فاصله بین دو لحظه
سلام
دو شب پیش وقتی غرق خواب بودم پسرک اومد بالای سرم و آهسته گفت مامان! مامان! من دستشویی دارم!
بین هوشیاری و خواب دست و پا می زدم. گفتم خوب چی کار باید بکنم؟! گفت باهام بیا! با چشم هایی نیمه باز که به زور باز می شد دنبالش راه افتادم و چراغ را براش روشن کردم. همون طور که داشت دستشوییش را می کرد من سرم را به دیوار راهرو تکیه داده بودم و چرت می زدم. تو دلم گفتم آخ خدا! کی دیگه این بیدار شدن های گاه و بیگاه شبانه تموم میشه؟! کی یاد می گیره بدون حضور من شب ها خودش بره دستشویی؟!
یک دفعه ذهنم لبریز شد از یک خاطره.
یک دختر کوچولوی ترسیده را دیدم که کنار در اتاق مادر و پدرش ساکت و بی صدا ایستاده بود. تنش از ترسی بچه گانه می ترسید و مظلومانه زل زده بود به تختخواب دونفره پدر و مادرش که به نظرش شکوهمندترین نقطه امن دنیا بود. نهایت آرزوش این بود بتونه گاهی شب ها جایی در این کاخ پرعظمت پیدا کنه. مادرش را دید که گیج خواب، بی حوصله زیر لب غرید باز دیگه چی شده؟! و بغضی که گلویی را فشرد و صدایی که در نهایت احتیاط به زور از حنجره خارج شد. خواب بد دیدم. می تونم بیام پیش شما بخوابم؟!
یک دفعه چشم هام باز شد و همون دختر بچه لرزان را دیدم که در این لحظه سر به دیوار گذاشته و زیر لب غرغر می کنه که چرا از خواب بیدارش کردند. دختربچه ای که این قدر بزرگ شده که تختخواب دونفره ای که روزی منتهای آرزوش بود، نه تنها دیگه قلعه ای مستحکم و دست نیافتنی نبود، بلکه مدام از کوچکیش می ناله! دختربچه ای که دیگه تاریکی سحرآمیز شب ها اون را نمی ترسونه و روی دیوارها سایه لرزان شبح های مزاحم را نمی بینه. دختربچه ای که الان بدجوری گرفتار روزمرگی ها شده.
فاصله بین این دو لحظه به همین کوتاهی و سرعت تجربه یادآوری این خاطره گذشت. واقعا به همین سرعت. این قدر که یک لحظه گذر زمان را فراموش کردم و نمی دونستم من کدومم؟! اون دختر بچه لرزان یا زنی که خواب آلود سر به دیوار گذاشته.
در اون لحظه، در یک نیمه شب تاریک انتهای تابستان به خودم نهیب زدم به همین سرعت هم روزی می رسه که پسرکت به آرومی نیاد بالای سرت و با صدایی که به زور شنیده میشه، ترسیده و خجالت زده نگه مامان من دستشویی دارم! یا کابوس دیدم. میشه بیام پیش شما؟!
روزی می رسه که اون هم میره تو تخت دونفره اش و وقتی فرزندش آروم میاد بالای سرش فراموش می کنه روزی خودش هم بی سر و صدا و با دلهره خواب مادرش را برهم زده.
به همین سرعت می گذره. به اندازه تجربه همین لحظه.
و شاید اگه از مادر اون دختر لرزان بپرسی بهت میگه سریع تر از این هم می گذره.
وقتی پسرک از دستشویی بیرون اومد شرمنده، با صدایی که به زور شنیده می شد گفت ببخشید بیدارت کردم مامان!
بوسیدمش و همین طور که دستم را دور شونه اش می انداختم و به سمت تختش می بردم بهش گفتم اصلا اشکالی نداره. من تا هر وقت که تو بخواهی، هرکجا که بخواهی باهات میام.
پسرک اون شب متعجب ولی با آرامشی همراه با یک عالمه بوسه به خواب رفت.
و من هم رفتم تا در تخت دونفره کوچکمان بخوابم و خواب دختری را ببینم که روزی منتهای آرزوش لحظه ای خوابیدن در تخت دونفره مادر و پدرش بود.
پیوست: تابستان 92 هم تمام شد. انگار همین دیروز بود که شروع شد. سال 92 را میگم. به همین سرعت نصف راه را طی کردیم. راستش نمی تونم بگم از رسیدن پاییز کلی ذوق کردم یا عاشق بوی ماه مدرسه و این صوبتام. بی پرده میگم به طور کاملا واضح و آشکار و تبعیض آمیزی من نیمه اول سال را به نیمه دوم ترجیح می دهم. من عاشق نور و گرما و روشنیم!!!
خانم اردیبهشتی: زن. مادر. دختر هستم. 7 ساله که وبلاگ نویسم ولی هربار بنا به دلایلی وبلاگ های سابقم را رها کردم و از اول شروع کردم. این جا جاییه که برای پنجمین بار یک آغاز را تجربه می کنم.