سلام

نظرتون چیه؟

اگه یک پسری خیلی باهوش باشه، پشتکار خوبی داشته باشه، با انگیزه و با انرژی، خوش برخورد، شوخ طبع با روحیه بالا و مثبت اندیش باشه، علاوه بر اینکه در یک دانشگاه خوب درس می خونه کلی دوست و رفیق صمیمی داشته باشه که براش همه کاری می کنند و علاوه بر تحصیل فعالیت های هنری و جنبی زیادی هم داره. به قولی نمی گذاره یک لحظه از عمرش به بیهودگی تلف بشه. همه چیز کامل و عالیه ولی یک مشکلی هست. این پسر یک بیماری مادرزادی داره که وجودش و سلامتیش را کم کم تحلیل می بره و به مرور زمان توانایی های حرکتیش کمتر و کمتر میشه. به نظر شما این پسر بدبخته یا خوشبخت؟ موفقه یا ناکام؟

یا یک مثال دیگه.

زنی را تصور کنید که تحصیل کرده، خوش برخورد و شاغله. شغل خوبی داره. ظاهر موجه و  موقری داره. همه بهش احترام می گذارند. مهربون و صبوره. صفات اخلاقی بارزی داره. با معلوماته و بچه های خوبی را تربیت کرده. ولی باز یک مشکلی هست. این خانم شوهر نامناسبی داره. عیاش و زن بازه و مدام بهش خیانت می کنه. باز به نظر شما این خانم بدبخته یا خوشبخت؟! موفقه یا ناکام؟!

یا دختری را تصور کنید که بسیار محکم  و  قوی و با اعتماد به نفسه. ورزشکاره، قهرمان کشوره و کلی مدال های رنگارنگ  داره و شهرت و  محبوبیت داره. ولی این خانم زیبا نیست و ازدواج هم نکرده. به نظر شما بدبخته یا خوشبخت؟ موفقه یا ناکام؟

 

برای پست قبلی جواب های جالبی گرفتم ولی اکثریت گرچه خار را دیده بودند ولی گل را هم دیده بودند و وجود خار باعث نشده بود زیبایی گل دیده نشه و یا ماهیت گل تغییر کرده باشه و مثلا خار دیده بشه. گل، گل بود حتی در کنار خار. ( یک عده ای فقط گل و زیباییش را دیدند و عده خیلی کمی فقط خار! )

موضوع همینه. موفقیت و احساس کامیابی یک چیز نسبیه. یک حس درونیه. معیاری برای سنجشش نیست.

خیلی از نقاشان بزرگ که نقاشی هاشون الان توی بزرگترین موزه هاست و آثارشون با مبالغ میلیون دلاری به فروش می رسه، در زمان حیاتشون بسیار فقیر بودند و در حالی فوت کردند که پول کمی از خودشون به جا گذاشتند. کی می تونه بگه اون ها انسان های موفقی نبودند؟

یا دانشمندانی مثل آلبرت اینشتین، درسته که در علم بسیار موفق بودند و دست آوردهای علمیشون مثال زدنی و بی  نظیره و کمتر کسی به شهرت اون ها در علم رسیده ولی زندگی خصوصی و زناشویی ناموفقی داشتند. آیا امثال اینشتین موفق بودند یا ناکام و بدبخت؟!

هیچ انسانی نیست که بتونه ادعا کنه من هیچ گاه شکست نخوردم وتوی همه زمینه های زندگیم موفق و کامیاب بودم. هیچ غمی را تجربه نکردم و همیشه دنیا به کامم بوده.

ناکامی  و  شکست و  تجربه غم و اندوه جزو ذات بشره. قسمتی از روند زنده بودن و زندگی کردنه. ولی این که این شکست ها باعث بشه ما زانوی غم بغل کنیم و دست از تلاش بکشیم و یک مرده زنده نما بشیم یا نه انگیزه بشه برای تلاش بیشتر و خلاقیت و کشف جنبه های دیگه ای از وجودمون همه اش به نوع نگرش و انتخاب ما بستگی داره.

برای داشتن حس خوب، برای موفقیت باید اول نگرشمون را عوض کنیم. باید واقع بین باشیم. خودمون، توانایی هامون، خواسته هامون و اولویت هامون را بشناسیم. ببینیم چی برامون مهم تره و رسیدن به کدوم هدف بیشتر روح ما را راضی می کنه. گاهی برای رسیدن به یک جنبه از وجود و استعدادها و موفقیت توی اون حیطه باید از جنبه های دیگه زندگی گذشت. موفقیت بها داره و هرچه موفقیت بزرگتر بهاش سنگین تر.

گاهی اگه توی یک جنبه از زندگی موفق نیستیم باید به جای ناامید و مایوس شدن و زانوی غم بغل کردن و گفتن این که من هیچی نمیشم، صادقانه از خودمون بپرسیم چرا این هدف برام مهمه؟ چه قدر مهمه؟ این هدف مهم تره یا فلان هدف؟ باتوانایی های من چه کاری می تونم برای رسیدن بهش انجام بدهم و آیا اصلا رسیدن به این هدف برای من مناسبه؟! و در آخر اگه بهش نرسیدم چه چیزی را می تونم جایگزینش بکنم؟

نکته دیگه این که زیاده خواه نباشیم. قرار نیست ما به همه چیز توی زندگیمون برسیم. درسته که خوب و ایده آلش اینه که در همه جنبه های زندگی موفق باشیم ولی همیشه ممکن نیست. موفقیت های ریز و درشت زندگیمون را ببینیم و فکر نکنیم ناکامی در یک قسمتی یعنی فاجعه. اگه توی قسمتی شکست خوردیم جنبه ها و قسمت های دیگه از وجودمون را فعال کنیم.

و نکته آخر و مهم تر. ترس هامون را بشناسیم. ترس های کاذب و بی دلیل علت اصلی خیلی از شکست هاست. ریشه یابی کنیم و سعی کنیم کم کم با ترس هامون روبه رو بشیم. ترس های فلج کننده واقعا زندگی انسان را فلج و نابود می کنه.

می دونم گفتنش آسونه و عمل کردن بهش سخت ولی آیا با شرایط خودمون را وفق دادن و دنبال جنبه های مثبت زندگی رفتن و پرورش وجودمون و خلاقیت به خرج دادن بهتر از زانوی غم بغل کردن و گفتن نمی تونم، نمیشه، نمی خواهم نیست؟!

 

زندگی همیشه همین بوده و هست و خواهد بود. خارهای فراوان در کنار گل های فراوان. اصلا وجود گلی چنین زیبا در کنار خارهای زیاد باعث شگفتی بیشتر و خواستنی تر شدن اون گل میشه. این که اون گلی را مال خودت بکنی که بین این همه خار روییده به نظرت ارزش داشتنش را داره. هر چیزی که براش بیشتر زحمت کشیده باشی ارزشمندتره.

درسته که نمیشه حضور خارها را انکار کرد ولی آیا وجود خارها ماهیت گل را زیر سئوال برده؟!