دوره ارشد از همون ترم اول بچه ها در تب و تاب این بودند که اون استاد راهنماشون بشه، چون می گفتند هر پایان نامه ای که به بچه ها داده حداقل دو سه تا مقاله از توش در میاد. در همین روزها بود که یک خبر بین همه بچه ها پیچید. این که مقاله ای که همراه با دو استاد آمریکایی نوشته بوده در مجله ساینس (science) چاپ شده!!!! این خبر باعث شد در ذهن ما دانشجویان ترم اول ارشد غولی بشه برای خودش! یک اسطوره! یک بت!

تا این که روز موعود فرا رسید و بالاخره یکی از دروس مهم ارشد ما را ایشون تدریس کردند. روش تدریسش عجیب بود! یک سری از مقاله های به روز دنیا را پاورپوینت کرده بود و می آورد سرکلاس و تند و تند و خیلی بی تفاوت توضیح می داد و بعد هم سریع کلاس را ترک می کرد و همه ما را در حالتی از بهت و گیجی رها می کرد. این حالت بر حس برتری و بزرگیش می افزود. این حس بهمون دست می داد که چه قدر ما در برابر علم بی نهایتش خنگ هستیم که متوجه چیزهایی نمیشیم که برای اون از واضحاته!!!!

اون ترم تمام شد و وقتی نمرات را دادند من افتاده بودم! این اولین و آخرین باری در دوران تحصیلیم بود که یک درسی را افتادم! اصلا نمی خواهم درباره این که چه طور به ناحق این نمره را به من داده بود بنویسم. قبلا توی یک پست دیگه نوشته بودم. ولی موقعیتم باعث شد مجبور بشم غرورم را زیر پام بگذارم و برم پیشش تا باهاش صحبت کنم که شرایط من را درک کنه و نگذاره اوضاع تحصیلیم پیچیده تر از این بشه!!!

برخوردی که اون روز با من کرد برای من خیلی سرنوشت ساز بود. خیلی درس ها بهم داد.

اون نه مثل یک استاد اسطوره، بلکه بدتر از هر انسان بی سواد و فاقد درک و شعوری با من برخورد کرد، فحش داد، به سمتم کاغذ پرتاب کرد و من را از اتاقش بیرون انداخت!!!!

یکی از درس های مهمی که این اتفاق بهم داد این بود که اون بت در ذهن من شکست. همراه با اون خیلی از بت ها شکستند. فهمیدم هیچ انسانی، در هیچ موقعیتی بت نیست! مقدس نیست! کامل نیست! حرفش و گفتارش حجت نیست!

درس بزرگی بود. از اون روز به بعد حرف هیچ کس را بدون فکر کردن روش و به واسطه اسامی و عنوانین و مقام های دهن پرکن و پرطمطراق قبول نکردم.

فهمیدم به بیشترین چیزی که باید اعتماد کنم قوه تعقل، منطق، احساس و شهود خودمه.

هر انسانی فقط قسمتی از این دنیا را تجربه می کنه و هر کس چیزی می دونه و از این دنیا درسی گرفته که دیگری نمی دونه. مهم نیست که کی باشه یا چه عنوانی داشته باشه. من حرف های خیلی ها را شنیدم و بدون در نظر گرفتن این که کی هستند اگه دیدم حرفشون درست و منطقی و موثره قبول کردم و اگه دیدم بی پایه و اساسه رد کردم.

من فهمیدم بت ساختن از کسی، کار انسان های راحت طلبه! خیلی خیلی راحت تره ما یکی را مقدس کنیم، بزرگ کنیم و هرجا به مشکلی برخورد کردیم بگیم بگذار ببینم این بت من چی میگه و هرچی اون گفت گوش کنم! تا این که بخواهیم برای هر کاری، هر تصمیمی خودمون فکر کنیم، خودم اوضاع را بسنجیم و خودم تصمیم بگیریم.

خیلی راحت تره ما مسئولیت تصمیم هامون را به گردن دیگران بیاندازیم و بگیم من این کار را کردم چون فلان دکتر یا استاد یا بزرگ این را گفت تا این که شجاعانه بگیم من خودم این تصمیم را گرفتم و پاش می ایستم.

خیلی راحت تره یکی پیدا بشه که مدام بهمون بگه این کار درسته یا غلط و ما فقط گوش کنیم تا همیشه و هرجا مجبور بشیم خودمون فکر کنیم و راه درست را پیدا کنیم.

ولی همیشه بهترین راه آسون ترین راه نیست!

 

من یاد گرفتم انسان ها مقدس نیستند. هیچ انسانی برای من مقدس نیست. حرف هیچ انسانی برای من حجت نیست. نه یک پروفسور، نه یک وزیر، نه یک مقام مذهبی، نه یک هنرپیشه، نه یک استاد روانشناس، نه یک ورزشکار مهم و ...

ولی این بدین معنا نیست که من از هیچ کس درسی نگرفتم. من حرف ها را شنیدم، روش ها را دیدم و اونی که برای من بهترین بود را انتخاب کردم.

 

پیوست 1: بحث من فقط جنبه مذهبی نداره!!!! (اصلاح شد)

پیوست 2: این اصلا به معنای این نیست که ما مشورت نکنیم و نظر افراد با تجربه را نپرسیم. اتفاقا مشورت کار عقلاست ولی تصمیم گیرنده نهایی برای زندگی ما باید خودمون باشیم. نظرات مختلف را بشنویم و اونی را انتخاب کنیم که برای ما و زندگی ما و شخصیت ما بهترینه.

پیوست 3: ترم بعدش همون درس را توی یکی از دانشگاه های تهران گرفتم و با یکی از خوش برخوردترین استادهای رشته ام آشنا شدم و تازه فهمیدم این درس چی داره میگه!!!!! و البته نمره خوبی هم ازش گرفتم.