سلام

شما هم از اون دسته آدم هایی هستید که موقع انتخاب همسر،دوست، پارتنر و ... سعی می کنید که طرفتون خصوصیات منفی والدینتون را نداشته باشه و بعد وقتی از تب و تاب آشنایی افتادید میگید خدایا چی شد؟! چرا طرفم درست همونیه که من نمی خواهم؟!

یا آدم های اطرافتون شما را به یاد اخلاق های پدر یا مادرتون می اندازند؟!

یا چرا هر بار درگیر رابطه هایی میشید که همه شبیه همه؟!

چرا آدم های متفاوت سراغ شما نمیاند؟! چرا با هرکسی آشنا میشید یک سری خصوصیات مشابه دارند؟! چرا همه مراحل زندگیتون شبیه همه؟! چرا زندگی شاد و خوشبختی و ... از آن دیگرانه؟! و...

همون طور که بارها گفتم وقتی ما به عنوان یک انسان قدم به کره خاکی می گذاریم هیچ پیش قضاوتی خاصی نسبت به خودمون نداریم. عقاید و باورهای والدین و اطرافیان نزدیکمون کم کم باورها و ذهنیت ما را شکل میده. خصوصیات شخصیتی والدینمون را یاد می گیریم که مقداریش ارثیه و مقدار بیشترش اکتسابی. مفهوم خوبی و بدی را معیارهای اون ها برامون تعریف و توصیف می کنه و ما با خط کش وجودی اون ها سنجیده میشیم. خیلی از این باورها با وجود این که احتمالا آزارمون میده و برخلاف ذات وجودی ماست میره توی ذهن ناخوداگاه ما و میشه دیدگاه ما نسبت به وجودمون و دیگران.

به نوعی ما با این باورها و عقاید بزرگ میشیم و دنیامون حول و حوش این باورها و افکار و ذهنیات می گذره.

خوب نتیجه چی میشه؟! نتیجه این میشه که ما در تمام مراحل زندگیمون توسط ناخودآگاه وجودمون به کسانی جذب میشیم که همون حس را بهمون بدهند. حس امن و آشنای در خانه بودن!!!!

بگذارید یک کم بازش کنم. خیلی از باورهای والدین ما ممکنه درست نباشه و ذهن خودآگاه ما هم بدونه که درست نیست ولی از اون جایی که ذهن ناخودآگاه ما بیشتر از خودآگاه ما فعاله و خواب و مواقع بی خیالی و ... هم کار خودش را می کنه این باورها میشه کلیت و چهارچوب ذهنی ما که رفتارها و روابط ما را مدیریت می کنه.

فرض کنید کسی را که از بچگی بهش گفتند بی عرضه و دست و پاچلفتیه و همیشه توانایی هاش زیر سئوال رفته. درسته که این حرف ها آزارش میده و خودآگاهش تمایل داره کسی پیدا بشه که حس دیگه ای بهش بده ولی ناخودآگاهش دنبال یک آشنا می گرده. کسی که باهاش رفتاری آشنا داشته باشه. رفتاری که براش شناخته شده است. این جوری میشه که با هر فردی وارد رابطه میشه بهش همون حس بی عرضه بودن را میده. حتی اگه به سمت کسی جذب بشه که خودآگاهش تاییدش کنه ناخودآگاهش زیرکتره و در وجود اون فرد نکات ریزی را می بینیه که تایید کننده همون حس قدیمیه.

چون این خصوصیات براش آشناست. حالا فرض کنید با آدمی آشنا بشه که بهش مدام بگه چه قدر کار درست و ارزشمند و مهمه؟! چی فکر می کنه؟! این جور رفتار و باورها براش ناآشنا و غریبه! باهاش احساس راحتی نمی کنه. چیزی مدام توی ذهنش میگه این حرفها درست نیست. این آدم داره دروغ میگه و سرت را کلاه می گذاره. یا شاید بگه چه قدر خنگه که فکر می کنه من آدم مهم و کاردرستی هستم! و ازش دور میشه و وارد رابطه باهاش نمیشه.

خوب این ها را گفتم که یک نکته مهم را بگم.

اگه خسته شدید از رابطه برقرار کردن با آدم هایی که ارزش و اهمیت شما را زیر سئوال می برند. با شما رفتار درستی ندارند. بهتون احترام نمی گذارند. با شما پرخاشگری و خشونت می کنند و ...

اول یک نگاه به درون خودتون بکنید. ببینید ته ذهنتون خودت را لایق این رفتارها می دونید؟! این رفتارها چه قدر شبیه محیط و آدم های قبلی زندگی شماست.

با خودآگاهتون کاری ندارم. سعی کنید ناخودآگاهتون را کنکاش کنید.

ببینید این باورها از کجا آمده؟! چه چیز باعث شده شما به سمت این آدم کشیده بشید؟!

و خوب راه حل؟!

راه حل اینه قبل از هر چیز باورهای خودتون را تغییر بدید. دست در ناخودآگاهتون ببرید و اون باورهای قدیمی را نسب به خودتون تغییر بدید. زمان لازم را بگذارید برای دگرگونی باورهاتون. برای تبدیل شدن به اون چیزی که می خواهید و خودآگاهتون تایید می کنه.

لیستی از خصوصیاتی تهیه کنید که دوست دارید طرف مقابلتون اون را داشته باشه و با شما اون جوری رفتار بشه و بعد سعی کنید اول این خصوصیات را در خودتون پرورش بدهید. وقتی باور ذهنی شما تغییر کرد کم کم آدم های جدیدی جذب وجودتون میشه که با آدم های سابق زندگیتون فرق دارند.

در واقع اون ها دور و بر شما بودند و حضور داشتند ولی ناخودآگاه شما پرده ای انداخته بود روی چشم و قلبتون تا شما اون ها را نبینید و بالطبع هم اون ها شما را.

وقتی شما خودتون را ارزشمند بدونید کسانی را جذب می کنید که با این تفکر موافق هستند.

وقتی شما فکر کنید لایق محبت و عشق و احترام هستید آدم هایی هر روز وارد زندگیتون میشند که این حس را بدون چشمداشت بهتون می بخشند.

وقتی شما شاد و خندان و پر از انرژی مثبت باشید سراسر دنیای اطرافتون و موجودات درونش هم پر از شادی و انرژی میشند.

همه ما دنیای بیرون را در درونمون داریم. در حقیقت دنیای بیرونی ما بازتابی از دنیای درونی ماست. پس در قدم اول دنیای درونیتون را بسازید.

و به یاد داشته باشید بی کسی خیلی بهتر از بودن با هر کسی است.

 

نکته نوشت: در مورد پست قبل، منظورم من از نوشتن این پست اصلا طرفداری یا توجیه ناسزا گفتن نبود، معلومه که شنیدن حرف ناسزا انسان را ناراحت می کنه. حرف من یک چیز دیگه ای بود. ولی نمی دونم چرا 90 درصد خوانندگان می خواستند من را مجاب کنند که فحش چیز زشت و بدیه و طبیعیه آدم ناراحت بشه. مگه من حرفی غیر این زدم؟! چیزی که من گفتم از خودم نبود. همون طور که گفتم از کتابی بود که انتهای پست معرفی کرده بودم. من این کتاب را چند ماه پیش، در برهه ای از زمان خوندم و روم خیلی تاثیر گذاشت و باعث شد بهتر خودم و دنیای درونم را بشناسم.

پیوست 1: ممکنه حرف این پستم را هم باور نکنید ولی در کلاسی که می رفتم دوستی تعریف می کرد یکی از آشنایانشون از شوهرش در دوران نامزدی جدا میشه چون بر این باور بوده که مردی که دست بزن نداشته باشه مرد نیست!!!!! و نامزدش اهل احساسات و شعر و عشق و ... بود و میشه حدس زد چرا چنین شده؟! چون پدر دخترک وحشتناک دست بزن داشته و دخترک دنبال تکرار داستان زندگیش بوده!

پیوست 2: 5شنبه شب مهمون داشتیم. 2 تا خانواده از فامیل را دعوت کرده بودیم برای شام و کلی هم تدارک دیده بودم چون یک عروس تازه وارد داشتیم. ساعت 8 شد. 8:30 شد. 9 شد. 9:15 شد و خانواده دوم نیامد. آقای اردیبهشتی و یکی از مهمانان به موبایلشون زنگ می زدند و جوابی نمی گرفتند. تا بالاخره مهمانمون خونه یکی دیگه از اقوام پیداشون کرد. تازه میگه می خواستم زنگ بزنم و عذر بخوام که نتونستیم بیاییم!!!!!!! یعنی قرار بود ساعت چند اطلاع بدهند نمیاند و ما منتظر نمونیم؟! از غذاهایی که خیلی زیاد ماند بگذریم بهم یادآوری کردند که کسانی که برای خودشون و دیگران ارزش قائل نیستند بهتره از زندگیمون حذف بشند. انگار که نیستند. چون ما ارزشمندیم و لیاقت احترام دیدن را داریم.

پیوست 3: پست کودکی که برایش گریستم را یادتونه؟! اون دخترک بیچاره حالش بد شده. تشنج کرده و بیمارستانه. چه قدر دلم براش می سوزه و نگرانم. مادرش را ببینم بهش میگم این قدر ناشکری کردی که کائنات صدات را شنیدند و جوابت را دادند. برای این دخترک دعا کنید.

پیوست 4: مثل سابق زدم تو خط پیوست نویسی!!!!