سلام

چند روز پیش عصر می خواستم چیزی را بگذارم توی یخچال که یک دفعه دستم یک کم لغزید و یک کم از محتویاتش ریخت روی طبقه یخچال. نگاهی به لکه ای که روی روقفسه ای یخچال ( این پلاستیک ها که می اندازند روی طبقه های یخچال اسمش چیه؟! ) و زیرش داشت خودنمایی می کرد، انداختم و توی ذهنم با خودم کلنجار رفتم که چی کارش کنم؟! ور تنبل و راحت طلب ذهنم گفت بی خیال بابا بعدا که خواستی یخچال را تمیز کنی اینم روی بقیه لکه ها! ور کدبانوی ذهنم گفتم خجالت بکش به خاطر تنبلی یک لکه تازه را که تمیزیش کار چند ثانیه است را ول می کنی تا خشک بشه و بعدا کلی بسابیش تا بره؟!

دستمال را دستم گرفتم و لبه اون روقفسه ای مذکور را بالا زدم که لکهه را پاک کنم که چشمم به چند تا لکه دیگه افتاد. ور کدبانوی ذهنم سیخونکی بهم زد که حالا که داری تمیز میکنی کل این طبقه را در بیار و قشنگ با آب و مایع ظرفشویی تمیزش کن. ما هم دور از جون شما خر شدیم و ورش داشتیم. چون آشپزخونه ما خیلی کوچیکه و یخچال جوری کنار دیوار قرار گرفته که درش تا انتها باز نمیشه مجبور شدم جای بطری های آب را در بیارم که بتونم اون طبقهه را در بیارم که البته در آوردن همانا و بدبخت شدن همان. یعنی هر دفعه یک چیزی را در می آوردم چشمم به لکه ای چیزی میوفتاد و ور کدبانوهه غوغا می کرد. این جوری شد که با این که برای اون روز عصرم کلی برنامه داشتم کل یخچال را ریختم بیرون و چیزهای تاریخ گذشته را ریختم دور و تمیز و مرتبش کردم و بعد از دوساعت بشور و بساب وقتی در یخچال را بستم کلی از کار خودم راضی بودم و احساس شعف خاصی داشتم.

چی شد اینو گفتم؟!

روح و ذهن ما هم مثل همین یخچال می مونه. درش که بسته است معلوم نیست چی توشه؟! شیر تازه؟! میوه های خوشمزه؟! غذای دیشب؟! یک بسته شکلات مال دو سال پیش که اون ته افتاده و ندیدیمش؟! یک میوه کپک زده که یک گوشه ای از تیررس ما مخفی شده؟! کلی لکه روی طبقه ها و دیواره های یخچال؟! و ...

هر بار تو زندگیمون یک اتفاق بد یا حادثه ای برخلاف میلمون میوفته که روحمون را آزار میده مثل همون لکهه است که روی طبقه یخچال می ریزه. و عکس العمل ما چیه؟! می تونیم گوش به ور تنبل، ترسو یا لجباز ذهنمون بدیم و بگیم بی خیال! زندگی ما پره از این لکه ها، اینم یکی دیگه روش! باور کنیم یک روزی، یک اتفاق خارق العاده ای باید بیوفته و یا یک ناجی باید پیدا بشه که جسارت پیدا کنه و ما را از شر این لکه ها و مواد زائد نجات بده یا گوش بدیم به ور جسور و شجاع ذهنمون که بهمون امید میده و میگه ما لایق این لکه ها نیستیم و دستمال بده دستمون تا لکه ها را تمیز کنیم.

اگه روزی برسه که دستمال را از ور جسور ذهنمون بگیریم و اون پلاستیک را بالا بزنیم و نگاهی به لایه های ذهن و روحمون بیاندازیم می بینیم وجود ما پره از این لکه ها، وقتی یک لکه را پاک کردی و جای تمیز و درخشانش را دیدی و حالت یک کم بهتر شد جسارتت بیشتر میشه و کل طبقه را می ریزی بیرون و بعد کم کم کل یخچال را تمیز می کنی و ...

این جوری میشه که روحت را خونه تکونی می کنی! اندیشه ها و عقاید و باورهای غلط را پاک می کنی. خاطرات و افکار پوسیده و دست و پاگیر را می اندازی دور و جا را برای عقاید و باورهای نو و تازه باز می کنی. عقایدی که بهت میگه تو لیاقت زندگی بهتر را داری. تو خوب، دوست داشتنی و محبوبی و ...

می دونی نقطه اوج ماجرا کجاست؟! اون جایی که وقتی لکهه را دیدیم باور کنیم می تونیم تمیزش کنیم. نگذاریم ترس ها، خشم ها، لجبازی ها و ... وجودمون بهمون بقبولونه که ما توان پاک کردن این لکه ها و داشتن یک روح و ذهن و در نتیجه زندگی زیبا را نداریم.

نقطه عطف زندگیمون روزیه که بفهمیم مشکلی هست و ما قادریم حلش کنیم! روزیه که دست از انکار برداریم.

درسته سخته، درسته زمان بره، درسته خسته میشی ولی نتیجه اش یک یخچال تمیز و یک زندگی زیباست.

 

پیوست: بعضی دوستان کامنت های خصوصی برام می گذارند که هرچی فکر می کنم نمی دونم چرا خصوصی شده؟! سهوی یا عمدی؟! یعنی مثلا کامنت این جوریه: متن جالبی بود! یا فلان پست را گذاشتم بیا و ببین و ...

راستش من چند سال تو پرشین نوشتم و الان یک کم کنار آمدن با سیستم بلاگفا برام سخته! یعنی هنوز عادت نکردم به حجم پیام های تایید نشده! اینه با این که اصلا دوست ندارم پیام دوستی پاک بشه مجبورم پاکش کنم! پس لطفا تا ضرورتی پیش نیامده کامنت خصوصی برام نگذارید.