سلام

پسرک حدودا 5-6 ساله بود که متوجه شکل گیری امواج بخصوصی در اطرافم شدم. این امواج از سمت خاله و عمه و مادربزرگ خودم و آقای اردیبهشتی و همسایه و دوست و خاله دختر عموی پسرخاله مامان و... بگیر تا فروشنده سوپرمارکت سرکوچه!!!!! به سوی من در جریان بود. بسته به نزدیکی فرد مورد نظر احتمالا شدت و قوت و کنجکاوی بیشتری نیز همراهش بود.

همه با شدت و حدت می خواستند بهم ثابت کنند که یک بچه کمه و الان زمان مناسبیه که بچه دوم را بیارم. اکثرا از مشکلات تک فرزندی و این که در حق بچه ام دارم جنایت می کنم و بعد پشیمون میشم و نباید بگذارم دیر بشه و ...

معمولا این گفتگو با جملات این چنینی آغاز می شد «خوب دومی را نمی خواهی؟!» یا  «به سلامتی کی برای بچه دوم اقدام می کنی؟» و معمولا با بیان دلایل من برای عدم تمایل به بارداری مجدد و بچه دوم و ... ختم می شد و باز قیافه حق به جانب اون ها که دلایل من راضیشون نکرده و من دارم بهانه میارم و در انتها هم به حس گناه و تردید در من ختم می شد!

جالبه حتی کسانی هم در بین این افراد پیدا می شد که خودشون بعد از چند سال ازدواج حتی برای بچه اول هم هیچ اقدامی نکرده بودند!!!!

این قدر این حرف ها زیاد شد که حس اضطراب و نگرانی در من زیاد شد! حس می کردم واقعا دارم اشتباه می کنم و چه قدر خودخواهم و ...

بعد نشستم و به دلایلم فکر کردم. به دلایلی که برای عدم بارداری مجدد و بچه دوم نیاوردن! داشتم. فکر کردم واقعا برای خودم منطقی است؟! چند دلیل داشتم. شاید در 10 سال دیگه این دلایل به اندازه الان قوی و محکم نباشند ولی الان این قدر برام محکمه پسند و قوی بود که نخواهم اقدامی بکنم.

پس تصمیم گرفتم دیگه اجازه ندهم دیگران در من حس گناه ایجاد کنند و یا من را مردد کنند. تصمیم گرفتم نگذارم دیگران برایم تصمیم گیری کنند.

برای همین از آن روز به بعد هرکسی از من پرسید چرا برای بچه دوم اقدامی نمی کنم خیلی ساده جوابش را دادم. «الان شرایطش را نداریم.» و دیگه نه دلیل آوردم و نه توجیه کردم. نگذاشتم بحث ادامه پیدا کند. نگذاشتم من را در دام احساس گناه بیاندازند. به هیچ کس اجازه ندادم بیشتر از این در زندگیم دخالت کند و برایم خط مشی تعیین کند و من را در مخمصه قرار بدهد.

یادم افتاد از اول زندگیم هر کاری کردم حرف زیاد دنبالش بوده! وقتی ازدواج کردم همه گفتند چرا این قدر زود ازدواج کردم! بعد مرتب حرف درباره این بود که چرا رفتم یک شهر دیگه زندگی کنم. مخصوصا بعد از فوت پدرم! بعد برای درس خوندنم! بعد بچه دار شدن! بعد تغییر رشته ام و ...

حرف همیشه هست. هر کاری که بکنید کسانی که بخواهند حرف بزنند یک موضوعی برای حرف زدن و تعیین تکلیف کردن و دلسوزی بیجا و در تنگنا قرار دادن شما، پیدا می کنند!

مهم اینه اجازه ندهیم که دیگران به جای ما و برای ما تصمیم بگیرند. خیلی از ما به خاطر فشار حرف دیگران تن به شرایطی می دهیم که واقعا خواسته قلبیمون نبوده و بعد دیدیم که همه اون هایی که ما را تشویق کردند در شرایط جدید ما را تنها گذاشتند و این خود ما هستیم که حالا باید با مشکلات جدید دست و پنجه نرم کنیم.

وقتی مسئول اتفاقات زندگیمون خودمون هستیم چرا باید برای تصمیم گیری به حرف های دیگران گوش کنیم؟!

من منکر مشورت کردن و هم فکری نیستم. ولی مشورت کردن خودخواسته است. خود ما از دیگران نظر می خواهیم. خود ما اجازه می دهیم دیگران نظرشان را بگویند و در نهایت ما هستیم که تصمیم نهایی را می گیریم.

ولی قرار نیست دیگران به جای ما تصمیم بگیرند. دیگرانی که در شرایط ما نیستند و بر اساس ظواهر قضاوت می کنند.

اگه دلایل و تصمیم هاتون برای خودتون قابل قبول و قانع کننده است به دیگران اجازه ندهید به جای شما تصمیم گیری یا نظر بدهند.

ممکنه اولش حرف زیاد باشه ولی وقتی تصمیم راسخ شما و جدیتتون را ببینند کم کم به خواسته شما احترام می گذارند.

 

پیوست: دیروز سر راهم یک سر زدم به یکی از نمایندگی های هالیدی! به خانم فروشندهه که مثل سایه دنبالم بود گفتم یک شلوار برای یک پسر هشت سال می خواهم! یک دفعه برگشت و فریاد زد چی؟!!!!!!! تو پسر داری؟! اونم هشت سال؟!؟!؟!؟ راستش جا خوردم! با تعجب گفتم آره! چه طور؟! گفت آخه اصلا بهت نمیاد! فکر کردم همسن منی شاید هم کمتر! گفتم مگه چند سالته؟! گفت 27! و .... بله! ناگهان موجی از آب قند آمد و من را با خودش برد!!!!!!!!!