موهبت زن بودن
سلام
چند وقت پیش با آنا داشتیم درباره بچه دختر و پسر و ... صحبت می کردیم. یک دفعه آنا بی مقدمه گفت می دونی چیه؟!؟! تو خیلی روی مسائل جنسیتی حساسی! انگار نقطه حساس روح تو این موضوعه! هر وقت درباره این مسائل حرف می زنیم یا چیزی می شنویم و ... تو یک باره گارد می گیری و شروع می کنی به دفاع کردن.
خوب طبیعیه من یک سری دفاعیات از خودم ارائه دادم.
بعد آنا یکی از اون بیانات فیلسوفانه و روشنگرانه اش را گفت.
گفت می دونی چیه؟! من حس می کنم تو هیچ وقت از موهبت زن بودن بهره مند نشدی. هیچ وقت برای زن بودن امتیاز یا حقی کسب نکردی. محدودیت های زن بودن را تحمل کردی ولی از اون طرف زن بودن برای تو فایده ای نداشته. اگه موهبت زن بودن را چشیده بودی و کسب می کردی این قدر روی این مسائل حساس نبودی.
راستش به جرات می تونم بگم کل روز را تا فرداش که تلفنی باهاش صحبت کردم روی این یک پاراگراف فکر کردم تا جرات کنم بهش بگم آره تو راست میگی.
زن بودن برای من اگه نگم موهبتی نداشته حداقل در مقابل محدودیت هایی که برای روح جستجوگر من اعمال کرده، کمتر امتیازی نصیبم کرده.
چه از طرف پدر، مادر، همسر، اطرافیان نزدیک و یا حتی اساتید دانشگاهم!!!!
در مقابل این که والدینم به من اجازه نمی دادند با دوستانم به گردش یا سفر بریم. برادرم از دوران راهنمایی چنین حقی داشت و در مقابل من امتیازی نداشتم که اون ازش محروم باشه.
کسی به خاطر زن بودنم به من لطف یا محبت بیشتری نکرد. امتیازی نداد. یا از کاری معاف نکرد.
در مقابل این که از من می خواستند مطیع و حرف گوش کن باشم ولی می خواستند سرسخت و قوی هم باشم. این ها در تضاد بود.
من همیشه سرسخت بودم. لجوجانه به خواسته هام رسیدم. سختی های زیادی را تحمل کردم که از سطح زندگی زنان فامیل ما فراتر بوده. یک تنه با خیلی چیزها مبارزه کردم. وقتی در تنگنا قرار گرفتم دنبال راه حل خلاقانه ای گشتم تا ازش خلاص بشم. این من بودم که برای زندگی خودم و شاید قسمت اعظمی از زندگی خانوادگیمون تصمیم گرفتم و برنامه ریزی کردم. فکر کردم و فکر کردم و همه جوانب را سنجیدم و اقدام کردم. عقب نکشیدم و ناله و نفرین نکردم. خنثی نبودم و...
ولی حتی این زن سرسخت هم گاهی دلش می خواهد یکی ازش حمایت کنه. گاهی دلش می خواهد یکی بهش بگه بسه دیگه. خسته شدی. تو بشین و خیالت راحت باشه. من همه کارها را روبه راه می کنم. بگه تو فکرش را نکن من همه چیز را درست می کنم.
گاهی این زن سرسخت هم دلش می خواهد موهبتی از زن بودن نصیبش بشه. یکی باشه که برای اون بجنگه. یکی باشه که نازی را بکشه که هیچ وقت مجال بروزش نبوده.
گاهی این زن سرسخت منطقی دلش می خواهد بشه همه احساس و جاری بشه. دلش می خواهد یکی باشه که سنگ هایی که مانع جاری شدنشه را از سر راه برداره.
گاهی این زن سرسخت دلش خیلی چیزها را می خواهد که نداشته و حالا هم نمی دونه چه طور می تونه داشته باشه...
پیوست: استاد راهنمام در حالی که به اون یکی شاگردش که یک پسر مجرد بود اجازه می داد هر وقت دلش می خواهد بیاد و بره و چند روز تو هفته هم اصلا نیاد. من را مجبور می کرد همه روزهای کاری زودتر از همه بیام دانشگاه و دیرتر از همه برم به جرم این که یک زن متاهل بودم که یک بچه شیرخوار داشت!!!!
خانم اردیبهشتی: زن. مادر. دختر هستم. 7 ساله که وبلاگ نویسم ولی هربار بنا به دلایلی وبلاگ های سابقم را رها کردم و از اول شروع کردم. این جا جاییه که برای پنجمین بار یک آغاز را تجربه می کنم.