه مطلب گذاشته ام.

 

پیوست: می دونید بدترین چیز بعد از پیاده روی و نرمش در پارک، اون هم بعد از مدت ها ورزش نکردن چیه؟!؟!؟!

اینه که بعد از کلی عرق ریختن و نرمش کردن و وقتی حس می کنی بعد مدت ها یک حالی به بدنت دادی یک نفس عمیق بکشی و به جای هوای تمیز و پاک پارک دوست داشتنیت همراه با عطر مطبوع چمن های خیس خورده، حجم عظیم و سنگینی از بوی بد سیگار بره توی گلو و ریه ات و تو به سرفه بیوفتی!!! آخه پارک هم جای سیگار کشیدنه بی انصاف ها؟!؟!؟!؟!

ادامه نوشته

سفرنامه ارومیه

سلام

من ارومیه را بسیار دوست داشتم. اگرچه به بزرگی و تمیزی تبریز نبود ولی هم حس و حال شهر و هم مردمانش بسیار دوست داشتنی بود و آرامش خاصی داشت. خیلی صمیمی و گرم بودند. در ارومیه برخلاف تبریز هم تابلوها بیشتر بود و هم آدرس بهتر می دادند و چون به نسبت تبریز کوچک تر بود خیلی زودتر مسیرها را یاد گرفتیم. برخلاف تصور ما از آب و هوای ارومیه، آن جا خیلی خیلی گرم بود. درست مثل تهران! حتی گاهی شب ها از گرما هلاک می شدیم!!!

ما جمعه عصر رفتیم جاده بند. خیلی باصفا و شلوغ بود. دختر و پسرهایی که به بیشتر هنرپیشه های ترک یک دستی می زدند از زیبایی و شیک بودن! (متاسفانه چون شب رفتیم عکسی از جاده بند ندارم که بگذارم) اونجا توی یکی از رستوران های حاشیه رود شام خوردیم و در فضای سبز کنار رودخانه کلی تاب و الاکنگ بازی کردیم و کلی حال به کودک درونمان دادیم. حتی مامان هم سوار تاب شد!!! بعد هم به پیشنهاد من رفتیم یک بستنی میوه ای خوردیم که خودشون بهش می گفتند دوندورما! به جرات می تونم بگم خوش طعم ترین و لذیذترین بستنی میوه ای بود که تا به امروز خوردم! هیچ بستنی بسکین اند رابینز یا ایتالیایی و فرانسوی و ... هم به گردش نمی رسید! تکه های درشت آلو یا هلو قشنگ زیر دندان حس می شد و این قدر سبک و کم شیرین بود که می شد به راحتی دو تا بستنی پنج اسکوپه را خورد بدون این که احساس سنگینی یا سیری کنی. واقعا خوش طعم و لذیذ بود. اگه رفتید ارومیه حتما امتحان کنید.

دیگه این که میوه توی ارومیه هم ارزان تر بود و هم خیلی بهتر و خوشمزه تر! اون جا تا تونستیم آلوهای خوشمزه و هلو خوردیم.

موزه ارومیه و خیابان کنارش هم رفتیم. موزه ارومیه با این که کوچک بود ولی ظروف و اشیای بی نظیری داشت که قدمت بعضی هاشون به هفت یا پنج هزار سال قبل می رسید و بسیار سالم و زیبا بودند. تو ارومیه میشه اجناس خوبی خرید و فروشنده ها هم خیلی منصف و خوش اخلاق هستند.

روز بعد هم برای دیدن دریاچه مارمیشو یا مامیشلو (ما آخر نفهمیدیم درستش چیه؟! خود ارومیه ای ها می گفتند مامیشلو ولی تابلوی کنار دریاچه نوشته بود مارمیشو!!!!) عازم سفر شدیم. جاده ای بسیار زیبا و طبیعتی دوست داشتنی که متاسفانه باز به دست انسان ناسپاس جابه جا آلوده به زباله شده بود. پسرک از اول تا آخر توی آب بود و آب بازی کرد و سد ساخت و ...

اما برسیم به قسمت مهم سفر به ارومیه و اون چیزی نیست جز دریاچه بزرگ و مهم ارومیه. من قبلا دریاچه ارومیه را ندیده بودم ولی حجم عظیم چیزی که قبلا دریاچه بوده و الان نیست بسیار تکان دهنده بود و قلب هر بیننده ای را می فشرد. قایق ها و حتی کشتی های کوچک به گل نشسته و وسعت بسیاری از سفیدی که چیزی جز نمک نبود. واقعا حیف چنین اکوسیستم بی نظیری که با ندانم کاری ما انسان ها از بین میره! حیف آرتمیا و هزاران خصیصه منحصر به فردی که خاص دریاچه ارومیه است... امیدوارم هیات جدیدی که برای بررسی مشکل دریاچه تشکیل شده بتونه راه حل موثر و سریعی برای این مشکل پیدا کنه چون واقعا دردآوره از دست رفتن چنین سرمایه ای...

 

در راه برگشت یک توقف یک روزه در زنجان داشتیم که در پست بعدی درباره زنجان و گنبد زیبای سلطانیه می نویسم.

 

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب بروید.

 

پیوست: بابت دیرکرد در گذاشتن پست و تایید کامنت ها و سر زدن به دوستان عذر می خواهم. چند روزه مهمان داریم. 

ادامه نوشته