سلام

کودکی که دیروز برایش گریستم نه کودک کار بود و نه یتیم. نه مریضی لاعلاجی داشت و نه والدین معتاد. نه فقیر بود و نه بی کس و کار.

کودکی که دیروز من برایش گریستم هم پدر دارد و هم مادر. والدینی جوان. تک فرزند خانواده است و لباس هایش بهترین مارک و اسباب بازی هایش با بهترین کیفیت.

کودکی که دیروز من برایش گریستم یک کودک یک ساله است که بعد از یک سال دکتر رفتن مرتب مادرش به دنیا آمده.

کودکی که دیروز من برایش گریستم دختر کوچولوی واحد کناری ماست.

کودکی که دیروز برای یک ساعت فریادهای بی امان و فحش های پشت سر هم مادرش را می شنید و من جز صدای هق هق خفه از این بچه صدایی نشنیدم.

زن همسایه جارو برقی می کشید و به کودک و پدرش فحش می داد و دیوانه وار جیغ می کشید.

چند بار تا دم در خونه رفتم و منصرف شدم. ولی وقتی دیدم داره از ته دلش جیغ می کشه که بیییب بیییب بیا از اون زیر بیرون و گرنه این قدر می زنمت که بمیری!!!! این قدر می زنمت که فلج بشی!!!!! دیگه نتونستم طاقت بیارم و با لباس خونه دویدم در خونه اش را زدم.

بهش گفتم عصبانی هستی بده من بچه ات را ببرم یک کم استراحت کن اعصابت بیاد سرجاش.

گفت نه! این نمیاد بغل کسی. غریبی می کنه.

ولی به محض این که من طفل معصوم را بغل کردم سریع خودش را تو آغوش من جمع کرد و همراهم اومد.

مادرش می گفت نمی دونی چه قدر شیطونه؟! دیوونه ام می کنه. همه جا را جارو زدم و بعد رفته گلدون را خالی کرده و سنگ های تزئینیشو پرت کرده روی زمین و شروع کرده به خوردنش. ( همون موقع که می گفت این قدر می زنمت که بمیری! )

با خنده بهش گفتم بابا بچه که نمی فهمه این سنگ های رنگی خوردنی نیست! تو که بچه داری این قدر به خودت سخت نگیر که همش خونه ات مرتب باشه و ...

من اون دختر کوچولو را بغل کردم و از خونه مرتب و تمیز و براق مادرش آوردم تو خونه شلوغ و به هم ریخته خودم!

بچه غریبی نکرد. اصلا عکس العملی نشون نداد. براش چند تا از اسباب بازی های قدیمی پسرک را که سالم مونده بود و نگهش داشته بودم، را آوردم. چند تا از اون کتاب های زمان نوپایی پسرک را هم آوردم و نشوندمش روی دلم و براش کتاب شعر خوندم! کتاب شعری که پر بود از عکس های مامان ها و بچه هاشون در حالت های مختلف. خوابیدن، شیر خوردن، بازی کردن، حموم کردن و ...

بعد وقتی دیدم آرومه و غریبی نمی کنه گذاشتمش پیش اسباب بازی ها و سریع یک کم خونه را مرتب کردم که اگه مادرش آمد دنبالش وحشت نکنه از دیدن خونه من!!!!!

بچه نه نق زد و نه بهونه گرفت. نه شیطونی کرد و نه دنبالم اومد. من هم با خیال راحت خونه را مرتب کردم. بعد دوباره نشستم کنارش.

کتابی را که براش خونده بودم را آورد و شروع کرد به ورق زدن تا رسید به عکسی که مادری بچه کوچکش را روی دست هاش برده بالا و خودش و نی نی دارند می خندند. بعد با انگشت به مادره اشاره کرد و بعد به من.

جا خوردم. بغضم گرفت. بهش خندیدم و گفتم این منم؟! سرش را تکون داد. اشک تو چشم هام جمع شد. بعد دست هاش را به سمتم باز کرد که بغلش کنم. بغلش کردم و خودش را سفت چسبوند به من. قلبم فشرده شد. پسرک خواب بود. بیدار شد و اونم اومد کنارمون و کلی باهاش بازی کرد. با هم بردیمش تو اتاق پسرک و کلی عکس و چیزهای جورواجور نشونش دادیم و باهاش شوخی کردیم و ... تا خنده را روی لب هاش دیدم. ( تو این 1 سال من هر وقت این بچه را دیدم هر کاری می کردم نمی خندید. )

بعد از سه ربع مامانش آمد دنبالش و بردش.

بعد که رفت نشستم رو صندلی و به کودکی فکر کردم که کمتر از یک ساعت مهمون من بود. به این روزهاش، به آینده ای که در انتظارشه. به دردی که می کشه. به خشونتی که می بینه و می فهمه و به زبون نمیاره.

نمی خواهم از مادرش یک غول بسازم یا سیاه سیاه نشونش بدهم. البته این اولین بارش نبود. روزهایی که فریاد می کشه و به بچه فحش میده زیاده. ولی اونم ته دلش شاید نخواهد با بچه اش بد رفتاری بکنه ولی اولویت های زندگیش را گم کرده!

همه ما روزهای خستگی و افسردگی و عصبانیت داریم. روزهایی که ممکنه آستانه تحملمون خیلی خیلی پایین باشه. با یک تلنگر به هم بریزیم. اون وقته که باید بشینیم و ببینیم اولویت های ما تو زندگی چیه؟ تمیز کردن خونه؟ دعوت کردن مهمون به قیمت خستگی خودمون و اعصاب خرد کردن اعضای خانواده؟ شیک و مرتب به نظر رسیدن بچه مون جلوی بقیه به قیمت نق زدن بهش؟ یا آرامشون؟ محبتی که بین ما جاریه؟ خوش بودن و راحت زندگی کردن؟ فرصت تجربه کردن را به فرزندمون دادن؟ ما واقعا از زندگی چی می خواهیم؟ به کجا میریم؟ ما به خاطر تمیزی خونه که به چند روز هم نمی کشه روح و روان آدمی را داغون می کنیم که می خواهد عمری را با این دیدگاهی که ما بهش دادیم زندگی کنه؟ ما شخصیت بچه را که قراره تا 6 سالگی 90 درصد چهارچوبش شکل بگیره به خاطر چند تا سنگریزه به هم می ریزیم و داغون می کنیم. برای چی؟ ما مهمون دعوت می کنیم و 2-3 روز خون خودمون و شوهر و بچه مون را تو شیشه می کنیم که همه چیز برق بزنه و غذا فلان چیز باشه و ... و خسته و داغون میشیم و مهمون هم که میاد تو دلمون میگیم خدا کنه زود بره خسته ام می خوام بخوابم. برای چی؟ ما سر بچه که نمی دونسته این لباس نو است و روش بالا آورده داد می زنیم و یادش میدیم همدردی کیلویی چند؟ درد و ناراحتی و مشکل تو حتی برای نزدیک ترین افراد زندگیت ارزشی نداره اون چیزی که ارزش داره حفظ ظاهر زندگیه؟! چرا؟! ما اولویت های زندگیمون را کجا گم کردیم؟ اصلا پیداش کردیم؟

خوبه گاهی وقتی خسته ایم و داغونیم. دکمه پاز زندگی را بزنیم و دست از کار بکشیم و یک کم به اولویت های زندگیمون فکر کنیم. وقتی را هم برای تمیزی و ساختن روحمون بگذاریم. روح خودمون و اطرافیانمون.

کودکی مثل دختری که مهمون من بود پس فردا وقتی بزرگ شد چه حسی می تونه نسبت به والدینش داشته باشه؟ چه چیزی از این زندگی یاد گرفته؟ این پدر و مادر چه چیزی بهش هدیه دادن که توشه راهش باشه؟ سازنده شخصیتش باشه؟ این کودکان وقتی بزرگ میشند حس غربت و خشم و دوری نسبت به مادر و پدری دارند که اولویت زندگیشون به جای روح فرزندانشون، تمیزی خونه و چشم و هم چشمی و کار کردن بیشتر و حفظ سلطه و قدرت والدینی بوده. ما احمقیم اگه توقع احترام، محبت، توجه و مراقبت روزهای پیریمون از فرزندانی داشته باشیم که وقتی ناتوان و بی زبون و بی دفاع بودند سرشون داد زدیم، کتکشون زدیم و به روحشون تجا.وز کردیم!

همین امروز بشینیم و ببینیم اولویت زندگیمون چیه؟! همین الان!

پیوست 1: تصمیم داشتم تو وبلاگ جدید دیگه پست های طولانی ننویسم! نمیشه انگار! رفته تو ذاتم!!!!!

پیوست 2: من n سال پیش لینک گودرم تو وبلاگ را اتفاقی از طریق یک وبلاگ که نمی دونم چی بود و کجا بود درست کردم. هفت خان که نبود هفتاد خان بود! ممنون میشم یکی لطف کنه و بگه چی کار باید بکنم؟!