مسئولیت و انتخاب
سلام
یکی از دوستان من دختری است که همسن و سال خودمه و بسیار نازنین و دوست داشتنی است. من خیلی خیلی دوستش دارم.
یک روز با این دوست و یک دوست دیگرمون رفته بودیم بیرون. بعد که خسته شدیم خواستیم بریم رستوران تا چیزی بخوریم. بین دو جا در شک و تردید بودیم و هر دو جا برامون ناآشنا بود. بهشون گفتم اول میریم توی این یکی رستوران (که ظاهر شیکی داشت) اگه قیمت هاش خیلی گرون و سرسام آور بود بی سر و صدا می آییم بیرون و میریم سراغ اون یکی (که کوچک تر و ظاهر ساده تری داشت). هر دو قبول کردند.
خوب وقتی وارد رستوران اولی شدیم همون جور که حدس زده بودم قیمت هاش نجومی بود. رو کردم به دوست هام و گفتم خوب حالا چه کنیم؟! بریم یا بمونیم؟! خوب اون دوست نازنین گفت برای من فرق نمی کنه، هر چی تو بگی! رو کردم به دیگری. اونم گفت هر چی شما بگید برای من هم فرق نمی کنه!
ولی خوب برای من فرق داشت! باز پرسیدم: تصمیمتون چیه؟! جدی هیچ فرقی نداره؟!
دوستم گفت نه جدا هیچ فرقی نداره من تابع شمام!
بهش گفتم تو این جوری مسئولیت را گردن دیگری می اندازی و این اصلا خوب نیست!!
...
از اتفاق اون روز که بگذریم ممکنه خیلی ها در زندگی خصوصیشون دوست داشته باشند چنین افراد تابعی را کنار خودشون داشته باشند. کسانی که دیگران براشون برنامه ریزی بکنند و بعد اون هام فقط قبول کنند. این جوری طرف مقابل احساس قدرت و اقتدار می کنه. ولی حقیقت اینه این رفتار یک رفتار بالغانه نیست.
ممکنه بعضی ها دوست داشته باشند یک همسر، یک فرزند و یا یک همراه و دوست منفعل و تابع داشته باشند تا قدرت و برنامه ریزی دست اون ها باشه ولی وقتی فرد مسئولیت زندگیش را در دست نگیره به ناچار این مسئولیت گردن کس دیگه ای میوفته. فرد برای زندگی خودش تصمیم نمی گیره و مسئولیت انتخاب و تبعاتش را گردن دیگری می اندازه.
اگه همه ما به بلوغ فکری و عاطفی رسیده باشیم خودمون مسئولیت انتخاب هامون را گردن می گیریم و از تصمیم گیری و نظر دیگران استقبال می کنیم.
شاید درست و بالغانه اش این بود که اون روز هر کسی نظرش را می داد و ما بر حسب نظر اکثریت تصمیم می گرفتیم. نه این که مسئولیت انتخاب گردن من بیوفته!
و مطمئن باشید اگر طرف مقابل احساس ضعف شخصیتی نکنه از این که شما مقتدرانه نظر می دهید و انتخاب می کنید خوشحال هم می شود.
پیوست: این پست را از خانه مامان و از لپ تاپ خان داداش ارسال کردم. یکی از بهترین اتفاقات این سفر این بود که با اتوبوسی سفر کردم که رانندگانش یک زن و شوهر بودند. هر دو هم لباس فرم رسمی شرکت را پوشیده بودند. نصف راه را آقا پشت فرمان نشست و خانم استراحت کرد و نصف دیگه را هم خانم پشت فرمان نشست و مرد استراحت کرد. دو پسرشون هم همراهشون بودند و وقتی به ترمینال رسیدند سریع مسافر سوار کردند و برگشتند. این همراهی و همدلی برام جالب و تحسین برانگیز بود. و برخلاف تصور عموم که یک کاری را مردانه می دونند و فکر می کنند اگه زنی کاری به اصطلاح مردانه انجام بده ظاهر و رفتارش مردانه میشه این خانم ظاهری از منظر جامعه کاملا زنانه داشت. ناخن های مانیکور کرده و لاک زده، موهای مش کرده و زیورآلات زنانه.
خانم اردیبهشتی: زن. مادر. دختر هستم. 7 ساله که وبلاگ نویسم ولی هربار بنا به دلایلی وبلاگ های سابقم را رها کردم و از اول شروع کردم. این جا جاییه که برای پنجمین بار یک آغاز را تجربه می کنم.